‏نمایش پست‌ها با برچسب مسعود کیمیایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مسعود کیمیایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

کیمیایی . فرج سرکوهی

آقای سرکوهی گرامی . .   دیروز قبل از این که شخصا مصاحبه آقای کیمیایی با روزنامه شرق رابخوانم .زیر نقد شما در فیسبوک  کامنتی گذاشتم و در مورد ادعا های شما  اظهار تردید کردم چرا که مسعود کیمیایی را از آن میشناسم که اینگونه بی خردانه و غیر قابل دفاع کلامی بر زبانش جاری شود ا 
بنا بر این پاسخ شما را موکول کردم به خواندن مصاحبه ایشان . و خواندم . و الان میخواهم چند پرسش و نکاتی را با شما در میان بگذارم . 
شما کیمیایی را متهم میکنید که در ابتدای انقلاب چند ماهی مسئوولیتی را در تلویزیون ملی عهده دار بوده و با شداد و غلاظ هر چه تمامتر این را گناهی نابخشودنی تصور فرموده اید و به این ترتیب او را فردی خود فروخته به خوانندگانتان معرفی میکنید که عمدتا جوان هایی از این نسل هستند و هیچ تصوری از اتفاقات سال 57 را در ذهن ندارند و با این پیش در آمد ناگهان به صحرای کربلا زده و حکم به معصومیت احمد شاملو میدهید 
از شما میپرسم چند نفر از شما که در آن سالها دستی با قلم آشنا داشتید در خدمت انقلاب و وعده وعید هایی که از جانب آقای خمینی داده میشد نبودید ؟ . تا جایی که من به خاطر دارم تنها سه نفر در آن زمان دست به قلم بردند و در نقد انقلاب و چرایی مخالفتشان با آن پدیده نوشتند که البته در بحبوحه آن همه موافقت ها چه بسیار انگ های ساواکی بودن و غیره را هم تحمل کردند . این افراد محمد آستیم ، مصظفی رحیمی و مهشید امیرشاهی عزیز بودند و بس !
آقای سرکوهی ، بعضی سخنان از فردی چون شما بسیار بعید است . حقیقتا  انگیزه شما از این همه اصراری که به اتهام زدن دارید از چیست ؟ روزنامه شرق را مفتضح و کیمیایی را دروغگو و مصاحبه کننده را بی سواد و نادان خواندن در شان شما نیست . اگر کیمیایی را تا این حد نمی شناسید ، پس باید بگویم چنانچه شخصی را به خوبی نمیشناسید در مورد او قضاوت نکنید که این بسیار از انصاف به دور است . . هر کسی که کوچکترین شناختی از کیمیایی داشته باشد به خوبی میداند که وقتی ایشان میخواهند بگویند فرضا ویزا گرفتن در آن روزها بسیار آسان بود و بخواهد بر این آسانی تاکید داشته بورزد ، میگوید : اصلا حتی لازم نبود بری تو ،یه میز تحریر توی پیاده رو جلو دیوار سفارت گذاشته بودن !!! که این ها همه نشانه های طنازی کیمیایی ست که در تمام مفاطع زندگی او شاهدش بوده و هستیم .
نکته دیگری که باز بد جوری روی آن مانور داده اید این است که باز هم برای اثبات هر چه دروغگو بودن کیمیایی از قول او نقل میکنید که : مصاحبه کننده در مقابل کیمیایی سکوت میکند وقتی که او میگوید با " صادق هدایت " ملاقات داشتم و به او نمیگوید ، شما که با هدایت هم زمان نبوده اید !
آقای سرکوهی ، واقعا همیشه اینقدر خوانندگان خود را دست کم میگیرید با حقیقتا دست کم هستند ؟ شما هیچ فکر نکردید فردی کنجکاو در میان آنها پیدا شود و کل مصاحبه را بخواند و آنگاه شما را به سانسور و تحریف متهم کند ؟ کجای این کلام کیمیایی ربطی به آنچه شما فر موده اید دارد ؟ اگر کیمیایی بگوید : در این گوشه میتونستی گاری کوپر را ببینی و در آن گوشه صادق هدایت را ، به این معناست که که این دو فرد را رو در رو ملاقات میکنی یا هر یک از آنها را بر پرده جادویی سینما !؟
در خاتمه لازم نیست که در مورد احمد شاملو که از قضا شعرش را بسیار دوست دارم چیزی بگویم که به قول معروف دستش از دنیا کوتاه است و پاسخ نمیتواند 
بلندترین شیونم را بر جنازه فضیلت ها سر میدهم تا ردالت در درد ناچیز خود بمیرد .به راستی مبارکباد این عصر درخشان را به چه کسی باید گفت ؟  
 ایران ما یک شئامت منحصر به فرد را از سر گذرانیده است و گاه انسان میتواند حتی به دردمند بودن خود نیز بنازد . درد ایران و اسلام و انسان را بنازم           

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

بندر پهلوی ( انزلی )


نوروز 1357 در انزلی . من و آستیم در سفری به اتفاق مسعود کیمیایی و گیتی پاشایی . در حالی که هیچ  یک نمیدانستیم آیتده چه ارمغانی برای هر یک از ما تدارک دیده است .  مرور عکس های قدیمی پر از حسرت است .پر از آرزوهای فنا شده ، حسرت همه آنچه از دست دادی . حسرت آنچه که باید انجام میدادی و  ندادی . حسرت آنچه که باید میدیدی و ندیدی . حسرت آنچه که باید میگفتی و نگفتی . حسرت آنچه که باید حس میکردی و نکردی .  ولی باز هم نمیدانی ، که اگر میشنیدی و میگفتی و میدیدی و حس میکردی ، آیا روزگارت  قرین این همه سر در گریبانی نبود؟  آیا اصلا تو با هر حرکتی که خیلی هم ختی جسورانه و فکر شده بود میتوانستی چیزی را به دلخواه تغییر دهی ؟ یا فقط گمان میکنی و با این اگر های ساده لوحانه هر روز به سرزنش خودت مینشینی  . زندگی سرشار از نا دانسته ها ست . سرشار از مجهولات و دست آخر سرشار از دلخوشی های کوچکی که به خودت میدهی فقط برای این که زنده بمانی ، زندگی کنی ، نفس بکشی و.................دقمرگ نشوی . تا آن روز که پرده برافتد و نه تو مانی و نه من . روزی با مسعود به این عکس نگاه میکردیم . گفتم : 
مسعود نگاه کن ! از ما چهار نفر ، یک در میانمان  مردیم . فکر میکنی نفر بعدی کیه . من یا تو ؟
بدون تامل گفت : ما چهار تا نیستیم . پنج نفریم و نفربعدی  اونه !
گفتم : منظورت چیه ؟ پنجمی دیگه کیه ؟ 
گفت : عکاسه . نفر بعدی اونه !

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

ازدواج من و آستیم -1

    روزی که به خواستگاری من آمدند .

.سالهایی که تین ایجر بودم ، همکلاسی ها و دختر های همسایه هر روزه از خواستگارهای جورواجوری که برایشان میآمد سخن ها میگفتند . از مراسم روتین چای آوردن و صحبت هایی در باب مهریه و شغل و کسب و کار داماد و اینگونه حواشی که قند توی دل هر دختر جوانی آب میکرد . در تمام مدتی که اینگونه تعاریف را می شنیدم ، همیشه یک سوال اساسی در ذهنم شکل میگرفت که : پس چرا تا حالا هیچ کس به خواستگاری من نیامده است ؟
و هر بار که این سوال را با مامان در میان میگذاشتم ، در جوابم میگفت :  تو باید بری زن بگیری !
و اضافه میکرد ، تا وقتی که  هفت تیر به کمرت میبندی و با پسرا دزد و آرتیست بازی میکنی و از درخت های خونه بالا میری و از ننه میخای که بشقاب ناهارت را بیاره پایین درخت و بده دستت تا اون بالا ناهارت را کوفت کنی ، مردم عقلشون را از دست ندادن بیآن خواستگاری تو !
سالها به تندی گذشتند . دوران کودکی و آرتیست بازی ومدرسه را پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم و همچنان هیچ خواستگاری زنگ خانه ما را به صدا در نیاورده بود . و من کما فی السابق در حسرت چای آوردن برای خواستگار بودم . آرزویی که   هرگز بر آورده نشد !
در جریان روزمره گی های درس و دانشگاه و دغدغه های سیاسی نسل ایده ئولوژی زده آن روزگار و کافه نشینی هایی که جزء لاینفک برنامه های روزانه بود ، چقدر حرف میزدیم . از جبر تاریخی . از مرگ تمدن های بزرگ . ماتریالیسم و فاشیسم و مانیفست مارکس و تاریخ جنگ های طبقاتی که گاهی به تقلید تمسخر آمیزی مبدل میشدند ..... چه حرف های یاوه و ملال آوری ! و گاهی چقدر خودمان را جدی میگرفتیم ....  بگذریم .
در آن روزها با جوانی آشنا شدم که احساس میکردم اندیشه اش بسیار متفاوت تر با همه کسانی ست که تا آن روز دیده بودم .
کسی که از هر چه اندیشه سوسیالیستی بود ، متنفر بود و میگفت : از دو قشر خیلی بدم میاید . سوسیالیست ها و پلیس ها . ولی اگر روزی مجبور شوم یکی از این دو را انتخاب کنم ، حتما پلیس بودن را ترجیح  خواهم داد . و این جوانی که من یک دل که نه ، شاید صد دل عاشقش شدم " محمد آستیم " نام داشت .
روزگار بر همین منوال میگذشت و من هر  روز در کافه نادری ، فیروز و تهران پالاس ،  آستیم را ملاقات میکردم ولی دریغ و درد که هر چه منتظر شدم  آستیم روزی بالاخره به من پیشنهاد ازدواج بدهد ،  نشد که نشد ! 
یک روز با " فرهاد مهراد " توی " ریویرا " ی قوام السلطنه نشسته بودم . از فرهاد پرسیدم : 
فرهاد ! تو خبر نداری آستیم بالاخره میخاد منو بگیره  یا نه ؟
فرهاد گفت : والا نمیدونم . از قصد آستیم خبر ندارم ، ولی اگر تو قصد ازدواج داری ، خب من هستم . دیگه ! 
این جا بود که دیدم ، نه ، اوضاع من همچی هم بد نیست و نباید زیاد از خودم نا امید باشم !
چاره ای نبود . بالاخره شبی تصمیم گرفتم خودم قدم جلو بذارم و از آستیم خواستگاری کنم . و کردم . فردای آن روز رفتم هتل تهران پالاس و دیدم آستیم و اسماعیل خویی  سر یک میز نشستن و دارن از " مارتین هایدگر " میگن و میشنون . و چقدر هم که این دو نفر همیشه با هم اختلاف عقیده و دیدگاه داشتند . ریشه اختلافشان بیشتر ازاحساسات سوسیالیست مسلکی اسماعیل ناشی میشد .  آستیم ، گاهی در بحث خیلی  بی ملاحظه میشد و تند با اسماعیل برخورد میکرد و اسماعیل در آن زمان استاد من بود و من همیشه به آستیم ایراد داشتم که باید بیشتر ملاحظه او را بکند . البته ، نه به خاطر نمره ، که اسماعیل به همه دانشجو ها از سر تا ته یک " الف " میداد . در واقع اصلا امتحان نمیگرفت . و آستیم همیشه در پاسخ ایرادهای من میگفت :
 آخه ، تو کت من نمیره  آدم نازنینی مثل اسماعیل خویی چنین دیدگاه سوسیالیستی داشته باشه !
 کنار میزشون ایستادم و صبر کردم یه بفرما بزنن . ولی بحثشان آنقدر داغ بود که هیچ اعتنایی به من نکردن . بهتر دیدم یک شوک به آنها وارد کنم . پس ، ابتدا به ساکن و قبل از هر سلام علیکی گفتم : 
آستیم ! بالاخره تو میخای بیای خواستگاری من یا نه ؟
شوک کارگر افتاده بود . هر دو ساکت شدند و تازه حالا متوجه حضور من شدند . 
آستیم هم بلا فاصله گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی !؟  باشه کی بیام ؟
و جذابیت داستان تازه از این جا شروع میشه . ولی من اطمینان دارم که شما چون خانواده من و به ویژه مادر مرا نمیشناسید شاید هرگز نتوانید درک یا تصور کنید چه فاجعه ای در شرف وقوع بود !
مادری که فکر میکرد هر کی پنجاه پشت ، شجره نامه مکتوب پشت سرش نداشته باشه ، پس حتما از تو تخم مرغ در آمده !
شب که برگشتم خونه ، در کمال شهامت به مامان گفتم : چه روزی وقت دارید ؟ قراره برای من خواستگار بیاد !
با بی اعتنایی نگاهی به من کرد و گفت :  خواستگار ؟ خواستگارت دیگه کیه ؟ لابد یکی از همین گدا گشنه های روشنفکره که باشون معاشرت میکنی .....
    گفتم : بله ، مادر جان . دقیقا حدستون درسته ..............
 دیگه پاک  زده بودم به last cable  !!
گفت : لیاقتت همینه و از کنار تلفن تقویم را برداشت . کلی تقویم را زیر و رو کرد ، تا یک روز خالی پیدا کند . و بالاخره دوشنبه ای را اونم  فقط برای دو ساعت وقت داد . که این در فرهنگ مادر من یعنی end از خودگذشتگی ! چرا که ایشان اصلا حاضر نبود به هیچ وجه برنامه های خودش را به خاطر بچه هایش یا هرکس دیگری تعطیل کند . و از آن جا که آستیم پدر- مادر نداشت قرار شد آقای کیمیایی بزرگ پدر مسعود به عنوان بزرگتر در این مجلس حاضر شود . ولی از بد شانسی یک روز قبل از موعود آقای کیمیایی به شدت مریض و راهی بیمارستان شد و گفت , تاریخ خواستگاری را عوض کنید . که البته امکان نداشت . میدونستم اگر چنین چیزی را به مامان بگم ، به شدت قاتی میکنه و میگه : من از اول میدونستم نه خودت لیاقت داری ، نه خواستگارات . میدونستم  که حتما یک بی سر و پا تر از خودته .  اصلا معلومه شعور اجتماعی نداره و.......خدا میدونه چه حرفهای دیگری از همین دست . در نهایت قرار شد مسعود و آستیم دو تایی در مجلس خواستگاری حاضر بشن . در حالی که من هنوزهم تا این لحظه جرات نکرده بودم به اطلاع ایشون برسونم آقای خواستگار ننه بابا ندارن و با دوست محترمشون در مجلس خواستگاری حضور به هم خواهند رساند !
در این جا من با ید شمه ای از position آن زمان این دو خواستگار بسیار محترم را برای شما تشریح کنم و به تصویربکشم .مسعود ریش های بلندی داشت . تقریبا تا روی شکمش با موهای کوتاه  . و آستیم برعکس ریش های کوتاه با موهایی تا پایین شانه ها ! روز و لحظه موعود ، با استرس زیاد کم بالاخره فرا رسید . نگران بودم که مامان چه برخوردی با قضیه میکنه . با بی قراری راه میرفتم . نمیتونستم یک جا بشینم . در افکار خودم به شدت غوطه ور بودم که یکهو مامان گفت:
اجازه نداری برای اینا چای بیاری . ها !  تا این جا هر غلطی دلت خواسته کردی ولی از این جا به بعد منم که دستور میدم  . با این حرف آب پاکی را ریخت رو دست من که یعنی ، از این جا به بعد ،  دیگه خفه شو !
و آرزوی چای آوردن برای خواستگار را به دل من گذاشت !
رفتم توی آشپزخونه پیش ننه . ممه ای که  حضورش همیشه برایم آرامبخش بود . عین قرص والیوم . و همینطور که با نگرانی داشتم کوچه را برانداز میکردم ، ننه ، ننه بیچاره و مهربان من ، مثل همیشه آمد و در کنارم ایستاد و گفت : 
راستش را به من بگو ،  خواستگارت عیب و ایرادی داره !؟ 
گفتم : نه ،  ننه ! معلومه که نداره . مثلا چه عیب و ایرادی ؟ 
گفت : من تو را میشناسم . اصلا به حال خودت نیستی . چیزی هست که الان بخای به من بگی ؟ 
 و.......در همین لحظه دیدم ماشین  مسعود که یک بنز کوپه با سقف کروکی بود جلوی خونه ما ترمز کرد . ننه  داشت با دقت ظاهر غیر متعارف  مسعود و آستیم را بررسی میکرد ی که من از چهره ش کاملا پرسشیرا که در دهنش شکل میگرفت میخواندم . در حال ، با  لحنی سرشار از نگرانی و نا باوری  گفت : ای پریرخ جان . نکنه اینا باشن !!!!؟
و من در پاسخ گفتم : ننه جان از قضا خود خودشونن . که ننه دو باره گفت :
ای بختِم ! ای بدبختِم ! حالا خانم قیامت میکنه . پس بگو . پس همین بود که تو اصلا به حال خودت نبودی  !
به سرعت برگشتم توی هال که اف اف را بزنم . دیدم مامان روی مبل مخصوصش تکیه زده و با غرور خاصی ، با ظرافت هر چه تمامتر  و با طمانینه به چوب سیگار نقره ش افتخار میداد و پکی به آن میزد .

همین طور که به طرف در میرفتم ، در یک هزارم ثانیه سوالی مثل برق از دهنم گذشت و سرم آوار شد  . از خودم پرسیدم :  چرا من تا حالا  فقط نگران شوک شدن مامان از دیدن آستیم و مسعود بودم  و اصلا به فکرم خطور نکرده بود که شاید این دو نفرهم به همان اندازه ، و حتی خیلی بیشتر از رفتار مادر من که حتما برایشان خیلی هم غیر متعارف بود ، شوک شوند !؟ 
این فکر باعث شد بیشتر دلشوره بگیرم ، چرا که وظیفه م سنگین تر میشد . علاوه بر مامان ،  پاسخ هزار جور چون و چرا های این دو نفر را هم باید میدادم . ولی خب ، دیگه خوشبخانه فرصت فکر کردن به این بدبختی جدید را نداشتم . و البته بعدا فهمیدم که همینطور هم بوده است .
پ . ن : ....و این جکایت درمهرماه 56 بود که دنباله آن را میخوانید
#داستانهای

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

بی سوادی سینما چی های ما باید در گینس ثبت شود !


دیشب داشتم یک فیلم ایرانی میدیدم به نام "بر باد رفته " کارگردان : صدرا عبدالهی . بازیگران  : نیکی کریمی و محمدرضا فروتن . در یک سکانس از فیلم ، خانم نیکی کریمی با آب و تاب و حس های آن چنانی که خاص ایشان است ، شعری از شاملو را میخوانند :
به جستجوی تو بر درگاه کوه میگریم ،
در آستانه دریا و علف
به جستجوی در معبر باد ها میگریم ،
در چهار راه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای که ،
آسمان ابر آلوده را قابی کهنه میگیرد
-------------------
و ایشان در بیت آخر ، آسمان ابر آلوده را اُسمان ابر آلوده میخوانند ! عثمان دیده بودم ، ولی اُسمان ابر آلوده
دیگه حقیقتا از آن حرفهاست !!
هرکسی ، سر سوزنی با سینما آشنایی داشته باشد ،  میداند یک فیلم از لحظه ای که کلید میخورد تا به مرحله اکران برسد ، به عناوین گوناگون توسط عوامل مونتاژ و صدا و تصویر و...............به دفعات روی میز موویلا بازبینی میشود . من متحیر ماندم
 گیرم بازیگر بیسواد بود ، آقای کارگردان شما چه کاره هستید ؟  شما پس چی را کارگردانی میکنید ؟ یعنی  ، در تمام عوامل فیلمبرداری صدا و ...... حاضر در صحنه ، حتی یک نفر پیدا نشد که بپرسد ، " اُسمان ابر آلوده " چه صیغه ای ست ؟
 " مسعود کیمیایی " به گفت ، بیا در کلاس های سینمایی حافظ و ایماژ در شعر را درس بده . به او گفتم ، محض رضای خدا ، ایماژ میماژ و هنر جوهای مبتدی را ول کن . اول یک کلاس برای این سوپر استارهای پر مدعا بذار و تکلیف اُسمان - عثمان را روشن کن !
اونم تازه از نوع ابر آلوده ش !! 

پشت صحنه رضا موتوری...



سال 1349 بود فیلم " رضا موتوری " ساخته مسعود کیمیایی کلید خورد . فیلمی که در زمان خودش با اظهار نظرهای مخالف و موافق  زیادی رو به رو شد . داستان فیلم ، آخرین روزهای زندگی  یک پهلوان زیر بازارچه را حکایت میکند که حالا به جرگه سارقین پیوسته است و کیمیایی میخواهد گوشه های تلخ و اندوهبار زندگی قهرمان را آشکار سازد . اما قصد من از این نوشته ، نقد فیلم نیست . فقط روایت خاطره ای از پشت صحنه فیلم است .

سکانس  : قهرمان قصه - بهروز وثوقی / رضا  - زخمی و خون چکان ، سوار بر موتور
لوکیشن : میدان ونک . خلوت . شب
بهروز وثوقی گریم شده . کارگردان و فییلمبردار ها و نور و صدا آماده هستند . دور میدان ونک را بسته اند و رضا موتوری که از پیشانیش خون میچکد بر موتور قرار میگیرد و قرار است خون ها از پیشانی او بر اگزوز موتور بچکند و جزززززززززززز به گوش تماشاگر .. .
صدای کارگردان را میشنویم که : دوربین ، نور ، صدا ، حرکت !
رضا / بهروز شروع میکند به چرخیدن . هنوز دور اول را نزده ، که ناگهان صدای "عبدالله غیابی " دستیار کارگردان را میشنویم : کات !
جوانکی مو بلند . هیپی مسلک . با شلوار لوله تفنگی در کادر فیلمبرداری ظاهر شده بود و عین  "جیمزدین " مرحوم ، بر زین موتور پشتک وارو میزد و هنر نمایی میکرد.عبدالله رفت جلو . یقه طرف را گرفت از موتور کشید پایین و گفت: این جا را امشب قرق کردیم . اجازه نامه از پلیس تهران هم داریم برو یک جای دیگه هنرنمایی کن . طرف با اداهای اون جماعت اوا خواهرها گفت:
 *وا ..!* به تو چه مربوطه ؟ من دلم میخاد ، همین جا برونم . اصلا تو کی هستی ؟
این اتفاق چند بار تکرار شد . بار آخر عبدالله یک کتک اساسی به این جوانک زد و ایشون از صحنه بیرون رفتند و بعد از کلی دردسر و گریم مجدد ، فیلمبرداری از سر گرفته شد .
در حال فیلمبرداری بودیم که ناگهان این بار ماشین گارد ویژه کلانتری دربند ، با سی تا مامور ، در کادرظاهر شد ! ماشین گارد ، مستقیم آمد و جلوی کیمیایی ایستاد . پشت ماشیین کلی گارد ویژه نشسته بود وجیمزدین هم در بینشان بود . افسری از جلوی ماشین پیاده شد و ادای احترام کرد و پرسید : قربان ! کدام یکی بود اسائه ادب کرد ؟که شازده با کلی ادا و اطوار ، گفت : اون بود !
در یک چشم به هم زدن ، عبدالله را لوله کردن و مچاله پرتش کردن پشت ماشین و گاز دادن و رفتن و فیلمبرداری تعطیل شد .
 کیمیایی و بهروز وثوقی و........ دنبال ماشین گارد رفتیم تا کلانتری دربند . افسر نگهبان از عبدالله پرسید : نام ؟
عبدالله هستم . سرکار
نام ؟
کیوان هستم .
افسر نگهبان به عبدالله گفت : مرتیکه احمق چرا بچه مردم را زدی ؟ یه پدری ازت در آرم که حظ کنی .عبدالله گفت : 
سرکار به خدا تقصیر خودش بود . چند بار گفتیم نیا . گوش نکرد ....افسره گفت: 
 خفه شو!  مرتیکه حالا من ثابت میکنم ، تقصیر توئه ! و به یه سرباز وظیفه گفت :
برو دفتر چاقوکشی های شش ماه اخیر را بیار و بخون . سرباز خوند : حسن . حسین . تقی . نقی . مراد . کریم . کرم . عبدالله  صادق ................گفت حالا برو ، دزدی های شش ماه اخیر را بیار ، بخون .سرباز دوباره خوند : ممد . حسن . حسین . رضا . صادق . کریم . عبدالله . رحمت .عزت . تقی . نقی .عزت . داوود. رحیم..........................
این جا بود که افسره رو کرد به عبدالله و گفت : حالا دیدی ؟ حرومزاده ! حالا دیدی تقصیر تو بود ؟
عبدالله گفت : من ؟ من ؟ چی رو تقصیر منه  سرکار ؟ ما داشتیم .................
افسر گفت : خفه شو مرتیکه . صد تا عبدالله تو اینا بود . ولی  یه دونه کیوان دیدی ؟
---------------------------
پ.ن. ولی افسره خیلی با حال بود . همین جوری " کیوان خسروانی " را خر کرد و فرستاد خونه و بهش گفت ، شما برو استراحت کن . من پدر اینا رو در میارم . بعدم که اون رفت ، رو کرد به کیمیایی و بعد کلی چاق سلامتی و عذرخواهی از عبدالله  برای فحش هایی که داده بود . گفت : حالا برید ادامه بدبد . بعدم خندید و اضافه کرد ، اینا رو نزنید . اینا قرمساق نشنیده هستن . وقتی میزنید کار ما خراب میشه . همون اول اگر تلفن میکردید به ما ، این همه دردسر درست نشده بود .
#کیمیایی 

گیتی پاشایی

نوروز 1356 در بندر انزلی . سفری که من و " آستیم " به اتفاق " مسعود کیمیایی " و " گیتی پاشایی " به انزلی داشتیم  هنوز برای من مملو از خاطره های قشنگ و به یاد ماندنی ست .  چقدر صدای گیتی  و ترانه "لی لی لی لی حوضک " او را دوست دارم و امروز یک سال دیگر بر سالهایی که او دیگر در میان ما نیست اضافه شد . روحش شاد .....

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

ریختن خون عشق در بیشه خضراء

ریختن خون عشق در بیشه‌ی خضراء *

نقدی بر فیلم " غزل " ساخته مسعود کیمیایی 

 آستیم

آهنگم اقامه‌ی معارفه ای مجمل است با این سینما و آشنا ساختن مشتاقان «غزل» با جمال و کمال او.
تا به یاد می‌آورم «بورخس» قصه‌هایی در صفت اراذل و اوباش سروده بود؛ در تعریف عام «واقع‌گرا» و در مشرب «بورخس» معطوف به «تقدیر چاقو‌ها» و معتنی به «مقارنه‌های رازآمیز». یعنی که او گوشه ای از قلمرو عادات و عادیات را (عالم موجود خدا را که ارزانی ماست) می‌گزیند کافه رقصی را، روسپی‌خانه‌ای را، یا محله‌ای از بوئنوس آیرس را، یا دشتی تاختگاه «گاچو»ها را و به عطر مخرقه آغشته می‌کند. و از تیغه‌ی تیغ هایش سرنوشت‌های ناب می‌چکاند. بدانید اگر، بر ناصیه‌ی تیغ‌بر، نوشته‌اند: «زهوش فلاطون دمش تیزتر وز ابروی دلدار خونریزتر.»
روشن بگویم، حضرت «بورخس» عادیات را که شما در ادبیات مصطلح به «رئالیزم» می‌دارید، خوش ندارد و به عزت نظرهای خوب خویش، نهادی در خور برای آن مقرر می‌فرماید و بر تیغ است تعبیه‌ی فرمان او.
یعنی:‌ او در بازار شما، دکانی از واقعیت‌ها را محل عرض شعبده‌ ای قرار می‌دهد و سپس دکان را به شما بازمی‌گرداند. دکه‌ی خالی از شعبده‌ی او، اینک ارزانی به شما ترازوداران مقولات متعارف.
در قصه‌ی «مزاحم» که از خاطر مبارک «بورخس» تراوید، دو برادر به دیار گاچوها آمده‌اند: به غربت. این غریبه‌گان یال سرخ دارند. از یال ایشان خون می‌آید؛ خون عشق می‌آید. سرهاشان بیشه‌ی سوداهاست.
«مسعود کیمیایی»  در ستودن زادگان خاطر «بورخس» تغزلی استوار را صورت بخشیده است. او از برکات ذات زیبای خود، در آگاهی و در نا آگاهی، جمال و کمال اثر «بورخس» را در چشم می‌کشاند. و هم به شیوه‌ی نویسنده، بازار واقعیت را محل وزیدن نسیم بهشتی می‌کند و در غوغای متعارف مغموم موجود، معناهای خوش شیرین بر می‌نشاند؛ و به آن‌چه عادیات استند خرقه‌ی خوارق می‌پوشاند.
لحن سرود «مسعود» در بازگفتن امر و خلق «بورخس» سبز است و سکراندهان خورده. در روایت او، برادرها اگر طره‌ی خونین ندارند، بازی غریبان غریبه‌ یی هستند همه بار خاطرشان عطوفت‌های غریب.
حالی، با چشم ما مخمور از شراب دوستی در مزایای «غزل» نظری بباز.
منظر اول:‌ »مسعود»  بر دروازه‌ی جنگل (صد البته متعلق به سازمان جنگلبانی و در منطقه‌ی بهشهر!) ایستاده است، نظر به معبری دوخته ممتد تا شهر واقعیات. در وراسوی او شهر خضراء می‌خواهد بودن؛ پس او؛ افسون می خواهد سرودن. سبزه سرود به لحن تر پرنده، در بیشه‌ی واقعه خوانده می‌شود. جهان روشن، و سبزا زلال، و نظر گشوده به سوی دیگر جاده‌ی منتهی به دنیای ما؛ گشوده به صحنه‌ی افسانه؛ در حضور ذوّات درختی با جنبیدن‌های روحانی. از همان آغاز، خوش پیداست که هویت و صفت عینی و مادی درختان و هیئت کنامی سلب شده و خصالی در خور لطافت افسانه و عشق عطای جنگل گشته، و در او خیال‌های مهر آموخته می‌رقصند. در صحن سبزه و در میان گیسوی درختان، هیکل‌های مشبع از عطوفت و لطف بی حد و بی‌اندازه، درآمد شد افتاده‌اند تا پرده‌ای از چاووش عشق آراسته کنند و با ما غمی بگویند. در این افسانه آرایی، همه‌ی اجزاء،‌از هستی معقول و معمول و موجود گرفته شده‌اند. از جمله‌ی این اجزاء آب و آدمی و اسب و درخت و مویه ی وحش و سپیده و نور و تیرگی و تارگی و اشک و عرق و باران و اندوه و ارّه هر جزء که به نفخه‌ی معنوی آغشته آید قبای عزت و افسانگی در بر می‌کند؛ و هر جزء که این دم در او فرو نرود و همچنان ناهمواری کند در زمره‌ی واقعیات می خواهد ماند که نخاله‌ی این مجتمع لطف و تخیل می‌شود و جمال مینوی ساختمان هنر را نمی‌تواند خللی برساند. در هم آمیختگی نخاله‌ی واقعیت با نرمای جامه گیان خیال، جمال لطف را عیان‌تر می‌کند، تا متعارف به درشتی و ترشرویی بی بار و بر خود واقف شوند و از تلخی لقای خود در ترس بیفتند. نیز، در این سینما، به تبع تقدیر فرمایی «بورخس»، به وجهی، مکان و مظروفِ او -  از جنم واقعیت‌ها-  معرض شعبده‌ی عشق است و محل مقابله‌ی واقعیت‌های غریب و متناقض: از سوی همه جلوات جمال هستی، با همه طراوت و طرفگی، پیداشدگی‌شان در حکم کابوسی‌ست خوفناک که به جادوی تعلق و عادت و اندوه به مسخی اسفبار دچار آمده. و از سویی، این مسخ‌شدگان، به افسون دم مبارکی که از سینه‌ی فریشته‌زاده‌ای بر آمده، پوسته‌های استخوانی از سیمای خود برمی‌درند واز دهان ماهی بدر می‌آیند و فریشتگی می‌کنند. به یمن نفخه‌ای هنری پوسته‌های واقعیت از جمال طبیعت فرو می‌افتد و نسیم و درخت و اسب و آدم، جان‌تر و تازه‌ی خود را در اهتزاز می‌آرند.
حالی، در حضرت خضرایی بیشه، «مسعود کیمیایی» با نظری موجز به تماشای رنگ چهره‌ی برادران و منزل تعبیه شده در جنگل ایشان و دل ایشان می‌رود که از دل «بورخس» زاده‌اند. به تن این جهانی برادر کوچک‌تر که تنه‌ی سبز درختی را فرو افکنده می‌نگرد، و در گوشش صدای جفای تبر می‌آید. از حالا، از همین اول «عشق‌سرایی» صدای سقوط می‌آید و سرنوشت سرنگونی سبزتنان در ذهن او بافته می‌شود. در صافی و صفای بیشه‌ی آرام و در سکر این سبزفامی، و در این جهان زنده به عشق، سرنوشت‌های نیکو در اندیشه‌ی او نطفه می‌بندند. مذبح عشق این‌جاست؛‌ سبزی جنگل از افتادگان عطوفت است؛ و خون عشق است که قامت سبز برافراشته به گفتن :«هذا حبیب الله مات فی حب الله و هذا قتیل الله، مات به سیف الله.» آوخ ! تا بدین آسانی اسطوره‌ی عدل بیچون زادن و مردن را به خاطر هشیار ما سپرده‌اند.
از پس، به شعله‌های گرم نظر برادر بزرگتر نگاه می‌کند، کیمیای نگاه، به ایجازی که تحسین و تایید را می‌شاید، در یکی دو سه کرشمه حدیث عطوفت‌های متقابل آن دو برادر را در می‌یابد که خاطره‌ی گرم و گرامی نوشیدن از پستان مادر و لطف‌های سینه‌ی او ضامن بقای جادویی آن است. سپس، با همان گزیده‌ نگری و در مداری معقول، جای ایشان را در جهانی که اینک معرض  افسانه ی نهایی ست و مهلکه‌ی عشق می‌خواهد شد تشخیص می‌کند. به تعبیری، نه چندان نرم و خوش، لانه و دانه‌ی این دو مرغ غریب را د رکنام هستی دریافته‌ایم و دام‌ها را که تقدیر در راه این طلبه‌ی عشق تعبیه فرموده.
این طور می‌پندارم که در این میان عواملی از جنم «نصرت» پریدن مرغ‌هایی را که نه دانه‌ی حسن و لطف می‌جویند، بر نمی‌تابند. لیکن چه جای تعلیل و تحلیل که تامل در چونی و چرایی نه کار ماست و به هر صورت قالب روایت به زیبایی و انسجام صورت بسته است و محمل فاقد نقصی در دست کیمیایی هست که به عشق‌گویی و «از عشقگویی» برخاسته باشد. قد قامت صلوه.
چه بگویم؟ آن‌چه او در منظر ما می‌نشاند لطفی تمام دارد و بر من نیست که ترجمان آن لطایف باشم. در وظیفه ی من همین است که جلوه‌هایی از سینمای کیمیایی را به رخ بازارشکنان بیارم و دنبال خودم بروم و رویایی را که زیر نام زیستن می‌بینیم پی بگیرم. اما، در این معترضه که من حواس خود را به رویای مسعود «کیمیایی» معطوف داشته‌ام، می‌گویم: «غزل» سینمای دل‌انگیزی‌ست، و عکس‌هایی که به تایید نظر مسعود به گفتن «عشق‌» پرداخته‌اند گویا و زیبا و غمگین و تر و تازه‌ اند.
نمونه‌های آن بدون ترتیب از این گونه‌ اند:
هر گاه داستان در شکلی آرام ادامه دارد، دوربین نظری باز دارد و هر هنگام که گره ‌ای در دل و پیچ و تابی در دنیای کارآکترها می‌فتد نگاه فیلم اندیش تنگ و تار می‌شود، در مثل هنگامی که برادر بزرگتر از سرقت درخت‌ها آگاه می‌شود و ...
آوه! چه می‌نویسم؟ خوش ندارم در مقامِ این شرح تعریف از اشاره بیش‌تر کاری بکنم. پس، تا بتوانم به «رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن»‌گفتن ایستاده باشم، در یاد بیاروید:
آن‌ شب که «حجت» با «زینی»‌ حدیث «غزل» را  می‌گوید، و در پاره ی بعدی بلمی تنها بر سر آب است: تابوت غزل، یا ... هر چند نوبت دیگر را که این «اینسرت» تقدیر گوی، این «بلم تابوت تن»‌در مسیر این فسون سازی و صبحگاهان این مسیر، بر سر آب (راه‌روان و بی‌گره به غایت مقّدر رفتاری شدن) رخ می‌نماید. منشی خدایانه، در گفتن آیات و کنایات به خون خفتن دوستاری.
پیش‌تر زانکه غزل به مهلکه‌ی عشق بیاید. «زینی» جوشن نارنجی رنگ و پینه خورده‌ی عشق را (و «عشق ناتمام» را شاید) به تن می‌کند. «حجت»، هم از آن سوی، «براق عشق را جُل» کرده است و غزلی بر او برنشانیده، جوشن پوش؛ به همان نشان. هم، در خورند این رویای صادقانه‌ی هنری: گفتاگوی کسان، و خاطره‌ها، و رنگ هوا و بغض ابر و پرتو قمر و مشکاه خطر و آشفتن و آسودن هوا و جنبیدن و خفتن ذوّات سبز درختی، بالجمله در تکوین و تکامل هر دم از این افسون، حالات و کنایات را در چشم می‌کشاند؛ و غم و شادی و زاری و بیزاری عشق را از «مقارنه‌های راز آمیز» و محتاج تاویل سرشار می‌دارد. آه، از آن زوزه‌ی وحش که در دل آن شب آشفته‌ از عشق و عاشق و معشوق و ممارست در عشق یا مشق عشق که از سینه‌ »حجت»، و از سینه جنگل تاریکی به تن کرده، به گوش ما می‌شتابید. هم، چه بگویم از هر یک از صحنه‌ها؟ از دستی که طره‌ی سیاه‌ پریشان شوربختی را به کناری می‌زند که صاعقه‌ی عشق او را سوخت می‌خواهد؟ از آن کاسه‌ی آبی پر آب، از آن تلافی نحس تافتن پرتوها از ماه و از قطار... که از چپ و از راست بر منظر می‌زند تا مانع از پس آن تافتن‌ها، بر سر راه تعبیه شود؛ تا نهیب ملامت برایشان بزند؛ تا غزل را از مهلکه‌ی خضراء بیرون نبرند؟! هم، می‌خواهم با شتاب از زمانی بگویم که آسمان به جای «غزل» و قابیل‌های عاشق او بر شیشه‌ی نشمه خانه و بر زیرزمین و شب و جنگل می‌گریید و تبر و لیوان و شب و ... همه... به اشک عشق آغشته‌ اند. هم از یادم می‌خواست بگریزد، آن دم که «غزل» را به سر دسته باز‌می‌سپردند؛ نگذاشتمش!
بدین نمط به هر کدام عکس دیگر ازین افسونسرایی که بنگرید و بازبنگرید، برایتان خواهم گفت که چه خوششان دیده‌ام.
باری مختصری دیگر می‌گویم :‌
پیش‌ تر از آن که غزل را به مقتل باز آورند، زینی «کفن جوشن»‌غزل راشسته و بر طناب افکنده بود. و در بازآمدن یک بار معصومیت رایانا گفتنی را آن اسب سفید را غزل غسل تعمید می‌داد و سپس با کفن مقدرش بر تابوت خود سوار شد و راه رفتن را تمرین کرد؛ سپس، کفن پوشیده به بازی خوش شستن سر و تن اسب سفید باز پرداخت تا در همان منظر فرمان او به کنکاش- آمد.
از همان نگاه، دیگر هرگز «غزل» را، به تن، با «عاشق دشمنانش» در یک قاب ندیدیم.
دیگر، او فرمان یافته و سعادتمند شد. تا که بر نیام دشنه رنگ آن مهره درخشید:‌
«گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد
از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن!»
مبارکش باد آن سرنوشت، آخر، آن دم، دم تجلای کامروایی بازیگر و برشکار و دیگران است. و تن شریف «مات فی حب الله و مات به سیف الله» بر «بلم تابوت» خفت، و «دست سکندری از تابوت بیرون افتاده بود و آب حیوان را می‌ بسود و می‌رفت و می‌رفت، تا در نظر بی‌خبران، گم شود ...فراموش؟»
آفرین آقای کیمیایی غزل، کاری‌ ست خلاقانه و به غایت ناب.


*این مطلب بخشی از نوشته‌ی بلند‌تری است تحت همین عنوان که به دفتر مجله رسیده است. نوشته‌ای نامتعارف درباره‌ی فیلم «غزل» ساخته‌ی مسعود کیمیایی که قراردادن آن در مقوله‌ی نقد فیلم دشوار می‌نمود. با پوزش از نویسنده برای حذف قسمت‌هایی از آن (فرهنگ و زندگی     


Screen Shot ۱۳۹۲-۰۸-۱۴ at ۱۵.۲۱.۳۷.png

رهبر ارکستر

 باز هم داستان رهبر ارکستر.....

 

دو ، سه ساعت پیش داشتم در باره  داستان رهبر ارکستر و فحش های آبداری که عصمت نصیب اون بیچاره کرد که هیچی بلد نیست و هیچ هنری نداره و بی خودی جون میکنه  -  که  همگی قبلا خوندید - با " مسعود کیمیایی " حرف میزدم و میخندیدیم . که مسعود  گفت :
این که چیزی نیست . یک بار پاریس رفتیم کنسرت . مامان تنها بود . مجبور شدیم با خودمون ببریمش
یک کنسرت خیلی عظیم از کنسرت مجلسی پاریس بود  با حداقل هفتاد تا نوازنده.. رهبر ارکستر هم با توان و هیجان هر چه تمامترداشت ارکستر را رهبری میکرد ، که .یکهو  مامان با صدای بلند گفت :
مسعود  مادر !  این آقاهه که همچی قشنگم نمیرقصه و این همه آدم  دارن براش ساز میزنن !

ازدواج من و آستیم -3

...و پایان ماجرا


اینم عکس عروس و داماد احتمالا خوشبخت........:)))
در پایان ماجرا ، با مزه اینه که شاید هیچ یک از شما باور نکنید که با این اوضاع و احوال مصیبت بار خونه و زندگی خالی از هرگونه وسیله زندگی که ما را شهره خاص و عام کرده بود ، تا جایی که " پرویز فنی زاده "  وقتی به دیدن ما آمد یک استکان نعلبکی از جیبش در آورد و گذاشت جلوی من که براش چای بریزم  و موقع رفتن هم دوباره شست و گذاشت تو جیبش و برد برای  دفعه بعد  به آستیم گفت : زن تو از اوناییه که فقط جهاز هاضمه شون رو خونه داماد میارن ! با تمام این احوال درست 16 ماه بعد ما خونه خریدیم  !!!!
حکایت از این قرار بود که کسی که همین ساختمان فعلی را به مامان فروخته بود یک طبقه 60 متری را که آن دوره به نظر ما خیلی کوچک و محقر بود برای خودش نگهداشته بود . ایشان وارد کننده فیلم های سینمایی بود و چون انقلاب شده بود تصمیم داشتن از ایران برن . سال  58 بود من روزی به خانه مادرم رفتم که مادر جریان را گفت  و اضافه کرد که فردا میرم این طبقه را هم از آقای "قدسی " بخرم  . پرسیدم چند میده ؟  گفت 120 هزار تومن . شب که برگشتم خونه به آستیم گفتم ، کاش ما پول داشتیم خونه رو میخریدیم . که آستیم گفت : آخه ما این همه پول از کجا بیاریم !؟
روز بعد که دوباره به خونه مامان رفتم ، پرسیدم خونه رو خریدین ؟  مامان گفت : نه ! قدسی خیلی دندون گرده . من گفتم 115 هزار تومن بیشتر نمیدم  اونم گفته ، نه ! به این قیمت نمیدم .
یعنی ببینید پول چقدر ارزش داشت که به خاطر 5 هزار نومن معامله یک خونه به هم میخورد . این موضوع باعث شد من دوباره به شدت به فکر خریدن همین خونه بیفتم .  اولین کاری که کردم به آقای قدسی زنگ زدم و گفتم ، لطفا خونه رو به مامان نفروشید . کمی به من فرصت بدبد تا خودم بخرم . قدسی گفت : من از خدا میخام  شما دو تا جوون  این جا رو بخرید . خودمونو کشتیم از هزار نفر قرض و قوله کردیم تا هفتاد هزارتومن جمع کردیم  . " احسان نراقی " ما را به آقایی معرفی کرد که انسان بسیار خیّری بود و صندوق قرض الحسنه داشت به نام آقای افشار . ایشان هم چهل هزار تومن بقیه را به ما قرض داد و چک گرفت . من با آقای قدسی رفتم محضر . بعد از پایان معامله آقای قدسی این مرد شریف  5 هزار تومن به من پس داد و گفت : از لج مامانت به تو همون قیمتی را میدم که مامانت دلش میخواست بخره !
مامان وقتی ماجرا را فهمید گفت :  هیچ کارت هیچوقت مث آدمیزاد نبوده . خدا هم  مث اینکه آدمای خل و چل را دوست داره  و خندید .
و این دیگه از همه جالب تره . سه تا چک را به آقای افشار پرداخت کرده بودیم که جناب آقای آستیم را گرفتند و روانه زندان " قزل حصار" کردند .  من نتونستم بقیه چک ها را بدم . 6 ماه گذشت . از آقای افشار هم خبری نبود . آستیم تازه از زندان آمده بود که یک روز وکیل آقای افشار به خونه ما آمد . ما داشتیم عذر خواهی میکردیم و علت عقب افتادن چک ها را میگفتیم که پرسید : شما برای خریدن این خونه بود که وام گرفتید ؟ و وقتی پاسخ مثبت ما را شنید در سامسونایتش را باز کرد و بقیه چک ها را گذاشت روی میز و بلند شد رفت !!! ما دو تا دنبالش دویدبم توی کوچه. داشت سوار ماشینش میشد که به ما گفت :
اگر همان اول به آقای افشار اینو گفته بودید خیلی فرق میکرد . ایشان برای مواردی مثل شما انسان خیلی با گذشت و بزرگواری ست  ولی در مورد کسانی که ازش قرض میکنن و بعد مثلا آهن خرید و فروش میکنن و کلی هم سود میبرن ولی نمیخان وامشان را پس بدهند سر سوزنی گذشت ندارد .منم همانطور که وکیل ابشان هستم وکیل شما هم هستم و اطمینان دارم آقای افشار خودشم اگر بود همین کار را میکرد . به همین راحتی ! الان آقای افشار هنوز هم همان صندوق قرض الحسنه را دارد و دعای خیر من و بسیاری دیگر همیشه پشتیبانش خواهد بود .
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید .

ازدواج من و آستیم - خواستگاری..2

        در مجلس خواستگاری چه گذشت . 2



......    قبلا گفتم که داشتم میرقتم اف اف را بزنم که تاگهان صدای همراه با تشرمامان مرا در جای خود میخکوب کرد که میگفت : بیا بگیر بشین ! در واقع بتمرگ !!
و بعد به من سفارش کرد که : از جات بلند نمیشی ، ها ! و با لحنی حاکی از نخوت به کبرا گفت : تو ام یه چای بهشون بده ا درست مثل اینکه میخواست بگه : حالا دیگه به جنهم . سگ خور ! به خاطر بچه مون باید فداکاری کنیم .
  آن چنان دلشوره ای  منو گرفت که وقتی کبرادر را باز کرد و من صدای پای آستیم و مسعود را  در راه پله ها شنیدم نا خود آگاه از جام بلند شدم که برم بهشون بگم ، برگردید !
مامان که فکر کرده بود من میخام برم استقبال اینا ، به من نهیب زد :  بهت گفتم بشین !!!
ننه طفلک حالش از من بد تر بود و در این لحظه دل به دریا زد و به مامان گفت : برای دخترت داره خواستگار میاد به جای اینکه خوشحال باشی پس چرا داری این دختر را زهره ترک میکنی ؟
درد سرتون ندم . طرفین را به هم معرفی کردم  . ولی به شدت نگران بودم که نکنه مامان باشون دست نده که خوشبختانه این اتفاق نیقتاد . ولی هنوز چند دقیقه از معارفه نگذشته بود که دیدم  مسعود که همیشه خیلی اعتماد به نفس داشت و به راحتی با همه ارتباط برقرار میکرد ، کاملا از این جو سنگین کُپ کرده بود !
و وقتی که بلند شد برای مامان فندک بزنه ، مامان که ظاهرا مجبور بود برای رسیدن به آتش فندک کمی گردنش را به طرف بالا متمایل کند با لحنی سرزنش بار  به مسعود گفت : دستتون رو پایین تر بیارید !
شاید شما فکر کنید مثلا مادری نگران آینده دخترش بوده و فرضا دلش میخواسته دخترش ازدواج بهتری بکنه و چنین چیزهایی و به همین علت بوده که چنین خواستگاری را درست تحویل نگرفته و.......چنین و چنان .که البته حق دارید چرا که شناخت درستی از مادر من ندارید . مامان هیچکدام از اینا براش اهمیت نداشت تنها چیزی که در او منجر به چنین رفتاری میشد ، فقط و فقط اون حس عمیق و وحشتناک سلطه جویی بود که همیشه میخواست به نحو احسنت به همه اطرافیانش تحمیل کنه . و نه هیچ چیز دیگه . و مآلا به من گفت :
میخای  ازدواج کنی با این  برو ازدواج کن  . خلایق هر چه لایق ! ولی دیگه هیچ انتظاری از من نداشته باش . من فقط سر عقد تو حاضر میشم . همین !
و اضافه کرد : بالاخره در هر خانه ای یک سیب کرمو هست !
با این پیش در آمد کاملا واضح بود که من اصلا دلم نمیخواست هیچگونه کمکی از مامان بگیرم . و کسی که این جا به کمک ما آمد " هوشنگ گلشیری " نازنین بود . پولی را که برای خرید ماشین وام گرفته بود همه را به ما داد و در پاسخ به نگرانی من که ، این کارش ممکنه فرزانه را ناراحت کنه ، مثل همیشه با شوخی گفت :
اگر فرزانه از خونه بیرونم کرد میام خونه شما میمونم و یا ماشین شما را میگیرم جای ماشین خودم جا میزنم . یادمه اون سال مسعود داشت فیلم " سفر سنگ " را میساخت . بعد از اتمام فیلم یک مهمانی گرفتیم و همه دوستان هنرمند انصافا سنگ تمام گذاشتند . گیتی  ، فرهاد ، و........... و رقص بی نظیر شهرزاد ، همان شهرزادی که در فیلم " داش آکل "  رقص زیبایش جاودانه شده است.
بماند داستان خانه ای که در میدان 25 شهریور سابق و 7 تیر امروز در ابتدای بزرگراه مدرس امروز و شاهنشاهی سابق اجاره کردیم  . خالی خالی .! بدون هیچگونه لوازم زندگی . آپارتمانی که تنها تزیینش یک موکت سبز  صاحبخانه بود و کتابهایی که تلنبار کردم پشت مینی ماینری که داشتم به اضافه کتابهایی که جهاز آستیم بود و با خودش آورد. و یک ضبط صوت که من داشتم . چند هفته در خلا سپری شد تا مادر بزرگم دلش سوخت و به مامان گفت :
اقلا جهازی به این دختر بده و مامان به هیچ وجه برای این کارها فرصت نداشت . روزی یک چک برای من فرستاد و رختخوابی که به وسیله آقای محمد زاده برایم فرستاد با پیامی دال بر اینکه ، برو هر چی لازم داری  بخر ! و من اولین شیئی که خریدم  یک تابلو نقاشی از " آیدین آغداشلو " بود که به دیوار خانه ای خالی نصب شده بود !!!! همان شب " اسماعیل خویی : و " منوچهر نیستانی "  و " نصرت رحمانی " به خانه ما آمدند . من با شوق و ذوق هر چه تمامتر به تابلو اشاره کردم و گفتم : نصرت ، نگاه کن !  این تابلو سبک  امپرسیونیست است . که نصرت گفت :
امپرسیونیست تو سرت بخوره ! یه چای بده بخوریم . دهنمون خشک شد . و البته  نا گفته پیداست که هیچ استکانی در خانه یافت نمیشد ! .
#داستانهای  
#کیمیایی
#آستیم  
 

ازدواج من و آستیم -1

روزی که به خواستگاری من آمدند . 1


. سالهایی که تین ایجر بودم ، همکلاسی ها و دختر های همسایه هر روزه از خواستگارهای جورواجوری که برایشان میآمد سخن ها میگفتند . از مراسم روتین چای آوردن و صحبت هایی در باب مهریه و شغل و کسب و کار داماد و اینگونه حواشی که قند توی دل هر دختر جوانی آب میکرد . در تمام مدتی که اینگونه تعاریف را می شنیدم ، همیشه یک سوال اساسی در ذهنم شکل میگرفت که : پس چرا تا حالا هیچ کس به خواستگاری من نیامده است ؟
و هر باز که این سوال را با مامان در میان میذاشتم ، در جوابم میگفت :  تو باید بری زن بگیری !
و اضافه میکرد ، تا وقتی که  هفت تیر به کمرت میبندی و با پسرا دزد و  آرتیست بازی میکنی و از درخت های خونه بالا میری و از ننه میخای که بشقاب ناهارت را بیاره پایین درخت و بده دستت تا اون بالا ناهارت را کوفت کنی ، مردم عقلشون را از دست ندادن بیآن خواستگاری تو !
سال ها گذشت . دوران تین ایجری را پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم و همچنان هیچ *خواستگاری زنگ خانه ما را به صدا در نیاورده بود . و من کما فی السابق در حسرت چای آوردن برای خواستگار بودم . آرزویی که   هرگز بر آورده نشد .
در جریان روزمره گی های درس و دانشگاه و دغدغه های سیاسی نسل ایده ئولوژی زده آن روزگار و کافه نشینی هایی که جزء لاینفک برنامه های روزانه بود ، چقدر حرف میزدیم . از جبر تاریخی . از مرگ تمدن های بزرگ . ماتریالیسم و فاشیسم و مانیفست مارکس و تاریخ جنگ های طبقاتی که گاهی به تقلید تمسخر آمیزی مبدل میشدند ..... چه حرف های یاوه و ملال آوری  . بگذریم .
در این روزها با جوانی آشنا شدم که اندیشه اش بسیار متفاوت تر از همه کسانی بود که تا آن روز دیده بودم .
کسی که از هر چه اندیشه سوسیالیستی بود متنفر بود و میگفت : از دو قشر خیلی بدم میاید . سوسیالیست ها و پلیس ها . ولی اگر روزی مجبور شوم یکی از این دو را انتخاب کنم ، حتما پلیس بودن را انتخاب خواهم کرد .و این جوانی که من یک دل که نه ، صد دل عاشقش شدم " محمد آستیم " نام داشت .
روزگار بر همین منوال میگذشت و من هر  روز در کافه نادری ، فیروز و تهران پالاس آستیم را ملاقات میکردم ولی دریغ و درد که هر چه منتظر شدم  آستیم روزی به من پیشنهاد ازدواج بدهد ،  نشد که نشد.  روزی به " فرهاد مهراد " گفتم : فرهاد ! تو خبر نداری آستیم بالاخره میخاد منو بگیره  یا نه ؟
فرهاد گفت : والا نمیدونم ولی اگر قصد ازدواج داری ، خب من هستم ! این جا بود که دیدم نه ، اوضاع من همچی بدم نیست و نباید زیاد از خودم نا امید باشم !
چاره ای نبود بالاخره شبی تصمیم گرفتم خودم قدم جلو بذارم و از آستیم خواستگاری کنم . و کردم . فردای آن روز رفتم هتل تهران پلاس و دیدم آستیم و اسماعیل خویی سر میزی نشستن . ابتدا به ساکن و قبل از سلام علیک گفتم : آستیم بالاخره تو میخای بیای خواستگاری من یا نه ؟
گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی ! باشه کی بیام ؟
و جذابیت داستان تازه از این جا شروع میشه . ولی من اطمینان دارم که شما چون خانواده من و به ویژه مادر منو نمیشناسید هرگز نتونید درک کنید چه فاجعه ای در شرف وقوع بود !
مادری که فکر میکرد هر کی پنجاه پشت شجره نامه مکتوب پشت سرش نداره ، پس حتما از تو تخم مرغ در آمده !
شب آمدم خونه و در کمال شهامت به مامان گفتم : چه روز وقت داری  برای من خواستگار بیاد ؟
با بی اعتنایی نگاهی به من کرد و گفت : خواستگارت کیه ؟ از این گدا گشنه روشنفکرا که باشون معاشرت میکنی ؟
    گفتم : بله ، مادر جان . دقیقا حدستون درسته .. دیگه پاک  زده بودم به last cable  !!
گفت : لیاقتت همینه .
مامان ،  کلی تقویمش را زیر و رو کرد تا یک روز خالی پیدا کنه و بالاخره  دوشنبه ای را  اونم  فقط برای دو ساعت وقت داد .که این در فرهنگ مادر من یعنی end از خودگذشتگی ! چرا که ایشان اصلاحاضر نبود برای بچه هاش وقت بذاره . و از آن جا که آستیم پدر مادر نداشت قرار شد آقای کیمیایی بزرگ پدر مسعود به عنوان بزرگتر در این مجلس حاضر شود . از بد شانسی یک روز قبل از موعود آقای کیمیایی به شدت مریض و راهی بیمارستان شد و گفت , تاریخ خواستگاری را عوض کنید. که امکان نداشت . میدونستم اگر چنین چیزی را به مامان بگم ، به شدت قاتی میکنه و میگه : من از اول میدونستم نه خودت لیاقت داری ، نه خواستگارت که حتما یک بی سر و پا تر از خودته . در نهایت قرار شد مسعود و آستیم دو تایی در مجلس خواستگاری حاضر بشن .
در این جا من با ید شمه ای از position آن دوره این دو نفر را براتون به تصویر بکشم . مسعود ریش های بلندی داشت تقریبا تا روی شکمش با موهای کوتاه  . و آستیم برعکس ریش های کوتاه با موهایی تا پایین شانه ها !
روز و لحظه موعود من خیلی استرس داشتم . نگران بودم که مامان چه برخوردی با قضیه میکنه . با بی قراری راه میرفتم . نمیتونستم یک جا بشینم . در افکار خودم غوطه ور بودم که یکهو مامان گفت:
اجازه نداری برای اینا چای بیاری . ها !  تا این جا هر غلطی خواستی کردی ولی از این جا به بعد منم که دستور میدم  . با این حرف آب پاکی را ریخت رو دست من که یعنی از این جا به بعد  دیگه خفه شو !
و آرزوی چای آوردن برای خواستگار را به دل من گذاشت !
رفتم توی آشپزخونه و داشتم کوچه را بر انداز میکردم که ننه ، ننه بیچاره و مهربان من ، مثل همیشه آمد و در کنارم ایستاد و گفت : نگران نباش و.......در همین لحظه دیدم ماشین مسعود که یک بنز کوپه با سقف کروکی بود جلوی خونه ما ایستاد . ننه که این منظره را با ظاهر غیر متعارف  مسعود و آستیم دید با  لحنی سرشار از نگرانی و نا باوری  گفت : ای پریرخ جان . نکنه اینا باشن !!!!؟
و من در پاسخ گفتم : ننه جان از قضا خود خودشونن . که ننه دو باره گفت :
ای بختِم ! ای بدبختِم ! جالاخانم قیامت میکنه !
برگشتم توی هال اف اف را بزنم . دیدم مامان روی مبل مخصوصش تکیه زده و با غرور خاصی ، گاهی به چوب سیگار نقره بیست سانتیش هم افتخارمیداد و پکی میزد .
 
نمیدونم چرا تا اون لحظه ، فقط نگران شوک شدن مامان از دیدن آستیم و مسعود بودم و اصلا به فکرم نرسیده بود که این دو نفرهم ممکنه به همان اندازه از رفتار مادر من که حتما برایشان غیر متعارف بود شوک شوند . که البته بعدا فهمیدم که همینطور هم بوده است .
ما در تاریخ 17 مهرماه 1356 یا 2535 شاهنشاهی ازدواج کردیم  

#داستانهای

رضا موتوری

      فیلم " رضا موتوری " و سکانسی که آز آن حذف شد .

یک سکانس فوق العاده زیبا از فیلم " رضا موتوری " حذف شد که کیمیایی همیشه تاسف آن را میخورد . سکانس از این قرار است .

نمای خارجی - خیابان های تهران - روز

یک بنز آخرین مدل در یکی از خیابان های تهران درحرکت است . راننده ای پشت رل  و در صندلی عقب بنز یک سرمایه دار چاق و چله لم داده است . بنز از جلوی یکی از سینماهای تهران - شاید مولن روژ - میگذرد . سینما  ، یک فیلم ایرانی از " رضا بیک ایمانوردی " را نمایش میدهد و  جلوی در سیما صفی  طولانی به چشم میخورد .  سرمایه دار به راننده :
    نگهدار! برو یه بلیط بخر برم تو سینما بشاشم . بدجوری تنگم گرفته !
راننده : آقا ! این جا خیلی شلوغه ، صف را ببینید . تا نوبت به من برسه  طاقت میارید ؟
سرمایه دار : نه !  پس زود  بگرد  یک سینمای دیگه پیدا کن .
راننده چند خیابان را پشت سر میگذارد و به سینما شهر قصه میرسد .
سرمایه دار : آهان . همین خوبه ....زود بپر پایین یه بلیط  بخر !
این جا گردش دوربین را میبینیم که با یک نمای باز شروع میشود و در امتداد ، دریک نمای بسته روی سر در سینما زوم میکند . سینما شهر قصه ، فیلم  " رم " اثر فدریکو فلینی را نمایش میدهد .

و اما نتیجه اخلاقی : هر بار سری به دفتر" کارگاه آزاد فیلم " میزنم . کیمیایی میگه : تو عین همون سرمایه داره هستی که هر وقت  میخای بری توالت  سرو کله ت این طرفا پیدا میشه . وگر نه  شما را با ما چکار.........:)))
خدایی این آخر بی انصافیه  دیگه ، آقای کیمیایی .
#کیمیایی