۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

روایت یک عشق

"روایت یک عشق" . 

به قلم عباس نعلبندیان .
این بخشی از " روایت یک عشق است , که عباس  سه روز قبل از خودکشی آن را به من داد و من برای چاپ به مجله آدینه سپردم .و با ایمان تمام میگویم  وصییتّنامه " عباس نعلبندیان " است .
****
مرد گفت :" اگر به این گل نگاه کنی ؟"
زن نگاه کرد , گل آتش گرفت !
مرد گفت : " اگر به نسیم گوش کنی ؟"
زن گوش کرد , نسیم دیوانه شد !
مردگفت : " اگر لبخند بزنی ؟"
زن لبخند زد . جهان محو شد !
چشمانت راز شبند و گیسوانت شرم خورشید . پلکهایت که می خسبند , شب را میگویند : بیا !
و مژه هایت که بر می خیزند , طلای لطف و نور صبح پاکند- برف کوهساران , وام سپیدی سینه های توست و نجابت گیاهان . دست خاهش ایشان از عصمت نا شکننده تو , به شوق صدای پرندگان میخوانند و به تپش قلب عاشق تو , پرندگان عاشق میشوند . لبخندی بزن که جهان دوباره فدا شود ! کلامی بگو که جهان یکباره شراب شود ! دستی برآر که خلقت از تکوین باز بماند - تا که در آیی و شکفتن آغاز شود !-
مرد گفت : " به چیزی فکر میکنید ؟ "
زن گفت : " هیچ "
مرد گفت : گفتم :...
زن گفت : گفتی : "شاید مردی به گلی نگاه کند و خود بپژمرد " . گفتی :" شاید مردی به ابری فکر کند و خود ببارد . مگر عشق , جز این است ؟"
مرد گفت : من گفتم : " شاید زنی به غنچه ای نگاه کند و آن غنچه بشکفد ." من گفتم : " شاید زنی به ابری فکر کند و آن ابر, زمین را از سبزه برویاند . مگر عشق جز این است ؟"
زن گفت : " عشق نسیم خنکی ست که میوزد . ترا که خسته و دلتنگی به گذشتن خود غمگین و بیمار میکند . یا ترا که سرمست شرابی , به عمق نا پیدای کهکشان ها میبرد . دستی ست که بر گلوی تو میاید. خفه ات میکند . خون قی میکند. یا به نرمی , لطافت پوست تنت را میجوید . میبوسد . عشق میکشد , اگر بخاهد . یا زنده میکند ,اگر بخاهد . مهم این است که بیاید . نه با تو چه میکند .
مرد گفت : " ولی اگر ارمغانش به جز خوبی نباشد ؟"
زن گفت : " خوبی من . خوبی تو .خوبی روزانه آفتاب و خوبی شبانه مهتاب ! عشق خود انتخاب میکند . اگر بگوید بمیر ! میگویم : " آری ! به صلای تسلای آغوش تو میایم " . اگر بگوید : " پژمرده باش ! میگویم : " آری ! به صلای کرکسان لاشه خورت میایم " . تو مرا بچین ! تو مرا بخوان ! تو مرا بمیر !
اینک , نیم نگاهی .
از چشمان یک قربانی .که
در ژرفنای تاریکی قیام میکند .
خیره ! نگرای نیستی .
هبوط کن مسیح
وسپس عروج
بار دیگر , پر غرور
در بارش پیگیر خون
ولی چه باید کرد
آنگاه که مردها در " آرند "
فریاد میکشند :
" چاووشان دیار مرگ , به تهنیت تو میایند "
آه ! بار دیگر پر غرور ,
در بارش پیگیر خون
هبوط کن مسیح !
تا که بگویی ما را:
بگیرید و بخورید که این جسد من است
بگیرید و بنوشید که این خون من است
و باز بگویی : " وا اسفا !" .
*******
پی نوشت : شماره 34 مجله "آدینه " . صحنه کارزار گلادیاتور ها در متن قصه , به انگلیسی آمده , که به در خواست مجله و با اجازه عبلس عزیز , من آنرا به فارسی برگردان کردم .
ضمننا , قصه با رسم الخط خاص عباس نعلبندیان نوشته شده است .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر