‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد آستیم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد آستیم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

فرسوده مان کردند ....

فرسوده مان کردند .

گفتگویی با " محمود استاد محمد " در روزهای آخر زندگی . روزهایی که در آن تخت چوبی در اطاق کوچکش در خیابان پلیس می نشست و بهمن دود میکرد .حال و روز خوبی نداشت از آن روزی که سرطان به جانش افتاد ، دو سال میگذشت . سرطان توانش را ربوده بود . صدایش در نمیامد اما میگفت ، از نصرت رحمانی که میگفت ، از بیژن مفید ، از محمد آستیم ، لحن صدایش تغییر میکرد . آنقدر که میشد چشمهایت را ببندی و او را با همان موهای انبوه و سبیل های بلند و هیکل تنومند قبل از بیماریش تصور کنی .از بغض هایش از دلخوشیهایش و از گلهایی که در باغچه خانه اش میکاشت . سرشار از زندگی بود تا یک زمانی . تا قبل از این که داروهایش پیدا نشود ، خرجش سر به فلک نکشد امید داشت . بعد از این ها  اما  نه !
............................
- داشتید درباره آستیم می گفتید.
ببین ، آستیم یک ودیعه بود. یک رعد و برق بود.

- که خیلی هم ناشناخته ماند.
بله. اما به معنای واقعی مثل تندر بود. می زد و برقش به تو می خورد، می سوزاندت. آستیم یک شخصیت غیر قابل کشف دارد. نمی توانستی کشفش کنی. مجهول بود. یک شعور وحشتناک داشت. شعورش زیاد نبود، وسیع نبود، وحشتناک بود، غیر عادی بود. یک درک فرا انسانی داشت و خصوصیات دیگری هم داشت ، مثلا چندین خصلت ویرانگر داشت که مجموعه آستیم را به وجود می آورد. یکی از آن خصلت هایش لجبازی با خودش بود. به همین دلیل خودش را پنهان نگاه داشت. عمدا این کار را کرد. اصرار داشت . او اول جوانی اش «هارولد پینتر» ترجمه کرد. اولین کسی است که تئاتر پوچی را ترجمه کرد و چاپ کرد. بعد انتشارات در حدی بود که اسم آستیم را هم روی جلد غلط زدند. آنقدر انتشارات گسیخته و بی سامان بود؛ اما همین آستیم بلافاصله بعد از یک دوره کوتاه که از چاپ کردن نوشته هایش به اسم خودش - یعنی تخلصش ، اسم خودش محمد فرهنگیان را هرگز به کار نمی برد - بلافاصله رسید به دوره ای که اسم آستیم را هم پنهان می کرد و پنهان کرد. برای اینکه یک شاخصه به تو داده باشم برای این که می گویم آدم غریب و نامکشوفی بود، یعنی چه؟ این است که آستیم پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و یک بچه شهرستانی کرمانشاهی بود؛ اما در تهران سر ادیتور موسسه ای مثل فرانکلین شد. فرانکلینی که مترجمانی مثل ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری و گلستان و این ها را چاپ می کرد و پایین تر از این ها نمی آمد. آدمی که پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و انگلیسی را خودش آموخته بود. وقتی از شعور وحشتناک او صحبت می کنم، انگلیسی دانستن جزءش نیست. انگلیسی دانستن فقط همین بود که او با ادبیات و هنر غرب آشنا بشود. شعور وحشتناکش در جاهای دیگر برون می زد. باز برای این که این آدم را بشناسید، از فرانکلین بیرون آمد. باید چکاره می شد؟ کسی که مدیر فرانکلین بود، باید می رفت دفتر شهربانو رئیس امور فرهنگی می شد. باید شغل مهم تری می گرفت دیگر. هر وفت به او می گفتی بعد از فرانکلین کجا کار می کنی؟ می گفت:
«قلعه حسن خان»!.

- فعالیت تئاتری هم داشت؟
همانقدر که فعالیت سینمایی داشت ، همان اندازه که فعالیت ادبی داشت ، فعالیت تئاتری هم داشت. یکی تئاتر خلق می کند و یکی قدرت این را دارد که آدم تئاتری خلق می کند. آستیم این قدرت را داشت.

- او استعداد تئاتری شما را شناخت؟

نمی دانم؛ اما او هم روی شعرای نسل جوان مدرنیست و هم بچه های تئاتر تاثیر بسیار زیادی گذاشت و جایی که یک تلنگر به سینما زد، می بینید که از تویش چه چیزی برون زد: «گوزن ها». تو گوزن ها را با قیصر قیاس کن. ببین که مولف این دو اثر چه تغییری کرده که توانسته از قیصر به گوزن ها برسد. این تلنگر آستیم بود. مسعود کیمایی آستیم را شناخت. محبت زیادی به او پیدا کرد و آستیم را بیش از یک سال پیش خودش برد، آنقدر که ما او را دیگر بسیار کم می دیدیم و یک دفعه از دفتر او گوزن ها زد بیرون .
- فیلمی که می گویند انقلاب 57 را پیش بینی کرده بود.
اصلا گوزن ها تصویر بسیار دقیق سینمایی از جامعه قبل از انقلاب است.

- آستیم هیچ گرایش سیاسی ای نداشت؟

نه . اصلا.

- آخر می گویند که شخصیت فرامز قریبیان در فیلم یک سیاسی بوده که بعد ها ناگزیر به سانسور شدند.

شاید، اما یادت باشد  که آستیم تحصیلات حوزوی داشت و بعد ها کارمند آموزش و پرورش شد. معلم دبستان در کرمانشاه شد، از آن جا اخراج شد و به تهران آمد. این چند جمله ای که من به شما گفتم طی سالیان نمی توانستی از زیر زبان او بیرون بکشی. این طوری نبود که او راحت بنشیند و بگوید که من رفتم حوزه تا سطح خارج درس خوندم. رفتم آموزش و پرورش استخدام شدم و ... نه اصلا چنین آدمی نبود که حرف بزند. اما اگر من بخواهم یک بیوگرافی چند خطه از آستیم به تو بدهم همین هاست که گفتم. او خیلی فراتر از آن بود که به سیاست بازی نگاه کند. حتی نگاه هم نمی کرد، اما در عین نگاه نکردن همه چیز را می دید . من ادبایی، شاعرانی و منتقدانی می شناسم که به قول اخوان اتوریته زمان بودند. یعنی مثلا فلانی در عرصه نقد چهره اول و اسم اول است. فلانی در عرصه شعر اسم اول است. من از این ها بسیار دیدم که با حضور آستیم حتی پروا می کردند که وارد بحث جدی شعر یا نقد شوند. می دانستند که او کیست و می دانستند که آستیم  اگر یک گزگ در بحث از تو بگیرد، چه بلایی سرت می آورد. او زبان تند و گزنده ای داشت که مثل نیش عقرب بود. وقتی می گزید، کارت تمام بود. یک ماه نمی توانستی با خودت حل کنی که چه به تو گفت ؟ چرا گفت ؟ چرا جواب ندادی؟ چرا نتوانستی جواب دهی؟ آخرش هم می فهمیدی که درست گفته است. اما این حرفی نیست که اصلا کسی به زبان بیاورد. این چه جراتی دارد که این ها را مطرح می کند.

برگزیده مصاحبه ای بلند از " محمود استاد محمد " در شماره 22مجله"تجربه " مرداد 92
عکس پست مربوط به محمد آستیم است
180
6
Kaveh Khoshkhah's profile photoM. UTOPIA's profile photoshenge shabdar's profile photoAlaf Sabz's profile photo
https://plus.google.com/u/0/+ParirokhHashemi/posts/QuAF1BmGTfc

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

بندر پهلوی ( انزلی )


نوروز 1357 در انزلی . من و آستیم در سفری به اتفاق مسعود کیمیایی و گیتی پاشایی . در حالی که هیچ  یک نمیدانستیم آیتده چه ارمغانی برای هر یک از ما تدارک دیده است .  مرور عکس های قدیمی پر از حسرت است .پر از آرزوهای فنا شده ، حسرت همه آنچه از دست دادی . حسرت آنچه که باید انجام میدادی و  ندادی . حسرت آنچه که باید میدیدی و ندیدی . حسرت آنچه که باید میگفتی و نگفتی . حسرت آنچه که باید حس میکردی و نکردی .  ولی باز هم نمیدانی ، که اگر میشنیدی و میگفتی و میدیدی و حس میکردی ، آیا روزگارت  قرین این همه سر در گریبانی نبود؟  آیا اصلا تو با هر حرکتی که خیلی هم ختی جسورانه و فکر شده بود میتوانستی چیزی را به دلخواه تغییر دهی ؟ یا فقط گمان میکنی و با این اگر های ساده لوحانه هر روز به سرزنش خودت مینشینی  . زندگی سرشار از نا دانسته ها ست . سرشار از مجهولات و دست آخر سرشار از دلخوشی های کوچکی که به خودت میدهی فقط برای این که زنده بمانی ، زندگی کنی ، نفس بکشی و.................دقمرگ نشوی . تا آن روز که پرده برافتد و نه تو مانی و نه من . روزی با مسعود به این عکس نگاه میکردیم . گفتم : 
مسعود نگاه کن ! از ما چهار نفر ، یک در میانمان  مردیم . فکر میکنی نفر بعدی کیه . من یا تو ؟
بدون تامل گفت : ما چهار تا نیستیم . پنج نفریم و نفربعدی  اونه !
گفتم : منظورت چیه ؟ پنجمی دیگه کیه ؟ 
گفت : عکاسه . نفر بعدی اونه !

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

ازدواج من و آستیم -1

    روزی که به خواستگاری من آمدند .

.سالهایی که تین ایجر بودم ، همکلاسی ها و دختر های همسایه هر روزه از خواستگارهای جورواجوری که برایشان میآمد سخن ها میگفتند . از مراسم روتین چای آوردن و صحبت هایی در باب مهریه و شغل و کسب و کار داماد و اینگونه حواشی که قند توی دل هر دختر جوانی آب میکرد . در تمام مدتی که اینگونه تعاریف را می شنیدم ، همیشه یک سوال اساسی در ذهنم شکل میگرفت که : پس چرا تا حالا هیچ کس به خواستگاری من نیامده است ؟
و هر بار که این سوال را با مامان در میان میگذاشتم ، در جوابم میگفت :  تو باید بری زن بگیری !
و اضافه میکرد ، تا وقتی که  هفت تیر به کمرت میبندی و با پسرا دزد و آرتیست بازی میکنی و از درخت های خونه بالا میری و از ننه میخای که بشقاب ناهارت را بیاره پایین درخت و بده دستت تا اون بالا ناهارت را کوفت کنی ، مردم عقلشون را از دست ندادن بیآن خواستگاری تو !
سالها به تندی گذشتند . دوران کودکی و آرتیست بازی ومدرسه را پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم و همچنان هیچ خواستگاری زنگ خانه ما را به صدا در نیاورده بود . و من کما فی السابق در حسرت چای آوردن برای خواستگار بودم . آرزویی که   هرگز بر آورده نشد !
در جریان روزمره گی های درس و دانشگاه و دغدغه های سیاسی نسل ایده ئولوژی زده آن روزگار و کافه نشینی هایی که جزء لاینفک برنامه های روزانه بود ، چقدر حرف میزدیم . از جبر تاریخی . از مرگ تمدن های بزرگ . ماتریالیسم و فاشیسم و مانیفست مارکس و تاریخ جنگ های طبقاتی که گاهی به تقلید تمسخر آمیزی مبدل میشدند ..... چه حرف های یاوه و ملال آوری ! و گاهی چقدر خودمان را جدی میگرفتیم ....  بگذریم .
در آن روزها با جوانی آشنا شدم که احساس میکردم اندیشه اش بسیار متفاوت تر با همه کسانی ست که تا آن روز دیده بودم .
کسی که از هر چه اندیشه سوسیالیستی بود ، متنفر بود و میگفت : از دو قشر خیلی بدم میاید . سوسیالیست ها و پلیس ها . ولی اگر روزی مجبور شوم یکی از این دو را انتخاب کنم ، حتما پلیس بودن را ترجیح  خواهم داد . و این جوانی که من یک دل که نه ، شاید صد دل عاشقش شدم " محمد آستیم " نام داشت .
روزگار بر همین منوال میگذشت و من هر  روز در کافه نادری ، فیروز و تهران پالاس ،  آستیم را ملاقات میکردم ولی دریغ و درد که هر چه منتظر شدم  آستیم روزی بالاخره به من پیشنهاد ازدواج بدهد ،  نشد که نشد ! 
یک روز با " فرهاد مهراد " توی " ریویرا " ی قوام السلطنه نشسته بودم . از فرهاد پرسیدم : 
فرهاد ! تو خبر نداری آستیم بالاخره میخاد منو بگیره  یا نه ؟
فرهاد گفت : والا نمیدونم . از قصد آستیم خبر ندارم ، ولی اگر تو قصد ازدواج داری ، خب من هستم . دیگه ! 
این جا بود که دیدم ، نه ، اوضاع من همچی هم بد نیست و نباید زیاد از خودم نا امید باشم !
چاره ای نبود . بالاخره شبی تصمیم گرفتم خودم قدم جلو بذارم و از آستیم خواستگاری کنم . و کردم . فردای آن روز رفتم هتل تهران پالاس و دیدم آستیم و اسماعیل خویی  سر یک میز نشستن و دارن از " مارتین هایدگر " میگن و میشنون . و چقدر هم که این دو نفر همیشه با هم اختلاف عقیده و دیدگاه داشتند . ریشه اختلافشان بیشتر ازاحساسات سوسیالیست مسلکی اسماعیل ناشی میشد .  آستیم ، گاهی در بحث خیلی  بی ملاحظه میشد و تند با اسماعیل برخورد میکرد و اسماعیل در آن زمان استاد من بود و من همیشه به آستیم ایراد داشتم که باید بیشتر ملاحظه او را بکند . البته ، نه به خاطر نمره ، که اسماعیل به همه دانشجو ها از سر تا ته یک " الف " میداد . در واقع اصلا امتحان نمیگرفت . و آستیم همیشه در پاسخ ایرادهای من میگفت :
 آخه ، تو کت من نمیره  آدم نازنینی مثل اسماعیل خویی چنین دیدگاه سوسیالیستی داشته باشه !
 کنار میزشون ایستادم و صبر کردم یه بفرما بزنن . ولی بحثشان آنقدر داغ بود که هیچ اعتنایی به من نکردن . بهتر دیدم یک شوک به آنها وارد کنم . پس ، ابتدا به ساکن و قبل از هر سلام علیکی گفتم : 
آستیم ! بالاخره تو میخای بیای خواستگاری من یا نه ؟
شوک کارگر افتاده بود . هر دو ساکت شدند و تازه حالا متوجه حضور من شدند . 
آستیم هم بلا فاصله گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی !؟  باشه کی بیام ؟
و جذابیت داستان تازه از این جا شروع میشه . ولی من اطمینان دارم که شما چون خانواده من و به ویژه مادر مرا نمیشناسید شاید هرگز نتوانید درک یا تصور کنید چه فاجعه ای در شرف وقوع بود !
مادری که فکر میکرد هر کی پنجاه پشت ، شجره نامه مکتوب پشت سرش نداشته باشه ، پس حتما از تو تخم مرغ در آمده !
شب که برگشتم خونه ، در کمال شهامت به مامان گفتم : چه روزی وقت دارید ؟ قراره برای من خواستگار بیاد !
با بی اعتنایی نگاهی به من کرد و گفت :  خواستگار ؟ خواستگارت دیگه کیه ؟ لابد یکی از همین گدا گشنه های روشنفکره که باشون معاشرت میکنی .....
    گفتم : بله ، مادر جان . دقیقا حدستون درسته ..............
 دیگه پاک  زده بودم به last cable  !!
گفت : لیاقتت همینه و از کنار تلفن تقویم را برداشت . کلی تقویم را زیر و رو کرد ، تا یک روز خالی پیدا کند . و بالاخره دوشنبه ای را اونم  فقط برای دو ساعت وقت داد . که این در فرهنگ مادر من یعنی end از خودگذشتگی ! چرا که ایشان اصلا حاضر نبود به هیچ وجه برنامه های خودش را به خاطر بچه هایش یا هرکس دیگری تعطیل کند . و از آن جا که آستیم پدر- مادر نداشت قرار شد آقای کیمیایی بزرگ پدر مسعود به عنوان بزرگتر در این مجلس حاضر شود . ولی از بد شانسی یک روز قبل از موعود آقای کیمیایی به شدت مریض و راهی بیمارستان شد و گفت , تاریخ خواستگاری را عوض کنید . که البته امکان نداشت . میدونستم اگر چنین چیزی را به مامان بگم ، به شدت قاتی میکنه و میگه : من از اول میدونستم نه خودت لیاقت داری ، نه خواستگارات . میدونستم  که حتما یک بی سر و پا تر از خودته .  اصلا معلومه شعور اجتماعی نداره و.......خدا میدونه چه حرفهای دیگری از همین دست . در نهایت قرار شد مسعود و آستیم دو تایی در مجلس خواستگاری حاضر بشن . در حالی که من هنوزهم تا این لحظه جرات نکرده بودم به اطلاع ایشون برسونم آقای خواستگار ننه بابا ندارن و با دوست محترمشون در مجلس خواستگاری حضور به هم خواهند رساند !
در این جا من با ید شمه ای از position آن زمان این دو خواستگار بسیار محترم را برای شما تشریح کنم و به تصویربکشم .مسعود ریش های بلندی داشت . تقریبا تا روی شکمش با موهای کوتاه  . و آستیم برعکس ریش های کوتاه با موهایی تا پایین شانه ها ! روز و لحظه موعود ، با استرس زیاد کم بالاخره فرا رسید . نگران بودم که مامان چه برخوردی با قضیه میکنه . با بی قراری راه میرفتم . نمیتونستم یک جا بشینم . در افکار خودم به شدت غوطه ور بودم که یکهو مامان گفت:
اجازه نداری برای اینا چای بیاری . ها !  تا این جا هر غلطی دلت خواسته کردی ولی از این جا به بعد منم که دستور میدم  . با این حرف آب پاکی را ریخت رو دست من که یعنی ، از این جا به بعد ،  دیگه خفه شو !
و آرزوی چای آوردن برای خواستگار را به دل من گذاشت !
رفتم توی آشپزخونه پیش ننه . ممه ای که  حضورش همیشه برایم آرامبخش بود . عین قرص والیوم . و همینطور که با نگرانی داشتم کوچه را برانداز میکردم ، ننه ، ننه بیچاره و مهربان من ، مثل همیشه آمد و در کنارم ایستاد و گفت : 
راستش را به من بگو ،  خواستگارت عیب و ایرادی داره !؟ 
گفتم : نه ،  ننه ! معلومه که نداره . مثلا چه عیب و ایرادی ؟ 
گفت : من تو را میشناسم . اصلا به حال خودت نیستی . چیزی هست که الان بخای به من بگی ؟ 
 و.......در همین لحظه دیدم ماشین  مسعود که یک بنز کوپه با سقف کروکی بود جلوی خونه ما ترمز کرد . ننه  داشت با دقت ظاهر غیر متعارف  مسعود و آستیم را بررسی میکرد ی که من از چهره ش کاملا پرسشیرا که در دهنش شکل میگرفت میخواندم . در حال ، با  لحنی سرشار از نگرانی و نا باوری  گفت : ای پریرخ جان . نکنه اینا باشن !!!!؟
و من در پاسخ گفتم : ننه جان از قضا خود خودشونن . که ننه دو باره گفت :
ای بختِم ! ای بدبختِم ! حالا خانم قیامت میکنه . پس بگو . پس همین بود که تو اصلا به حال خودت نبودی  !
به سرعت برگشتم توی هال که اف اف را بزنم . دیدم مامان روی مبل مخصوصش تکیه زده و با غرور خاصی ، با ظرافت هر چه تمامتر  و با طمانینه به چوب سیگار نقره ش افتخار میداد و پکی به آن میزد .

همین طور که به طرف در میرفتم ، در یک هزارم ثانیه سوالی مثل برق از دهنم گذشت و سرم آوار شد  . از خودم پرسیدم :  چرا من تا حالا  فقط نگران شوک شدن مامان از دیدن آستیم و مسعود بودم  و اصلا به فکرم خطور نکرده بود که شاید این دو نفرهم به همان اندازه ، و حتی خیلی بیشتر از رفتار مادر من که حتما برایشان خیلی هم غیر متعارف بود ، شوک شوند !؟ 
این فکر باعث شد بیشتر دلشوره بگیرم ، چرا که وظیفه م سنگین تر میشد . علاوه بر مامان ،  پاسخ هزار جور چون و چرا های این دو نفر را هم باید میدادم . ولی خب ، دیگه خوشبخانه فرصت فکر کردن به این بدبختی جدید را نداشتم . و البته بعدا فهمیدم که همینطور هم بوده است .
پ . ن : ....و این جکایت درمهرماه 56 بود که دنباله آن را میخوانید
#داستانهای

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

گیتی پاشایی

نوروز 1356 در بندر انزلی . سفری که من و " آستیم " به اتفاق " مسعود کیمیایی " و " گیتی پاشایی " به انزلی داشتیم  هنوز برای من مملو از خاطره های قشنگ و به یاد ماندنی ست .  چقدر صدای گیتی  و ترانه "لی لی لی لی حوضک " او را دوست دارم و امروز یک سال دیگر بر سالهایی که او دیگر در میان ما نیست اضافه شد . روحش شاد .....

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

آن روز دلتنگ بارانی

آنروز دلتنگ بارانی

م . ف . آستیم
خاموشی گرسنه، و گرسنگی ملول‌مان را همهمه‌ی ریز باران به هم میزد. کوچه‌های خاک آلوده‌ی ساکت – بی‌آنکه تقلایی بکنند- دستخوش باران همهمه‌گر بود. ما خود را در پناه سر در خانه‌ی یهودی پیر جا زدیم و نگاه‌های کاونده‌مان را – دوباره – در کوچه رها کردیم، کوچه نمناک شده بود. خودمان را بدنبال لحظه‌ها کشاندیم و همچنان در تداوم ثانیه‌ها، شاهد زندگی‌یی بودیم، که در کوچه نفس میکشید. کمی بعد، کوچه‌ی خاک آلوده‌ی ساکت، چهره‌اش شسته و براق بود و باد – بادِ وزنده – چین‌های بیدوام و مداومی در سطح کوچه – با آب باران – میساخت و در یک چشم بهم زدن چین‌ها میمردند . در گیر و دار نگاه ما و زمین کوچه و باد، از صورت براق کوچه تاولهای فراوان جوشیدند و مردند و باز جوشیدند... در گروه کوچک ما که هر کدام در لاک خودمان فرو و فروتر رفته بودیم، توهم ضعیفی که مرا با خود غسل میداد، واقعیتی بود. دلم میخواست باران را فراموش کنم و در توهم تبدارم میدیدم که صورت کوچه جوش میزند ... و ... دلم از این واقعه جوشان بود از تصور تب خروشانی که کوچه را داغ کرده بود و میجوشید، گونه‌هایم داغ بود و آتشگونه‌ای از چشمم مستقیم فرو میشد و مغزم را داغ میکرد. کم‌کم دیگران را – همراهانم را – از یاد بردم. در آن تب گونه که مرا با خود سرگردم میداشت و به درونم میکشاند، همه یکی شدیم ، و آن یک من بودم . پس از آن، نگاه ما، نگاه من شد و زبان ما، زبان من. و از آنجا که من «همه» بود، نگاه و فکر و گوش و سخن از من شد .
میلی در من سر بلند کرد که به زمزمه‌ی باران فکر کنم و آسمان را نگاه کنم که به رنگ سرب شده بود  - و دلش پر بود – و ... این اندیشه با گرسنگی درهم آمیخته شد. میل با شوری گرم قاطی شد. تا به کلمات فکر کنم و با آنها چیزی بنویسم. حدیثی بنویسم. مرثیه‌ای، سرودی، ماجرائی را بازگویم... ماجرائی که از همان دقایق، دقیقا، نطفه گرفت و تکوین شد. اشتیاق نوشتن در من نقطه‌ی درخشانی شد و بعد در تمامی من، فقط، آن نقطه‌ی درخشان – آن لکه‌ی نور – وجود داشت. و در جوار آن گل نور، گرسنگی و ملال دوار انگیز گرسنه بودن، قابل تحمل و شیرین و دلپذیر شد. نمیدانم احساسم را از آن لحظه، چگونه میتوانم بیان کنم؟ نوعی همدردی و دلسوزی نسبت به خودم همراهیم میکرد. و هر چه بود، احساس نازکدلی میکردم. نه. تن به مصیبت میدادم و عاشق «غمگینی» بودم . اندوه هر چه غلیظتر، راضی‌ترم میکرد. دل‌چرکیهای تلخ که با قاطعیت خود را در من گسترانده‌اند و برق شادمانگی – و جرقه‌ها را – از من رانده‌اند، تا بوده، همدمان همیشگی‌ام بوده‌اند. شاید این واقعیت‌های تلخ و زشت میوه‌ی هستی‌ام باشند. من دلبسته‌ی دلبسته‌ی آنها بودم. و برایم جدائی و بریدگی از آن دل‌چرکیها ممکن نبود. نمیتوانستم، نمیتوانستم ازظهور لوس و نکبت گرفته‌ی ثمره‌های زشترو و بد ادایم ناخوشحال باشم و به آنها بی‌اعتنائی بکنم.
من خودم را – دلم را – و ثمره‌ی دلم را، دوست دارم . حتی اگر دلم دشمن زندگی‌ام و آرامشم باشد. یا خودم را به دلم سپرده‌ام: یا جبر محتومی مرا به او سپرده است. شاید این حرفها که می‌نویسم هیچ‌کدام درست نباشند و چیزی را از آنچه میخواهم بگویم بیان نکنند. نکنند... هر غلطی که دلشان خواست بکنند.
به هر چه بود و هر چه بر من میگذشت، تمکین میکردم ماجراهائی که گذرانده‌ام، جبر بی‌چون و چرا بوده‌اند. حماقت‌ خالص بوده‌اند، حادثه‌های بی‌اهمیت بوده‌اند، کاه بوده‌اند، کوه بوده‌اند، و هر چه بوده‌اند، واقعیت بوده‌اند... و من به آنها خو کرده بودم. چیزهای خوب و چیزهای بد، خاطراتم بودند و با من بودند و به آنچه که با من بود، دل میسوزاندم. همانطور که ممکن است کسی از لگد انداختن و یا از چهاردست و پا رفتن لذت ببرد، من از غمگین بودن ، لذت میبردم.
خوشحالی سبکسرانه‌ای در تمامی من موج میزد و دل مالش گرسنگی‌ام را غمزه‌کنان لمس میکرد. گرسنگی، حقیقتی بود که در جمع تظاهر کرده بود و چاره‌اش نمی‌توانستیم بکنیم. در حالی که هر کدام، شاید، جداگانه خیلی جدی به پول ناهار فکر میکردیم، خونسردانه با یکدیگر، در پراکندگی صحبت‌های بی‌اهمیت، پراکنده می‌شدیم و گاه به گاه کسی از ما، گرسنگی را به دیگران یادآوری میکرد.
زرورقی، ‌خش‌خش‌کنان، بازیچه‌ی باد بود و در کوچه رها بود. و چیزهای دیگر، از هر قبیل، کاغذ‌پاره‌ها، گرد و خاک و بچه‌ها، در کوچه ولگردی میکردند. باران همچنان میبارید و به آهستگی میبارید و آسمان ابری بود، ابری ابری. من که باید خیلی جدی در فکر گرسنگی‌ام میبودم، ویرم گرفته بود که باز هم به نوشتن فکر کنم. در کشاکش این اشتیاق که لحظه به لحظه اوج می‌گرفت – شاید برای دقایقی – فکر نان بکلی گم شده و توده‌های مه اشتیاق آنرا پوشاند. با سماجت و شیفتگی به لطافت کلمات فکر میکردم و با بیقراری یک عاشق، میخواستم درکم را از این روز تلخ – که در یادهایم تعدادشان از سلسله‌ی متراکم ناکامیهایم بیشتر است – با لطافت غمناک روز بارانی در هم بیامیزم و هر کلمه را عاشقانه، از ته دلم بیرون بکشم و با سلسله‌ی پاک کلمات زنجیزها بسازم و خودم را در میانشان دست و پاگیر کنم. با این احساس، اندوه مهربانی زاده شد و در دلتنگی ابرها، غم زمانه، در نگاه دوستانه‌ی من جا گرفت.
مه اشتیاق را، باد خیالات آشفته پراکند.
شاید با کمی حسرت به از دست رفتن آن اشیاق سکرآور نگاه کردم. بعد، پراکندگی چیره شد و قیل و قال اندیشه‌های جوراجور منگم ساخت. خود را به جریان متراکم و تیره و مات این لحظه‌های شلوغ – که هیاهوئی لال داشتند – سپردم و نوبت به توهمات پرت رسید. در بینابین هر توهم گنگ، خیال غذا، مثل نقطه‌های وسط جمله‌ها که برادری کلمات را بهم میزنند، تداوم منطقی آن اوهام غیر منطقی را به هم میزد و جابه جا، جاگیر می‌شد. به هرحال، اساسی‌ترین مسئله‌ی آن روز و هر روز و هر ماه و هر سال، نان بود. صبحانه بود، ناهار بود، شام بود. و ... اندوه جاودانه، برای گرسنه‌ها، به چنگ آوردن غذا بود، و سیر شدن ... دل نازک من به زیبایی کلمه میاندیشید و حسرت مکان آرامی داشت که بتمرگد و از اعماقش سرود گرسنگی و نان را بخواند و ... آسمان بهار دیوانه بود – یا میبارید – و گهگاه که طنین وعده‌هایش دل را خالی میکرد ، گوش‌ها ازار میدید و به هیچ کجای این دنیا بر نمیخورد. جا به جا دل آسمان گرفته‌تر از دل من بود. تراکم اندوه بود که کومه میشد و بعد اشک میشد و اشک چیزی بود که من از آن قطره‌ای نداشتم، در آن لحظه‌ها نداشتم. به خودم قول دادم که حتما این لحظه‌ها را بنویسم و خاطرم ازین وعده خوشحال بود.
گرسنگی در شکم بیداد میکرد، مدت‌ها بود بیداد میکرد. و باز هم چیزی از درونم روده‌هایم را در چنگ میفشرد و مرا به درد میآورد. گرسنگی به هیچ مرضی شباهت ندارد، یک مرض ناب است و خصوصیات روشنی دارد. فقط کسانی که گرسنه مانده‌اند و پیه شکم سیری، خلسه‌ی خاص گرسنگی را از یادشان نبرده است، میدانند که آن خصوصیات چیست و با گرسنه چه بیدادی میکند. شکمم داغ بود – انگار اب جوش توی آن سرازیر کرده بودند – مثل اینکه کسی داشت روده‌هایم را به هم گره میزد و در طرف چپ سینه‌ام چیزی «مکنده» بود که خونها را میمکید و از گوشه‌ی دهانش به درونم وامیریخت. فاصله به فاصله چیزی گلوی قلب عاشقانه‌ام را میفشرد و تیره‌ی درد هولناکی – مثل برقی که برای لحظه‌‌ی بیدوامی در قفسه‌ی سینه‌ی آسمان میدرخشید – پر پیچ و گزنده، تیر میکشید و سینه‌ام را پاره میکرد و در من جاری میشد. بعد، خاطره‌ی نزدیک شکنجه‌ای این چنین غیر منتظره، در گوشه و کنار یادهایم به تلخی میماسید و لخته میشد. هوا از گلویم وارد میشد و حس میکردم که سوراخ گلویم از یک دروازه فراخ‌تر است، سرم درد میکرد یا، درد نمیکرد، انگار خالی بود و باد در آن میپیچید و سنگین بود. و از سنگینی خسته بود. بد خسته بود و تیک تاک منگ کننده‌ای در آن بود. گوشهایم به طرزی هذیانی دقیق شده بود و تیک تاک را به رسائی بانگ هزار طبق میشنید. صدای همهمه‌گون و لمس‌شونده‌ای باز تاب تیک تاک بود و با موسیقی مشئومی که مرا پر کرده بود، همراهی میکرد. و ملودی تیک تاک، در من مارش عزای کشنده‌ای بود. در پوستم حرارت ولرم نامطبوعی موج میزد و رگهای زیر پوست سرم تب‌آلوده میپریدند و لحظه به لحظه در تمام جسمم بیحالی خلسه‌آوری میدوید و سرم گیج میرفت و پرده‌ی نگاهم تار میشد. باز هوشیاری میآمد و نگاهم، ناباورانه، واقعیت روز را و کوچه را میدید. ولی همه‌ی چیزها ضعیف و رنجور به نظر میآمدند. بیماری من بیماری روز میشد و بیماری زمانه ، بیماری من. در حالتی شبیه تب و کوفتگی همه چیز تبدار و کوفته بود و با نگاهی که به دنیا میانداختم، روحم دچار تهوع میشد و چشمم با خستگی نگاهش را پس میگرفت. و قلبم – قلب گرسنه‌ام – مانند پرنده‌ی کوچکی در سینه‌ام بی‌قراری میکرد و بال میزد و میلرزید و من از لرزش او لرزان بودم. سرگیجه میگرفتم و چشمم خوابش میآمد و روحم دلتنگ و تنها و خسته بود. احساس میکردم در وسعتی خشک و داغ و پر از اندوه در کویر، گیر افتاده‌ام، و دلم به حالم میگریست و در دشت خیال من – آن کویر که مرا داشت بیچاره میکرد و آزارم میداد، به روشنی و صراحت «خودم» حس کردم که آن گرمای دم‌دار، نه از آتش و نه از نور، از آه سوزنده‌ی حسرت بود. زیرا گرمای ورم کرده و بیحال آهها را بر پیکرم حس میکردم. و ... باز گرسنگی به شکم مشت زد و نان خواست و من دستپاچه شدم و دلم برای خودم سوخت و سکوت کردم. برای دیگر بار یادها  و فکرهای دیوانه‌ام به سراغم آمدند و نگران از دست رفتن خودم شدم . در اعماقم، تجربه‌ی یادها، که در آینه‌ها خودش را دیده بود، بمن گفت: 
-   حالا رنگ پوستت تیره شده است و لبهایت بار گرفته‌اند و نگاه سیاه و درشت و گاو‌گونه‌ات به کاسه‌ سرت گریخته است و قشر نازک و لیزی مثل لایه نازک پیاز - رویش را پوشانده است .و نگاه کردن به قیافه زننده ات ، چندش آور و نفرت انگیز است .

از ترس زشت شدن، لرزشی ناامید، تیره‌ی پشتم را لرزاند و بفهمی نفهمی آن را حس کردم.
هر چه بود، زندگی، مثلِ چراغی که نفتش ته کشیده باشد، در من پت پت میکرد. تا کی دوباره در زندگی من نفت بریزند؟
در همان لحظه‌ها که گرم این افکار بودم و در خودم گم بودم و شاید دنباله‌ی فکر تازه‌ای را میگرفتم، صدای «عارف» در گوشم زنگ زد:‌
ـ قاسم ناهارش تموم میشه !         
 - می خوای سفارش کن دو تا دیزی نیگه داره.
- غرغر میکنه، تازه اگه پول جور نشه چی؟ پفیوز واسه پول ناهار چاک دهنشو میکشه و حوصله میخواد آدم پوزه‌ شو ببنده
... پس میگی چیکار کنیم؟‌ همینطوری که هسیم واسیم تا مقوا بشیم؟
-...
و سرش را تکان داد و قاه‌ قاه خندید. «مهدی» که شیشه‌ی عینک دودیش را پاک میکرد، سرش پائین بود. بعد از اینکه عینکش را به چشم زد، با نوک پایش موزائیک جلوی خانه‌ی جهود را به بازی گرفت. من و عارف و «صابر»، از بد حادثه روز و شبمان را به هم پیوند زده‌ایم و نوعی اتحاد مثلث ایجاد کرده‌ایم. طی مدت کوتاهی که بچه‌های کوچه ما را همیشه با هم دیده‌اند به «سه‌تفنگدار» معروف شده‌ایم. در آن لحظه‌ی بارانی و ابر آلود که قصه ی حاضر پایه میگرفت، صابر با ما نبود و باید تا چند دقیقه‌ی بعد به ما می‌پیوست. طی روزهایی که ما سه نفر با هم بودیم، بی آنکه قرار معلومی گذاشته باشیم وظیفه و هدفمان تهیه کردن یه وعده غذا بود. و چه امیدوار بودیم و تا چه اندازه روی عرضه و کارآمدی خودمان حساب میکردیم... شاید هم تنها، به خاطر دلخوش کردن و گول زدن خودمان بود. به هر جهت تا آنروز از تک و تا نیفتاده بودیم. هر طور بود واز هر کجا میشد، پولی گیر میآوردیم و سه نفری دو دیزی میخوردیم. گوش حسن را میبریدیم، علی را تیغ میزدیم، جلوی «آرسن» را میگرفتیم که نصف پولش را به ما بدهد، از مهدی پول قرض میگرفتیم ... و به تدریج که تقویم ورق میخورد، اوراق اعتبار و حیثیت ما از دفترچه‌ی نخ در رفته‌ی وجودمان کنده میشد.
تا آنروز دلتنگ بارانی، من و عارف ورقه‌های معافی‌مان را گرو گذاشته بودیم. صابر هنوز درس میخواند و معافی سربازی نداشت. آخرین نقطه‌ی امیدمان کور شده بود، چند شب پیش‌تر «با غر و التماس» شش تومان از «فرمان» شاگرد قهوه‌چی قرض گرفتیم که فرداش پس بدیم ولی... ن-ش-د.
بیکاری، با نهایت شقاوت ما را با حداقل زندگی – گوساله‌وار زندگی کردن- بیگانه کرده بود. و آنروز اندوهگین بارانی، روز گرسنگی بود. و ما نمیخواستیم به جبر گرسنگی گردن بگذاریم.
«مهدی» وضعش از همه‌ی ما بدتر بود. یک هفته سرکار میرفت و پشت بندش چهارماه بیکار میشد و همیشه برای پول بلیط اتوبوس لنگ بود. بیشتر روزها – که آنروز دلتنگ بارانی هم جزوشان بود- به امید اینکه بتواند طلبش را از ما بگیرد، به کوچه میآمد و ما با صد بد و بیراه، اگر خش خش و جرینگ جرینگ پول خوردی از ته جیبمان به گوش میخورد، مافوق، پنج ریال به او میدادیم. «صابر» با پدرش زندگی میکرد و «عارف» در یک خانواده‌ی پرجمعیت که به سرپرستی مادرشان اداره میشد. از این جهت همیشه شرم مشفقانه‌ای مانع «عارف» بود که غذای روزانه‌اش را در خانه بخورد. این دو به نسبت من و مهدی خیلی سعادتمند بودند، زیرا مهدی که خانواده‌ای نداشت، برای خوابیدن با پرروئی مذبوحانه‌ای همیشه در ساعات آخرین شب به خانه‌ی عمه‌اش پناه میبرد. و من بدتر از او حتی فامیلی که بتوانم در پناه سقفش شبها را و سیاهی شبها را بر بیاورم، نداشتم. اطاقم را که از مدتها پیش کرایه‌اش عقب افتاده بود ترک کردم و تمام اثاثیه‌ام خرج چند روز شکمم شد. و آن روز من بودم و یک چمدان کتاب و مجله و یک تخت سفری. خودم را به امانت به کوچه‌های شهر سپرده بودم و به خیابان و به دنیا. و چمدانم در گوشه‌ی اطاق پدر «صابر» - یتیم وار کز کرده بود.
چه شبها‌ی پر عذابی داشتم وقتی که از ناچاری به اطاق صابر و پدرش پناه میبردم و آزادی خاموش و بسیار فقیرانه‌ی آنان را ازشان میگرفتم. به این ترتیب بود که فقر و ناچاری و همدردی و بی هدفی وجه اشتراک ما بود و به هم نزدیکمان ساخته بود. شاید بهمین ترتیب است که خوشبختها نیز با خوشبختهای دیگر پیوند میخورند.
در آن روز دلتنگ بارانی، زمان بی ترحم به جلو میرفت و کم‌کم دو ساعت بعد از ظهر شد. دلشوره‌ی من کم و شاید هیچ بود، زیرا در زندگی‌ام روزهای بارانی و دلتنگ و آفتابی و دلتنگ و در هر صورت پر از گرسنگی، زیاد بوده‌اند و من به حکم تجربه‌ی تکرار، از بی‌غذائی وحشتی که باید می‌داشتم ، نداشتم . اگر بگویم ککم نمی‌گزید و عین خیالم نبود، دروغ می‌گویم. ولی بدون احساس فاجعه و با سکوت، گرسنگی را تحویل میگرفتم . اما آنهای دیگر با من توفیر داشتند، شکم‌های آنها به هر ترتیب، با کمک خانواده یا شبه خانواده‌ای پر شده بود، تنها من بودم که خانواده را از یاد برده بودم. و آنروز دوستان، شکم خالی آزارشان میداد – زیاد آزارشان میداد – و بیقراری میکردند. بدون هیچ نقشه‌ی معینی، آنروز، طوری پیش آمد که «عارف»‌ و من میخواستم «مهدی»‌را جلو بیندازیم که غرورش را پیش پای سگ بیندازد و از جائی قرض و قوله‌ای بکند. عارف گفت:‌ میتی جون، تو برو پیش قاسم، شاید قبول کنه امروز ناهار بخوریم بعد که مایه جور شد ما دونگ خودمونو به تو رد میکنیم.
مهدی من و منی کرد و با ناباوری گفت:‌
-  مرتیکه خیلی دهن لقه، میترسم کنفم کنه، تا حالام بش رو ننداختتم.
من گفتم: - پس برو دیگه، ممکنه تو لو لهنگت پیشش بیشتر از ما آب ورداره، پیه کنفی رو هم بمال به تنت.
لبخند نا امیدی از لای دندانهای مهدی سرید بیرون: - میرم، شاید معرفت به خرج بده.
پاهای مهدی نامنظم و با بی‌اطمینانی قامت زمختش را به طرف قهوه‌خانه پیش میبرد و من و عارف برای حفظ غرورمان و برای اینکه احیانا مردم فضول و محترم خیال نکنند «لابد گرسنه‌ایم» دستمان را توی جیب شلوارمان کردیم و شروع کردیم به سوت زدن، مهدی به قهوه‌ خانه نرسیده، پشیمانی پاهایش را سست کرد و نرم، افسارش را کج کرد و برگشت: - رویم نمیشه بگم. اصن نمیتونم.
من حرفش را میفهمیدم، خوب و به روشنی تمام دردِ او درد من بود. «غرور کنه‌ی کثیف و  پرروئی است که از آدم کنده نمیشود.« شاید. اصلا روح ما کنه بود. دوباره به «چکنم، چکنم » افتادیم و در حالی که شکممان خالی و داغ بود، میخندیدیم و لودگی میکردیم. باز مهدی پیشنهاد کرد که برود و از زن شوهرداری که با او آشنائی مختصری داشت پول قرض کند و ما تشویقش کردیم و خودمان به طرف خیابان راه افتادیم.
عارف پشت سر مهدی صفحه گذاشت: - ابله، همیشه میگه که کم‌روست. معنی آدم خجالتی رو هم فهمیدیم. دیدی با چه پرروئی رفت پیش زنه؟ والله اگه من نصف روی اینو داشته باشم . من صد سال سیا روم نمیشه همچی کاری بکنم.
از بی انصافی خودمان دلم گرفت و حیای دوستی، و گریز از جر و بحث، نگذاشت به عارف بتوپم و جوابش را ندادم. فقط خنده‌ای کردم که معلوم نبود در بی طرفی بود یا جانبداری از عقیده‌ی عارف. کمی بعد گفتم: بیخیالش، از ناچاری آدم خیلی کارا ممکنه بکنه. این که چیزی نیس.
بعد موضوع صحبت بیخودی عوض شد و در واقع «هیچ» شد. دلگرمی کمرنگی خاطرمان را به آسودگی دعوت میکرد. قدم که میزدیم، با هم دم گرفتیم: - هر چی که پیدا میکنیم، خرج اتینا می‌کنیم .
هیچ چیز، حتی گرسنگی، مانع چرت و پرت گوئی ما نمیشد و در بدترین لحظه‌ها سعی میکردیم – بی‌اراده سعی میکردیم- که زندگی را انگولک کنیم. پر واضح است که درسهای اخلاقی و اجتماعی و غیره و ذلک... را فوت آب بودیم و با وجود اینکه آگاهی داشتیم «متلک گفتن و دهن لقی آدم را سنگ روی یخ میکند» کارهائي که نباید بکنیم، میکردیم. رفتار به ظاهر هرزه‌ی ما عکس العمل ناشایسته‌ای داشت و اخلاق اجتماعی از دیدن ما آدمکهای بی اهمیت ، و تحمل شنیدن حرفهای رکیکمان، حالش بهم میخورد، و با نفرت و بیزاری از بغل گوشمان رد میشد. اخلاق که در دسته‌ی وارسته‌ای از مردم محترم متجلی میشد، به صورت نجیب زاده‌ها و شوالیه‌های تهرانی و کارمندان عالیرتبه – با پرنسیپ و اطو کشیده – خیلی با تانی و وقار در خیایانها قدم میزد و احیانا در کسوت یک جنتلمن تازه به دوران رسیده پوشت قرمز زده بود که یک دست مبارکش را در جیب متبرک شلوارش داشت و با دست دیگر – با یک برگ دستمال کاغذی – دستگیره ماشین شکاری اش را باز میکرد ! و ... به هرحال حس میکردیم که تحقیرو نفرت از نگاه مردم محترم و آداب و اخلاق‌دان شراره میزد و به سر و صورت ما میپرید. و ما با نوعی گستاخی و لجاجت ، پارازیت  شرافت متداول کوچه می‌شدیم و کلمات رکیک به ناف مردم مودب می‌بستیم . فکر میکنم این کار را میکردیم تا از خندیدن محروم نشویم . شاید هم کششی گریز ناپذیر، که ما به طرف داغی و ظرافت‌ زنها میکشاند، به صورت مضحکی ناشیانه و بدوی در می‌آمد و از لای دندانهامان در میرفت. به هر صورت این کارهای حقیر نوعی خوشحالی سخیف و حیوانی به ما میداد . در نبش کوچه و خیابان ایستاده بودیم و مهدی دست از پا درازتر و ناموفق به ما پیوست:
-  به سنگ خورد...هه هه هه (و شرم زده با سر فرو افکنده و صورت سرخ) نزدیک بود از خجالت آب بشم...
- میخواستی بشی... کی گفت جون من نشو.
من این حرف را بدون غرض و از سر بیهودگی زدم کمی بعد صابر هم به جمع ما اضافه شد. و دستها بی هدف برای چندمین بار در آنروز به هم فشرده شدند و مبلغی خنده‌ی قبا سوختگی به هم تحویل دادیم . از دردمندی به بی دردی پناه می بریدم و کشک بیهودگیمان را میسائیدیم. فاصله به فاصله نگاهمان روی بدن نرم و پر زنها، که تکان‌های دلربائی داشت لنگر میانداخت و با دندان‌های به هم فشرده زمزمه‌هایمان را شروع می‌کردیم :‌ آخ... ... و شکم هایمان ساز دیگری میزدند – در حالی که فکر گرسنگی و شکم خالی، در آن گوشه‌ی خیابان، همراهیم میکرد، یاد ناخوانده‌ای مرا به کودکی در روستا پرورش یافته‌ام برگرداند و آوای گوساله‌های گرسنه در گوشم پیچید. نگاه خاطرم دهکده‌ای را در تنگ غروب میدید: «آخرین تیغه‌های آفتاب در تیرگی افق مغرب میمیرند. هوا غلیظ میشود. تنگ غروب است. در اطراف ده کوره راههای مختلف پر از گرد و خاک هستند. به تدریج حلقه‌ی گرد و خاک تنک‌تر میشود و غلیظ‌تر. و خاک‌های راه در فاصله‌های دورتر از  ده، کمرنگ میشوند و بعد زایل میگردند. کمی بعد گرد و خاک مثل لشگری میهمان از چند جهت وارد دهکده میشود، به هوا برمیخیزد و کالبد ده را پر میکند. روستا را میبینی که قبای خاک بر کشیده است و از زیر سرپوش خاکی ولوله‌ای میشنوی. دقیق‌تر که گوش فرا میدهی، صداها را تمیز میدهی. صدای زن روستائي است که جلوی خانه‌اش ایستاده است و با همسایه‌اش حرف میزند. صدای گوساله‌ها و بره‌های گرسنه که بیقراری میکنند، خیلی روشن و پیگیر به گوش میرسد. صدای «هررر. هررر» چوپان و گاو چران را شاید اگر خوب گوش فرادهی بشنوی. صدای پای کوچک گوسفندان – سم‌شان – که ریتم تند و کوتاه و ظریفی دارد، به خوبی شنیده میشود. صدای رساتری از ضربه‌ی سم گاو‌های رمه به گوش میآید. همهمه‌ی آلوده به غروب دهکده که از مجموعه‌ی صداهاست گوش را پر میکند. پسرها و دخترهای دهاتی در رمه‌ها پراکنده‌اند تا گاو و گوسفند خودشان را سوا کنند و به خانه ببرند. از شور و جنبش ده در تنگ غروب گنجشک‌ها هم به هیجان آمده‌اند و بیخود این سو و آن‌سو میکنند و سرود میخوانند. ماده گاوها برای دیدن گوساله‌های گرسنه‌شان  سرو و صدایشان بلند است و در جریان تند و سریع ورود چارپایان از چرا برگشته به دهکده جنب و جوش عجیبی همه ی ده را پر میکند، پس از چند دقیقه جنب و جوش کاهش مییابد و ادامه‌اش به حیاط پرچین دارخانه‌ها کشانده میشود. بعد، که کوچه‌های ده را بنگری همه جا نشانه بی احتیاطی و کم حوصلگی چارپایان پرچریده را می‌بینی که همه چیز را آلوده کرده‌اند. تک و توک مردان ده را نیز می‌بینی که لبشان از گرسنگی بار گرفته است و سوار بر الاغ یا پیاده با قشری از خاک که توی گوششان چپیده، خسته، به طرف خانه‌هایشان می‌روند. دسته‌هائی که دیرجنبیده‌اند در فاصله‌ی دورتر از ده، به نظر میآید، که دارند شتاب می‌کنند تا به ده برسند ولی حرکتشان کند و مورچه آسا به گمان می‌آید. میتوانی به خوبی گرسنگی و اشتها را در چشم یک یک مردهای ده بخوانی حالا منطقه‌ی نگاهت را محدود کن و به یک حیاط پرچین دار روستائي بنگر. گوساله‌های گرسنه را در جای جداگانه‌ای محبوس کرده‌اند بره‌ها و بزغاله‌ها را هم در جای دیگری. در گوشه‌ی دیگر زن خانه شیر مادران آنان را میدوشد و ته‌مانده‌ای برای گوساله و بزغاله و بره‌ها میماند. گوساله بیقراری میکند و مادرش – ماده گاو – بیقرارتر جوابش میدهد و نمیدانم چطور شد که صدای بیقرار شکم خالی ما با آن هنگامه‌ی غروب روستا، شباهت غریبی یافت. بدون هیچ دلیلِ خاصی، بوی تند و تازه و گرم سرگین در مغزم پیچید.
*.*
ابرها سبک میشدند و داشتند پراکنده میشدند. در خیابان ، زندگی موج میزد . زندگی توی ماشین‌های سواری با دنده‌ی دو و سه حرکت میکرد. زندگی توی کیف خانمها و توی چشمانشان نفس میکشید. زندگی توی دهن دستفروشها و مغازه دارها رجز میخواند. و ... زندگی توی سینی پر از چای «بازار رو» قهوه‌خانه – قند پهلو و مایه دار – بین کاسب‌ها پخش میشد. بیکارها، می‌بردند و پس میفرستادند. زندگی توی دکان قصابی به قناره‌ها آویزان بود. زندگی بنفش در باتوم پاسبان‌ها به تندی میزد.
گروه ما، بیهدف و بیهوده گو، همچنان موجودیت گرسنه‌ی خود را ادامه میداد. حرفهای بیربط و بی اهمیت مان را میزدیم و حادثه‌ای اتفاق نمیافتاد . و .. آسمان هنوز ابری بود.
توی درد دلهایمان، درست یادم نیست چه وقت ، موضوع ورقه‌های معافی پیش آمد و عارف گفت:
-   امروز ممد بقال صدام کرد و گفت بیاین معافی‌ها تونو ببرین.
-   تو چی گفتی؟
-          چی بگم . گفتم همین روزا مایه‌دار میشیم، پسشون میگیریم. بعدشم گفتم مرد حسابی! جوونیم جاهلیم، کارمیکنیم میدیم . اونم ورم کرد.
-          اونم حق داره، ماهم حق داریم... شماها حق دارید.. اونا حق دارن... ممکنه سرنوشت ورقه‌های معافی این باشه که همونجا که هستند خاک بخورن...
دوباره حرف به پراکندگی کشید. دقایقی بعد که از زور ناچاری و بیهدفی دستهایمان را به هم قفل کرده بودیم،  پا روی شانه همدیگر لنگر انداخته بودیم «آلیس» دختر چشم سبز و پر روی یهودی از جلویمان گذشت. مهدی گفت: - خانم... افتاد! متلکی گفتیم و متلکی سخت‌ تر از او شنیدیم .
صدای خنده‌ی لوس و پر طنین چند بیکاره با خنده‌ی شادمانه‌ی ما قاتی شد و درست بعد از این که خنده بند آمد به سخافت اخلاقی خودم فکر کردم و روحیه‌ی نامتعادل و چند گونه‌ای که در من بود خودم را به تعجب انداخت. حیرت زده به خودم نگاه میکردم که در اوج ابتذال به تجلی درخشان ذرات شعر دست میافتم و پیش میآمد که در بحبوحه‌ی احساس و فکر و جدی بودن، یکباره بند را آب میدادم و به شوخی‌های مستهجن پناه میبردم.
کمی بعد که فقر میخواست رشته‌ی متحد ما را از هم بگسلد، مهدی پیشدستی کرد و راهش را – به جانب هدف نامشخصی – از ما جدا کرد و بی آنکه کلام مبتذل و زیاد تکراری شده «خدا حافظ» معنائی برایمان داشته باشد، به ترتیب دستهایمان در دست مهدی فشرده میشد و در حالیکه فکرها در جای نامشخص و تاریک دیگر ویلان بودند، لبها تکان میخورد: «خداحافظ، خدا حافظ» ... بازهم گروه رسمی و سه نفری ما بی تکلیف کنار خیابان ایستاده بود و یکدیگر را ریشخند میکردیم و به امید پولی بودیم که دیزی ابگوشت در شکممان بریزد. در حالیکه ظاهرا گروه ما از خدا متنفر بود و او را قبول نداشت و حتی برایش تره خرد نمیکرد، شاید هر یک از ما در درونش از خدا خواهش و تقاضا میکرد که پول ناهار را جور کند و کاری را که ما نتوانسته‌ایم انجام دهیم، او بکند. خود من چنین فکری می‌کردم و چیزی در درونم به تزویر، تملق میگفت و هندوانه زیر بغل خدا میگذاشت. نمیدانم خدای رفقا چه ریخیی داشت، ولی مال من موجود متفرعن و خودپسندی به نظر میآمد که میشد با تملق و چاپلوسی سرش را شیره مالید.
شاید دقایقی را هم به انتظار معجزه‌ی آن بزرگوار بیهوده تلف کردیم و وقت عزیز! را هدر دادیم. به هر حال از کرم «اوسا کریم» خبری نشد، کما اینکه هیچوقت از کرمش خبری نبود. هر چه بود خدای ما غیر از خدای دیگران بود. درست یادم نیست چطور شد که عارف ناگهانی دستمان را گرفت و به طرف قهوه‌خانه‌ی «یداله» کشاند. و ما، که هیچ دلمان قرص نبود، حاضر نبودیم که همین‌طور سرمان را پائین بیاندازیم و برویم دیزی خوردن و انکار کنان از رفتن، اعتراض کردیم که – مردم حسابی، خوردن دیزی ازما، پولشو کی می‌خواد بده؟
عارف گفت: - میخوریم و دوتامون میزنیم بیرون پول جور میکنیم، یکی م گرو میمونه اون تو .
-          کی بمونه؟
-          - پشک میندازیم.
یادی در من جرقه زد. روزنه تنگ و کوچک  امیدی پیدا شد «کتاب‌های مرا میفروشیم» و به رفقا گفتم و اصرار کردم «اول آنها را بفروشیم و بعد ناهار بخوریم» عارف مخالفت کرد : - دیزیش تموم میشه، اول میریزیم تو حندق، بعدشم میریم اونارو آب میکنیم.
چند دقیقه‌ی بعد در قهوه خانه‌ی یداله نشسته بودیم و وقتی دو دیزی «سه قاشقه» جلویمان قرار گرفت، نیش گروه باز شد و صابر و عارف به تربچه‌ها هجوم بردند و بعد که ترید آبگوشت حاضر شد، سه تائی در یک مدت خیلی کوتاه قال ناهار را کندیم و ظرفها خالی شدند و گوشه‌ای از شکم ما پر شد. بعد، وقتیکه داشتیم با حوصله و تانی خاصی – حوصله و تانی خاص آدم‌های بیهدف و سردرگم – چای قند پهلو هورت میکشیدیم، به صحبت دستفروشهائی که در قهوه ‌خانه نشسته بودند و گپ میزدند گوش میدادیم و خنده‌ی بیکاره‌ای در خطوط سیمایمان – که شکمش سیر بود – ولنگاری میکرد. دستفروش‌ها در حاشیه‌ی حق و حساب‌ دادن به آژادان‌ها صحبت میکردند و بیداد مستبدانه‌ی آنها، یکی شان که آدم ریزه اندام و حرافی بود سخنان تند و تلخی گفت. و همراه با دشنامهایش داستانی تعریف کرد.
بعد از داستانش هم چون دید ما سراپا گوش شده‌ایم، تشویق شده بود و مرتب میخواست خاطرات شخصی‌اش را که مربوط به برخورد با آژانها بود تعریف کند. نمیدانست که ما هر کدام از شیرینکاری و مهربانی!! پلیس سینه‌هامان پر از داستانهای لطیف و دلکش است و مال او، پیش حکایت ما و دیگران یک پول سیاه اهمیت ندارد.
دیگر به مکالمه‌ی آنها گوش نمیدادم، و بی آنکه خودم بخواهم باز فکرم به ولگردی پرداخت و در نوعی خواب زدگی و بیهدفی میگشت و چرت میزد و دقیقا شاید به هیچ چیز نمیاندیشید، شاید هم به تفرقه‌ی خودش فکر میکرد... بله به تفرقه‌ی خودش فکر میکرد. و یادم هست که میل داشتم کلمات مناسبی برای بیان کردن ناتوانی فکری پیدا کنم که در وجودم سرگردان بود و راکد بود. می‌خواستم بگویم «گاهی مخ آدم کوکش میخوابد... و نوعی استراحت خفقان آور و اضطراری مغزی پیش میآید که آدم همه‌اش میخواهد به چیزی فکر کند و نمیتواند ...» وقتی تا حدی نشستن ما در آن قهوه خانه بیش از حد معمول طول کشید به خود آمدیم و پشک انداختیم، صابر رفت تا کتاب‌های مرا بیاورد. عارف و من هر کدام در فکرهای خودمان غرق بودیم و چهره‌ی عارف کاملا سرخ شده بود. او هر وقت اندیشه‌ی تلخ و ناراحت کننده‌ای عارضش میشد خون به چهره‌اش میدوید. مدتی خواستم بکوشم و حدس بزنم که عارف به چه چیز میاندیشید و گمان‌های گوناگونی در ذهنم بال گشودند... و در آن بین گمان بردم او به زن رفیقه‌اش فکر میکند که مدتهاست با او رابطه دارد و شاید در خیالش، از قضیه‌ی شکایت زن، که به زندانی شدنِ او منجر شده بود، عصبانی شده بود. شاید هم بدجنسیهای زن، یادش میآمد ودلش را میآزرد. «زن با پرروئی تمام، پارسال جریان رابطه‌اش را با او، به شوهرش گفت و بعد شکایت کرد. و بعد از زندانی شدن عارف مرتب به ملاقاتش میرفت و پول و میوه برایش میبرد و در پشت میله‌ی ملاقاتی‌ها اشک میریخت. وقتی هم عارف آزاد شد مدتی با هم کاری نداشتند ولی زن دوباره اورا وسوسه کرد و با هم جور شدند. زن، تقریبا جور عارف را میکشید و مرتب به او پول میرساند. چند بار «هزار تومان، هزار تومان» باو داد و او هم پولها را هدر داد. وقتی پدر عارف مرد، برای کفن و دفن او لنگ بود و زن که فهمید عارف پول برای چه لازم دارد، از دادن پول امتناع کرد. تا آنروز دلتنگ بارانی، مدت‌ها بود که زن هر روز عارف را به قرارگاه میکشاند که به او پول بدهد ولی این فقط وسیله‌ای برای دیدار او بود و بعد بهانه‌ میآورد که نتوانسته است پول فراهم کند. ما در این مدت همیشه امیدوار بودیم که پولی از طریق خانم برسد و همیشه ناامید میشدیم. من خوشحال بودم که تا آن لحظه به گند «باج خوردن»‌ آلوده نشده‌ ام و داشتم فکر میکردم که عارف نا انسان است یا آن زن. و هر کدام از آنها نا انسان بود، برا ی من هیچ توفیری نداشت. مهم این بود که من هیچ پیوند روحی یا احساسی و دوستانه‌ای نسبت به بچه‌های هم صحبتم نداشتم و بارها این موضوع را به هم یادآورده کرده بودیم. صورت فرسوده زن رفیقه‌ی عارف در ذهنم شکل گرفت و همانجا روی چهره او، یک یک صورت زنهائی که با خودم رابطه داشتند، ساخته شد و به هم ریخت و باز ساخته شد و نوع روابطم با آنها و رفتاری که با هر کدامشان کرده بودم یادم آمد و محو شد... و در تمام آنها یادم آمد که رفتار من با همه‌شان توهین آمیز و زشت بوده است و میخواستم خودم را محاکمه کنم «چرا با آنها بد رفتاری کرده‌ام؟» حتما دلم خواسته است و حتما از بدی کردن با خوبی کردن به آنها ناگزیر بوده‌ام و جز آنچه مرتکب شده‌ ام راه دیگری نداشته‌ ام و شعورم حکم میکرده است که آن کارها را بکنم...
در آن بعد از ظهر بارانی و دلتنگ چه فایده‌ای داشت که خودم را بررسی و انتقاد کنم؟ ...
صورت «آنژل» با چشمهای درشت، لب سرخ و گوشتالود در ذهنم نشسته بود و مات و مستقیم و ملامت آمیز نگاهم می کرد و من با مهربانی‌ به موهای کم پشتش دست میکشیدم. بعد، یکباره دستم را از روی موهایش پس کشیدم و فکر کردم میخواهم ذهن بچه‌ای را از موضوعی منحرف کنیم – حالا شاید، در لندن رفیقه مرد دیگری است. و دلم فشرده شد و کینه به مهربانی دروغینم مشت کوبید و به گوشه‌ای انداخت. «شاید یک جوان هندی، حالا دارد، بدنش را لمس میکند، شاید هم یک پیرمرد جنتلمن انگلیسی را میخواهد سر حال بیاورد. شاید هم با نشخوار خاطره‌ای دلخوش است...» - اصلا از کجا معلوم است که روسپی نشده باشد؟ ها؟ ... اگر شده باشد و باز هم سر راه زندگی من قرار بگیرد... حاضرم با او به بستر بروم؟ از دیدنش حالم به هم میخورد؟ با طمع باز مزیدن لبهای او بطرفش میروم؟ ... با لگد چانه‌ی قشنگش را خرد خواهم کرد؟ تف برویش میاندازم؟ یا پایش را میبوسم؟ ...
آوخ... قلب مهربانم درد میکند قلب مهربانم گریه میکند. قلب مهربانم متنفر متنفر متنفر است.
به خود میآیم به تلخی اخمم درهم شده است. عارف میگوید: - چته، بغ کردی؟
-  هی ییی... همینطوری...
صابر آمد. دوازده جلد کتابهایم را در پاکتی پلاستیکی گذاشته بود. نگاهشان که کردم. با مهربانی، دلم برایشان تنگ شد. و متاسف شدم  آنها را از دست میدادم. به خود دلداری دادم:
- تا پولدار شم، دوباره همشونو میخرم . صابر نشست و کتابها را سراند جلوی من. هر سه خندیدیم و سر تکان دادیم و من کشدار و گره گره خندیدم:‌ - های... های... های...  – عارف و من آماده رفتن بودیم تا کتابها را به پول نزدیک کنیم. صابر توی قهوه‌ خانه گرو ماند. کتابها زیر بغلم را پر کرده بودند و امیدوار بودیم بتوانیم با فروششان پول قابل توجهی بدست بیاورم. در بین راه «عارف و من حدس میزدیم که چقدر پول میتوانیم بگیریم ... و نقشه کشیدیم که با پول اضافی به سینما هم برویم.
بین کتابها «مادام کاملیا» و «مادام بوآری بغل هم قرار گرفته بودند و من با بی عاری دلم خواست تداعی کنم که یک نشمه حرفه‌ای دارد شگرد شایسته روسپی گری را به یک نشمه‌ی آماتور تعلیم میدهد. «بکت» و «ابله» با هم آنطرفتر در گوشی صحبت میکردند و «پرنس میشکین» با مهربانی و بزرگواری در تایید نطق وراجانه‌ی بکت سر تکان میداد و لبخند میزد. «موپاسان» توی یک جلد از داستانهای کوتاهش نشسته بود و اخمو و خل وضع توی خودش بود. در این کتاب او با دیوانگی رسوائي‌های اخلاقی بشر را روی دایره ریخته بود و نتیجه‌اش، در عوض عبرت مردم ، در این کتاب بود که در آن لحظه با خشم موهای سبیلش را میکند. در وسط کتابها «مادر ماکسیم گورکی»‌قایم شده بود و زورکی و دزدکی نفس میکشید. یه کتابفروشی مورد نظر، که کتاب کهنه میخرید، رسیدیم. و زندگی در بی انصافی موذیانه‌ی کتابفروش ، با حرص و پدرسوختگی تمام نفس میکشید. و زندگی در ما در نهایت درماندگی و احتیاج ، تن به تسلیم و فحشای اخلاقی میداد. کتابها را به پنج تومان و پنج ریال فروختیم و مطمئنم که به هیچوجه آنها را کمتر از پنج تومان نمیفروختیم، چون پول ناهارو چای مان پنج تومان میشد.
با خیال آسوده،  به طرف قهوه‌خانه بازگشتیم. آسمان صاف شده بود و ابرها نابود شده بودند و آفتاب ، داغ و درخشان بود. فکر کردم . هوس کردم اینطور فکر کنم – که آسمان هم، شاید، عزای اندوه و نگرانی ما را گرفته بود.
فراغت خیال ما زیاد طول نکشید. چند ساعت بعد، دلهره‌ی شام، همه‌ی فکرمان را مشغول کرد. در ساعت بیخیالی باز هم هوس نوشتن، مانند تب نوبه، به جانم ریخت و در لاک خود فرو رفتم. تا گره مشکل و کور شام، این فکر همراهم بود. فکر قاطعی که در آن هوای تیره و بارانی نیمروز در من نطفه بسته بود. رشد میکرد و فضای فکریم را پر مینمود. همه‌اش در اندیشه بودم که کلمات زیبا و فرم پذیری برای بیان باران بیابم و یاد کوچه و باران و سایر چیزها، در تصورم شکل میگرفتند. و به چیزی که در من بود فشار میآوردند تا با کلمه شکلشان را بسازد و تعریفشان کند. و ... چیزی که در من بود، اظهار ناتوانی میکرد و از کلمه کردن فکرها. سر باز میزد و یادی به او طعنه میزد که هیچ فکری نیست که کلمه نشود، من در امید این اشتیاق بودم و اگر هزار فکر داشتم، فکر کار و نان و معاش جزء هزارمش بود. تمام اندیشه‌ی من دور کلمات چرخ میزد و نوشتن. فکر سرکشی میکرد، گریز میزد، راههای دور میرفت: به غیر ممکن و فوق ممکن میرفت. و باز میگشت  و به منطق و تفکر میپرداخت و من همچنان ساکت، در گوشه‌‌ی قهوه‌خانه نشسته بودم و ... و پر از توهم بودم. فکر نق نقوی تنبلی درم وزوز میکرد و میخواست در من ریشه بدواند. خوب بیادم نیست که آن اندیشه چه بود یا چه میخواست بگوید؟ ولی کاملا بیادم هست که وقیحانه و بی هدف ، سوت‌زنان، پرسه میزد و با فضولی و قیافه‌ی توهین آمیز یک مفتش، به همه‌ی گوشه‌های نمناک خیالم سرک میکشید. در این لحظه – به خصوص -  کوشش زیادی بکار میبرم تا بتوانم بهانه‌ی آن اندیشه‌ی الواط را – در خرامیدن ولگردانه‌اش – یاد بیاورم. و تا حدی – نه تا حد قاطعیت – موفق میشوم. اندیشه‌ی ناهشیار و خواب گزیده و بی هدفی بود که ناچار اکنون با احتیار آنرا لمس کنم. فکر مسئولیت بود و مرزی بود برای اختیار یا رد مسئولیت. فاصله به فاصله، روی آن فکر لکه‌های جوهر اندیشه‌های دیگر ترشح میکرد و چنانچه دور از احتیاط آنرا لمس میکردم، گرد و خاک ملال و بیهودگی از لابلای تار و پودش به هوا برمیخاست . پر از خستگی و ناامیدی بودم و با این وصف ، فکر مسئولیت با سماجت میخواست تکلیفش را با من روشن و یکسره کند. حرفهای سایرین را به یاد میاوردم که در حاشیه‌ی ادبیات سازنده بود و من چیزی از آن حرفها نمیفهمیدم. و همه چیز... همه چیز بود و ناامیدی بود و احساس ملال. اما نمیدانم که هوس نوشتن چه بود و این خواهش شدید در من چه کاره بود؟ از من چه میخواست؟
یک مطلب کاملا واضح بود که من مسئول بودم – در مقابل خودم مسئول بودم – که هر چه دلم میخواهد فکر کنم و بنویسم. این احساس مسئولیت را مانند یک حکم قطعی و لازم الاجرا، مدتها بود پذیرفته بودم. ولی در آن لحظه فکر مسئولیتهای دیگر هم میخواستند خودشان را به من تحمیل کنند و من زیر بار نمیرفتم. تا ماهیت شان را خوب نمی‌شناختم در من محلی نداشتند ولی به صورت نوعی پیشنهاد جبری موضوع آن‌ها یک واقعیت انکار ناپذیر بود و اشغالگرانی بودند که مرتب مزاحم مغزم میشدند و اولتیماتوم میدادند و سرزنشم میکردند. ولی من گرفتار فکر دیگری بودم و با اشتیاق گرفتارش بودم. همیشه به ترکیب کلمه فکر میکردم و هر اندیشه و هر عملی را که در جهان خارج واقع میشد و با نگاه من و ذهن من مصادف میشد فکر نوشتن «پابرهنه» به وسط میپرید و میگفت:
-  من کلمه‌اش میکنم. و میگفت:‌ از این اندیشه جمله‌ی قشنگی میسازم.
و ... این اشتیاق، مرضی بود. مرضی که ریشه‌اش در زندگی بود و مرا سر پایم نگهمیداشت و وادارم میکرد تا زندگی کنم و گرسنه بمانم و به پستی‌های اضطراری گردن بگذارم و تحمل بدیهای دنیا را بیاورم، نمیدانم دنیا اسم این را چه میگذارد؟ شاید انگیزه. و شاید زهر مار دیگر.
اگر زیبائی میدیدم میخواستم با جمله نشانش دهم و بیانش کنم و اگز زشتی و تباهی و حماقت میدیدم، باز میخواستم با کلمه و کلمات بیارایمش. انگار تصورم این بود که مردم از این چیزهای خوب و بد غافل‌اند و من همینطوری، برای خود رسالتی قائل بودم که باید این نکته‌های دقیق و لازم و اصیل و مهم را به آن‌ها یادآوری کنم!!
نمیدانم این «باید و نباید»‌ از کجای آدم سبز میشود؟
به هر صورت، خودم را هیچ چیز نمیدانم، مگر نویسنده . و عادت کرده بودم که مثل یک نویسنده آبگوشت بخورم و مثل یک نویسنده تقلا بکنم و متلک بگویم و مثل یک نویسنده نفس بکشم و گرسنه بمانم و مثل یک نویسنده به هر جائی دلم خواست بروم!! حالا، چرا نباید مثل یک حمال کراوات میزدم و صورت را هر روز صبح از ته میتراشیدم و ادکلن میزدم؟ نمیدانم. نمیدانم چرا نباید مثل یک قره نوکر، با مردم بجوشم و به دروغ بهشان بگویم «چاکرم آقا، ارادتمندم!» و نمیدانم چرا نباید مثل یک خر – درازگوش و محترم – سرم توی توبره‌ ام باشد و در مقام تائید هر روا و ناروائی سرم را تکان بدهم و خرمگسهای مزاحم اندیشه را با گوش درازم بتارانم. و ...
در آن بعد‌از ظهر بعد از باران، من پر از این افکار بودم. در یک گریز پر پیچ و تاب و سبکسر فکری نمیدانم چطور شد که خیال اسکناسهای درشت پر جیبهایم شدند و من به قلمبگی گرم و دلپذیر آنها دست میکشیدم و قدم از غرور و بی اعتنائی راست و با نشاط میشد. بعد – خمیازه‌ی بی‌سیگاری ، تنها حادثه‌ی واقعی آن بعد ازظهر بود و بالافاصله، دوباره خیال ، به رنگ آمیزی من پرداخت. در لابلای اوهام پراکنده راجع به زن ، غذا و عشق و لباس، هوس تازه‌ای روئید. هوس کردم فکر کنم «حاضر بودم مادر خودم را بفروشم و «مادر» گورکی را نفروشم و باز هوس کردم که این توهم غیر صادقانه را بنویسم. فقط به خاطر فرم و اغراقی که در آن بود: فکر کردن به کلمات و خود کلمات بالاخره مرا به فلاکت میاندازند، یعنی انداخته‌اند و باز هم بیشتر، چنین خواهند کرد. من در عوض جوجه کباب و باقلا پلو و کباب برگ، دائما کلمه قورت میدهم و همیشه به خودم حق میدهم و اجازه میدهم که زنده بمانم و در جریان خروشنده‌ی «بودن» واقع شوم. این حال من بود با وجود این دلهره‌ ای و یا چیزی مثل آن همواره رنجم میداد و احساس بیحاصلی میکردم و ترس از نکبت، تنم را و جانم را میفرسود. و نمیدانم چرا در پناه «فکر به نوشتن» غم و اندوهم شیرین میشد و پر خلسه میشد؟
در هر فرصتی با شیفتگی راجع به کتاب و کلمات و ادبیات با همه کس حرف میزدم. اما بدبختی این بود که نه این دلخوشی و نه سایر دلبستگی‌ها نان میشدند. و .. خیال گرسنه ماندن، حتی،  دل آدم را خاکی میکند و میخراشد. چند بار دیگر نیز به جمله‌ای که راجع به «مادر» ساخته بودم فکر کردم و خوشحال شدم و خنده‌ی مزورانه‌ای خاطرم را خنداند. و عاشقانه دلم خواست که چیز بنویسم، هر چه شد بنویسم، هذیان بنویسم. و اندیشه‌ی نیمه سیر و نیمه گرسنه‌ی من با یاد نوشتن احساس آزادی میکرد و مشتاقانه بال میزد.
ساعت بی ترحم و بی وقفه جلو میرفت و به شام نزدیک میشد.
و باز با رفقا به کوچه و خیابان زدیم و به تکاپو افتادیم تا پول شام را جور کنیم و فکرمان به جائی نمیرسید. و من همچنان با فکر کلمات مشغول بودم و دلم میخاست به بهانه‌ی این گرسنگی جزئی قصه‌ای بنویسم. و اینرا خوب میدانستم که چنانچه چیزی بنویسم فقط بخاطر آن است که بتوانم ترکیب خوبی برای تعریف آن «باران ریز همهمه‌گر پیدا کنم و چون تنها نوشتن «باران ریز همهمه‌گر» یک قصه نمیشد، ماجراهای بعدی را نیز، باید به آن ربط میدادم.
در خیالم کلمه‌ها رژه میرفتند. و من آنها را کنار هم می‌چیدم و به هم میریختم و باز میچیدم: «گرسنه ایمان ندارد – دارد -  گرسنه نان ندارد – دارد. گرسنه تازه به یاد عاشقی میافتد. گرسنه پپسی کولا میخورد – گرسنه فقط تظاهر به گرسنگی میکند و در اصل خیلی هم سیراست (جان شما تعارف نمیکنم، از بس زیاد خورده‌ام نفخ کرده‌ام) گرسنه قشنگ و ملوس میشود – و اندرون از طعام خالی‌دار، تا سوء هاضمه نگیری. داداش! و گرسنه میتواند از آب باران میل نماید، یا زهر مار یا «دست بز» یا «ثقل سرد» نوش جان کند.
... و شب نرم نرمک فرو میافتاد. تن زمین گرمایش را از دست میداد و نسیم‌گونه‌ی سنگین و مرطوب غروب، توی خیابان و کوچه و خانه‌ها میریخت و تن شهر را میشست. غروب را در در قلبم ریخت و نسیم نمناک و خزنده و گسترنده‌ای را حس کردم.
شهر و هوا و زمین را، رنگ خاکستر، پر کرد و دمبدم خاکستر تیره و تیره‌ تر میشد. مرکب میشد. مطلق میشد و سیاهی میآمد...
شب در راه بود . 
ماهنامه نگین . شماره 29 مهر ماه 1346

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

تعزیه...

  جیپ یزید !  


نمیدانم هیچ یک از شما تا به حال تعزیه ، یک تعزیه واقعی را دیده اید یا نه ؟ تعزیه هایی که در کمال هنرمندی و به صورت یک تآتر وافعی اجراء میشد . بازیگرانی در نقش های امام حسین ، فاطمه ، یزید ، معاویه ، زینب ، شمر ، علی اکبر ، علی اصغر ، و ابوالفضل که دست نداشت و دلو آب را به دندان میگرفت  و گهواره فلزی و آبیرنگ علی اصغر که جزء اکسسوآر صحنه بود. و جالب تر از همه شیر بود . مردی که در پوست شیر میرفت و نقش شیر را بازی میکرد ، در بچگی برای من جایگاه خاصی داشت . آقای بازیگر نقش شیر بقالی داشت و روزی که ننه برای اولین بار به من گفت ، این همون بازیگر نقش شیر در تعزیه است ،  در تصور آن روز من مرد بقال آن چنان ابهتی پیدا کرد و مرا  به آن چنان تحسینی وا داشت که امروز مثلا در برخورد رو در رو با هنرمندی چون " رابرت دنیرو " یا  "ال پاچینو" ممکن است به من دست دهد .  مورد دیگری که جزءاکسسوآر صحنه محسوب میشد ، یک جیپ ویلیز سبز رنگ بود  که معروف بود به جیپ یزید  !!  که در این نمایش / تعزیه ، و نیز خاطرات دوران کودکی من حضوری پر رنگ داشت . برای منی که در آن روز ها دختر بچه پنج شش ساله ای بودم و در حسرت  و رویای سوار شدن به جیپ یزید روزگار میگذراندم .
روال اجرای تعزیه و میزانسن و لوکیشن از این قرار بود :
لوکیشن تعزیه بازار اراک بود و  ناگفته پیداست در آن روزها  بازاراز نظر تجاری تعطیل بود ولی صاحب حجره ها ، دکان ها را باز میکردند و مردم در این حجره ها می نشستند و تعزیه از اول بازار با علم و کتل و علامت و سنج و موسیقی شروع میشد ، که معادل امروزی آن تیتراژ است ! بعد از پایان این قسمت کم کم نمایش اصلی شروع میشد و بازیگران یک به یک وارد صحنه میشدند . شیر همیشه در پشت جیپ سر بازی که متعلق به یزید بود سوار میشد و روی کوهی از کاه می نشست و مدام کاه ها را با مشت از کف جیپ برمیداشت و به سرو کله خود میریخت و در تمام این مدت حمید پسر عمه من که هم سن و سال من بود پشت جیپ در کنار شیر و ناظر بر احوال او، خبردار می ایستاد . کت و شلوار حمید که مختص این روز ها بود به رنگ آبی آسمانی بود و عین لباس ارتشی ها دکمه های طلایی و درجه داشت . یک عینک با فریم سفید و شیشه های سیاه هم میزد کلی مدال هم از روی جیب هایش آویزان بود . من روزها و شب ها در حسرت و آرزوی این بودم که ایکاش منم چون حمید میتوانسنم سوار بر ماشین یزید شوم و  در کنار شیر به ایستم . ولی متاسفانه  کارگردان و تهیه کننده  به دلیل جنسیتم مرا در این نمایش شرکت نمیپذیرفتند و مورد عنایت قرار نمیدادند . . همین موضوغ باعث شده بود من از حمید بیچاره نفرت پیدا کنم !!! و حتی یک بار آرزوی مرگ او را کردم . ولی ننه ،  که همیشه بیش از هر کسی به احوال و دغدغه های من آگاه بود  یک شب تاسوعا به من گفت : غصه نخور !  زن نیستم اگر پس فردا تو را سوار جیپ یزید نکنم . و فورا چادرش را سرش کرد و رفت و مستقیما با شیر وارد سازش و مذاکره شد و  بعد از یک ساعت مذاکره شادمان و سر مست از این پیروزی برگشت  در حالی که موفق شده بود موافقت شیر راجلب کند . به خانه که آمد با خوشحالی مرا بغل کرد و با خنده گفت : با شیر قرار گذاشتم پس فردا که جیپ از جلوی حجره ما رد میشه ، همون جا من تو را بغل کنم و ببرم دم جیپ و تحویل شیر بدم . و کارگردان و تهیه کننده را در مقابل کار انجام شده قرار بدیم . احساس غرور و تبختری که آن روز از این پیروزی ظاهرا دست نا یافتنی به من دست داد یکی از شیرین ترین خاطرات دوران کودکی من است . پیروزی در مقابل حمید که همیشه از این بابت به من پز میداد ،  و فضیلتی که برای پسر بودن خودش قائل بود . ننه ، یاور و پشتیبان همیشگی من بود که یک بار دیگر چون همیشه  ، یکی دیگر از آرزوهای کودکی مرا برآورده کرده بود .
روزی که حکایت جیپ یزید را برای آستیم تعریف کردم ، گفت : یک نمایش بی نظیر میتوان بر این اساس نوشت . و این کار را کرد .
#داستانهای             .

بار گرانی بر شانه های من .

                             بار گرانی ست بر شانه های من


محمود استاد محمد بازیگر , نویسنده و کارگردان تآتر در یادداشت زیر از رابطه خود با فرهاد میگوید:


گفتم نمیتوانم از " فرهاد مهراد " بنویسم  و این از سر ادا و اطوار نبود . دیگر حوصله ادا و اطوار هم ندارم و از هر چه "سکوت عالمانه " است , نکبتم میگیرد..
"فرهاد مهراد " موسیقیدان بود . پیانو و گیتار را خوب مینواخت . موسیقی کلاسیک را از عهد رنسانس  تا قرن بیستم می شناخت  ولی در حیطه موسیقی مدرن , دانشی بسیط , حسی جوشنده و نگاهی بدیع داشت .و البته خواننده هم بود . ولی من با فرهاد موسیقیدان  و به  خصوص با فرهاد خواننده , ارتباطی نداشتم , هرچند که از سالهای 47 تا 48 تا سال 60  کمتر روز و روزگاری بود که از حال یکدیگر بی خبر بمانیم .
هنوز نو جوان بودم که خواسته و نا خواسته , " فرهاد " را شنیدم . جوانی که میخواند ،  ولی مثل دیگران نمیخواند , ادا در نمیاورد , آرایش مو و مدل لباس  و غمزه های  نگاهش را به نمایش نمیگذارد , در حسرت خاطرات شبهای مهتابی و بید مجنون و بوسه های کشدار زنجموره نمیکند  برای گوش , اعصاب و شعور مردم احترام قائل است . میخواند , زنده و جاندار , مینوازد , حی و حاضر , و با کشش های خوش طنین موسیقی اش , فریاد میکشد, از بیخ  و بن جگر , از زیر آوار خفقان نعره میزند و اندکی بعد , غریب تر از کوکو سرای دشت غربت , مویه میکند .
در همان روزها , برحسب اتفاق - دقیقه ای صدای فرهاد را از رادیو شنیدم , گفت و گو بود  یا هر برنامه دیگر , نمیدانم , ولی فرهاد حرف میزد , از بوف کور هدایت و زمستان اخوان حرف میزد و من مانده بودم معطل که : فرهاد ؟ خواننده ترانه های " ری چارلز " و غم تنهایی هدایت ؟       خواننده  " کوچینی " و یاس زمستانی امید ؟
حیرتم معقول بود , هرگز نشنیده بودم که یک خواننده  موسیقی پاپ از ادبیات ایران و با ترفندی هشیارانه , از تاریخ سیاسی ایران حرف بزند. این پرسش در من کهنه شد, تا چهار سال بعد که برای نخستین بار فرهاد را در کافه فیروز , سر میز " محمد آستیم " دیدم . در آن دوران , جذب آستیم  و همراه شدن و هم صحبت شدن با آستیم  کار ساده ای نبود . عبث عبث تنهایی اش را نمی شکست , با هر کسی نمی نشست و لذت کلام خون چکانش را به رایگان قسمت نمیکرد . ولی آن روز در کافه فیروز , دیدم که " آستیم " انیس و مونس فرهاد است , رفاقتشان کهنه است و فرهاد , فرهاد همپاله و هم پیاله آستیم , اصلا فرهاد خواننده نیست , روشنفکر است , دردمند است , ادیب است . از نثر بیهقی حرف میزند ,  متن انگلیسی " بکت "  را به  من هدیه  میدهد  و سوره ای از قرآن را از حفظ میخواند.فردای آن روز حیرتم را برای  " اکبر مشگین " باز گو کردم . مشگین گفت :
" پیره پدر ! فرهاد , خیلی بیشتر از آن است که تو شناختی ."
از آن شب به بعد , حدیث سالها همدردی و هم بندی و هم خرجی آغاز شد . و من دیدم , دیدم که آن مستغنی از هرچه که دنیوی ست , آن بی نیاز از نام و جاه و جلالت مآبی های متداول , کمر نیاز را  چه آسان میشکند!
فرهاد در تمام آن سال ها به راحتی میتوانست , نه با فروش  تاریخ  تبار اندیشگی اش - فقط با رهن اندکی از وقتش ثروتمند شود , ولی نمیشد . نمی خواست , نمیفروخت , فروشنده نبود , حتی یک پرده از صدایش را , یک مضراب از سازش را , یک بار گفت: " من نمیتوانم زیر سایه سر نیزه  ترانه عاشقانه بخوانم و نخواند , هرگز نخواند .
فرهاد خواننده بود , اما از امتیازات  خوانندگی استفاده  نمیکرد . ترانه های  سیاسی میخواند , اما میراث خوار سیاست نبود, لاف سیاسی نمیزد , دکان سیاست باز نمیکرد , از هیچ نمدی توقع  هیچ کلاهی نداشت .که هیچ  , حتی به کلاهی که دیگران بر سر خود میگذاشتند, می خندید . اگر نوار        " جمعه " آن زمان را , نه , " جمعه " بعد از انقلاب , چاپ سال های پنجاه را پیدا کردید می بینید که ترانه سرا با یک هیبت سیاسی , ترانه اش را تقدیم کرده است به " دکتر اسماعیل خویی ", آهنگساز با شهامتی مبارزاتی , آهنگش را تقدیم کرده است به " غلامحسین ساعدی "و فرهاد برای آنکه در آن تقدیم نامچه دکاتیری کم نیاورد , صدایش را تقدیم کرده است به " دکتر صلحی زاده " و آن روزها صلحی زاده مشهورترین پزشگ ترک اعتیاد بود .
زهی تسخر ! که تو زدی بر بنیان آن باورهای بی گوهر. پیش از این گفتم که در تمام دهه پنجاه شاهد تک لحطه هایی از لحظات ماهیت هستی فرهاد بودم . از مرور لحظات هستی ارتباط میگذرم و به سال شصت, سال باور جدایی ها میرسم همان سالی که زندگی , حکم انجماد همه ما را جاری کرد و فهمیدیم که بهتر است  سرمای زمستان  خاموشی را تقسیم نکنیم  , هرکس  بار انزوای  خودش ر*ا *صبورانه بر دوش بکشد , ولی در جمع ما , حیرت فرهاد از صبوری اش  وسیع تر بود که چرا ؟  چرا هیچ کس او را نمیشناسد ؟ نمیشنود ؟ به جا نمیاورد ؟ چرا شنوندگان و پذیرندگان و تاییدکنندگان پیشین اصرار دارند که او را نشنوند ؟ فرهاد پس از جمعه هفده شهریور , ترانه جمعه را با  تنظیم جانداری از اسفندیار منفردزاده باز خوانی کرد. در آن سال , آن کار آنقدر موثر واقع شد که گویی ,  " جمعه " پیش بینی همه جمعه های خونین تاریخ است .
و بعد از آن " وحدت " را خواند . " وحدت " سرود سنگرهای  خیابانی سال 57 شد . مگر ممکن است طنین صدای فرهاد در شبانگاهان سنگرهای خیابانی فراموش شده باشد ؟  ولی شده بود !
این ناممکن اتفاق اقتاده بود و فرهاد نمیتوانست  برای " سرود وحدت " مجوز پخش بگیرد  .  مسئوولان اداره موسیقی همان سنگریان سال 57 دیگر فرهاد را نمیشناختند , نمیخواستند " وحدت " را بشنوند و فرهاد از این امتناع سخت , این برخوردهای یخین , دچار سرسام شده بود.
یک بار از او پرسیدم که : چه میگوید آن سنگر نشین امروز مدیر شده ؟
فرهاد با زهر خندی گفت : " میگوید :, " ح " جیمی کلمه ترجیع ترانه را غلط تلفظ کرده ای " و عکس العمل فرهاد مهراد , کسی که عربی را با فصاحت حرف میزد , چه میتوانست باشد ؟
خدا حافظ , ای صدای تبعید شده به فراسوی ابرها ؟ ای طنین جاری در جریان جوی ها .
و شما را , ای ریگ های غلتان در ته جوی , به راه و رفتار بی پایانتان  سوگند , اگر در فراسوها  ، در دشت دل انگیز صداقت , صدای ترنم پر دردی را شنیدید , به صاحب  آن صدا ، بعد از سلام بگویید:
بار گرانی ست بر شانه های من !
این خاموشی بیست ساله تو

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

طاغوتی به نام عباس نعلبندیان


انوشیروان مسعودی
نعلبندیان گفت: تا خرخره‌اش تو لجن بود. آستیم کف دستش را بر فرق سرش فشرد و گفت: من دنبال چیزی می‌گردم که تا اینجاش تو لجن باشه.
محمود استاد محمد
به جای مقدمه :
از نیچه و هولدرلین و آرتو که راهی تیمارستان‌ها شدند تا جنازه‌ی غرقه در خون پازولینی، از خود ویرانگری مفید و هدایت و نعلبندیان تا جنازه‌ی غرقه در خون شهید ثالث تماما نشانگر له شدن روشنفکران رادیکال در فضای میانمایگی زمانه‌شان است.
اختگی لجام گسیخته اما صرفا مایه‌ی انزوا، جنون، خودویرانگری و به قتل رسیدن هنرمند رادیکال نمی‌شود، گهگاه او را به خنده می‌اندازد، خنده‌ای عصبی. میانمایگی سالهاست شبحی( رادیکالیسم) که می‌بایست بر فراز جهان در حال اهتزاز باشد را به احتضار در آورده است. اخلاقِ بندگان فرمانروایی می‌کند، میل ورزی تبدیل به مصرف‌گرایی محض شده است، بورژوازی ژست‌های خود را به کناری نهاده و با آسودگی خیال مشغول بلعیدن است‌، دموکراسی نهایت گله‌پروری را تصویر می‌کند، ساختارهای جامعه کنترلی هر رادیکالیسمی را در نطفه هضم می‌کند و در قالب‌های از پیش موجودِ اخته شده پس می‌دهد. امروزه، وجود هر گونه نیروی ویرانگرِ زیر و زبر کننده ذیل عنوان ِ عدم واقع بینی بایکوت می‌شود. ایران نیز نه تنها از این قاعده مستثنی نیست، بلکه نخبگان فرهنگی‌اش با شتابی روزافزون، برای آن که مباد از جامعه‌ی جهانی عقب بمانند، با سر در میانمایگی شیرجه می‌زنند.
امروز در ایران نسلی پای می‌گیرد که با تجربیات پیشین ِ خود مطلقا بیگانه‌ست، تجربه‌ی زیسته شده‌اش از آپارتمان نشینی فراتر نمی‌رود، دیدگاهش محدود به ترجمه‌های دست دوم ِ از زیر سانسور درآمده و فیلم‌های جایزه گرفته‌ی زیرنویس شده است. این نسل نمی‌تواند گلستان را بفهمد، در گلشیری درجا می‌زند، به هدایت نمی‌رسد. اوج ِ آرمانش منتشر شدن در فضای مجازی و روزی نامه‌هاست و آن نیز نه برای خود ِ آن امر که در تلاشی مذبوحانه صرفا برای ارضای حداقل نیازهای سرکوب شده‌ی جنسی‌اش، لیبیدوی حقیرانه‌ای که در صورت روبه‌رویی با یک داستان ِ کوتاه ِ ساد جا می‌خورد، وحشت می‌کند، پس می‌زند و دقیقا به همین دلیل است که چارلز بوکاوسکی، که رادیکالیسم ِ قدرتمندش در افشای سویه‌های ناپیدا، کثیف و دهشتناک ِ نهادینه شده‌ی جامعه آمریکایی بود، در ایران تبدیل به دلقکی دائم‌الخمر می‌شود از صدقه سر ترجمه‌های پرفروشش. این‌که درجا زدن مشخصه‌ی بارز فضای ترسوی روشنفکری ماست هیچ تعجبی ندارد، پیش رفتن نیازمند جسارتی است که ممکن است هستی هنرمند را یک جا بر باد بدهد، نیازمند کنجکاوی، سرک کشیدن است، نیازمند روبه‌رو شدن با ناخودآگاه در تاریک‌ترین مغاک‌هایش است و هنر امروز ما آن قدر محافظه‌کار است که از خواندن صفحه‌ی حوادث نیز می‌هراسد، چه رسد به خواندن آثار نعلبندیان. اسم ِ عباس نعلبندیان هم لرزه بر اندامشان می‌اندازد. نعلبندیان تمام ِ جامه‌های سپیدشان را می‌درد، لجن و چرک و تعفن‌شان را به تصویر می‌کشد. نعلبندیان در متن روشنفکری امروز ایران، در نقش طاعون آرتو می‌ایستد. آرتو در کتاب تئاتر و همزادش، این ایده را مطرح می‌کند که، هنگامی که فردی دچار طاعون می‌شود، یا طاعون به او حمله می‌برد، بدنش در روندی عجیب شروع می‌کند به پس دادن ِ چرک و خونابه و در ادامه می‌گوید وظیفه تئاتر تخلیه‌ی دردناک همین چرک و خونابه‌ی مخاطب است. نعلبندیان پسمانده بودن ِ ادبیات و تئاتر امروز ایران را به رخ می‌کشد، نمایان می‌کند، خوانش‌های اخته از بکت و کافکا را به سخره می‌گیرد. تبدیل شدن دلوز و فوکو به امکان‌هایی برای زدن مخ‌های بیشتر را دست می‌اندازد. نعلبندیان، تنها به اتکای ” ناگهان هذا حبیب الله ” اش و نه حتی ” پوف”، تمام ادا و اصول‌های آوانگارد کنونی را یکجا نسخ می‌کند، ادعای “صدای ادبیات جدید ایران” را به گند می‌کشد، خجل می‌کند. نعلبندیان مانند طاعونی است که مخاطبش را ” لو ” می‌دهد. درونِ مخطابش را لو می‌دهد. پس، پس زده می‌شود و نه تنها نعلبندیان که بیژن مفید هم، اگر بیضایی را از زیر سایه لقب استادی که به او دادیم تا اخته‌اش کنیم در بیاوریم، او نیز، غلامحسین ساعدی هم و…. نسل کنونی نسلی‌ست که تئاتری‌اش، ادبیات نمایشی خوانده‌اش اسم نوشین را نشنیده، از تجربه‌های آوانسیان نپرسیده است؛ متن بیضایی و ساعدی را نخوانده، نمی‌داند اسکویی‌ها چه کردند، نمی‌داند کارگاه نمایش چه بود، سرکیسیان چه کسانی را پرورش داد و جوانمرد چه اجراهایی کرد، تفاوت زبان کاراکترهای حاشیه‌نشین استاد محمد با خلج در کجاست، نمی‌داند در جشن هنر شیراز چه روی داد، تجربه‌های آوانگارد آشور بانی پال بابلا را… اسم این یکی را کلا نمی‌تواند تلفظ کند، از سرنوشت سلطان‌پور بی‌خبر است، نمی‌خواهد هم خبردار شود. اهل ادبیات ما هنوز به هدایت نرسیده‌اند، درگیر گلشیری‌اند، آن هم قلب هویت شده‌اش، اخته شده‌اش، آپارتمانی شده‌اش، سناپوری شده‌اش. شعر دهه هفتاد و هشتاد ما روی هم رفته اندازه یک دفتر شعر نازک کسرایی یا شاهرودی هم شعر قابل خواندن ندارد، از بس که درباره آب شدن آدم برفی‌ها، رد شدن ِ سوسک‌ها، عشق در بستری از گل‌های نیلوفر و… گفتند و ساده‌لوحی را جای ساده‌نویسی جا زدند (همان‌طور که دیالکتیک شدیدا خشن و کند و سلبی شهید ثالث در سینما تبدیل به تصاویر کارت پستالی کیارستمی شد). تجربه‌های نثرنویسی گلستان را ول کردند، نگاه موشکاف زکریا هاشمی را ندیدند، اوج رادیکالیسم‌شان در تصویر کردن ِ یک دورهمی با اشاره‌ای استعاری – کنایی به یک لیوان ویسکی و هم‌خوابگی احمقانه دو تن بود، نمی‌دانستند بیژن مفید چهل سال پیش ” جان نثار ” را با موضوع زنان حرمسرا نوشت و هر چه بود را گفت، از میل قدرت تا قدرت میل، نخواندند، ننوشتند، به جایش دائم از زنان خانه‌دار گفتند، نه مثل چخوف، خیر، قصه‌های بی‌بی گوزک گفتند، از فرم‌های متعدد ادبی و خوانش‌های هرمنوتیک گفتند بی‌آن‌که بفهمند فرم چیست، بی‌آن‌که لوکاچ و باختین را یک دور محض رضای خدا دوره کرده باشند، از ابونواس نخواندند به جایش شعر تصویری گفتند، گوز را به شقیقه ربط دادند، و اصلا متوجه نیستند که جامعه به طور کلی آن‌ها را نادیده می‌گیرد: تیراژ مضحک کتاب‌ها صرفا ناشی از بی‌سوادی مردم نیست، از بی‌مایگی نویسندگان نیز هست.
نعلبندیان در این متن است که می‌ایستد و تمام بنیان‌های دروغین ِ نمایش و ادبیات ایران را فرو می‌ریزد. این مقاله دعوتی است دردناک به بازخوانی عباس نعلبندیان.
و یک نکته حیاتی در انتها :
اگر در موسیقی امروز ایران رگه‌هایی از یک عصیان ِ خام دیده می‌شود، اگر در سینمای کنونی نوعی میانمایگی جشنواره‌پسند موج می‌زند، اگر تئاتر حال حاضر ما به لودگی‌های سریال‌های تلویزیونی تسخر می‌زند، باید با تمام قدرت گفت، ادبیات ِامروز ایران اصلا وجود ندارد.
هنرمند رادیکال و جامعه انضباطی – کنترلی
هنر و ادبیات رادیکال یا آندرگراند ( زیرزمینی)، الزاما در تعارض با نظام سیاسی موجود نیست، بلکه هنر و ادبیاتی است که با نظم نمادین موجود در تعارض است و نه تنها در جریان اصلی جای نمی‌گیرد که در برابر اوست.
این گونه‌ی ادبی – هنری در برابر ارزش‌های تثبیت شده‌ی جامعه می‌ایستد.
این ارزش‌ها از خلال قرن‌ها به ارث می‌رسند، از طرفی مبتنی بر اخلاق‌گرایی هستند (چه اخلاق‌گرایی وضع و چه اخلاق‌گرایی مقدس) و از سویی دیگر نیز مبتنی بر سودورزی‌های کلان هستند، یعنی با ابزارهایی که مارکس و نیچه ارائه می‌دهند، شناخت ارزش‌های نمادین جامعه ممکن می‌شود. این ارزش‌های صلب و سخت شده که اکثرا در ناخودآگاه‌ها رسوخ می‌کنند در برابر میل‌گرایی می‌ایستند، سرکوب میل باعث می‌شود که واقعیت ِ عینی افراد قلب شود.
ساختار نمادین سرمایه‌داری ِ دموکرات- لیبرال گله پرور، ساخته شده از نقش‌های از پیش موجودی است که برای تمامی افراد در نظر گرفته شده است. از نقش منتقد تا مدافع و هر کس به فراخور توانش نقشی را ایفا می‌کند. در این نظام، همه چیز تخصصی می‌شود. ایده‌های مارکس موضوع تحقیق دانشگاهی است و تمام بنیان افکنی‌های نیچه موضوع کتابی تخصصی برای گرفتن ِ بورس تحصیلی و ایده‌های فروید تنزل داده می‌شود به قرص‌هایی که روانپزشک برای توقف مغز نسخه می‌کند.
در این سیستم که مبتنی بر نظر ِ اکثریت شست‌وشوی مغزی داده شده است، سانسور ساز و کار دیگری دارد. در اینجا بر خلاف نظام‌های توتالیتر یا استبدادی، منتقد و آرای او رد نمی‌شود، او این اجازه را دارد که کل سیستم را نقد کند اما مسئله این‌جاست که ابزارهای تبلیغ هژمونی حاکم با انتخاب ِ آگاهانه‌ی خود، صدای ِ مخالف را در انبوه صداهای موافق خفه می‌کند.
جریان اصلی رسانه و ادبیات و هنر ممکن است علنا مدافع وضع موجود نباشند و حتی انتقادات ِ تندی نیز به رویدادهای سطحی سیاسی بکنند اما در نهایت در درون ساختارهای نمادین قرار می‌گیرند، در برابر این جریان هنرمند و نویسنده رادیکال دو رویکرد را پیش می‌گیرد:
یک – او میل‌ورزی خود را انجام می‌دهد و در آثارش بروز می‌دهد. این میل‌ورزی به صورت طبیعی بنیان ارزش‌های جامعه را به مبارزه می‌طلبد. مارکی دو ساد سردمدار این گونه نگرش و نگارش است. پس از او باتای، بلانشو، مازوخ و… این راه را ادامه دادند.
دو- او ساز و کارهای ِ نظم موجود را افشا می‌کند. تمامی سویه‌های ناپیدایی که سیستم و نویسندگان و هنرمندانش می‌کوشند پنهانش کنند. توسط این نوع نویسنده و هنرمند نشان داده می‌شود. بوکوفسکی، سلین، پازولینی، آرتو، برشت و خود مارکس و نیچه از این قبیل نویسندگان‌اند.
البته باید گفت که بسیاری از هنرمندان و نویسندگانی که نام برده شدند، هر دو رویکرد را پیش گرفتند یعنی افشای ساز و کار و میل‌ورزی همزمان.
در جامعه‌ی انضباطی به تعبیر فوکو که ابزارهای تربیت – سرکوب، شامل مدرسه، پادگان، تیمارستان و زندان بود؛ هنرمند و نویسنده رادیکال به شکل عینی حذف می‌گشت. در این سیستم هژمونی موجود به شکلی تمامیت خواهانه توسط نهاد‌های همراه ِ حکومت نظیر مدرسه و کلیسا، در قالب درس، هنر، مذهب و قانون به افراد القا می‌شد. اگر فرد سر پیچی می‌کرد، ابتدا تهدید و ارعاب و سپس یا تیمارستان و یا زندان و حتی اعدام در انتظارش بود. در این نوع جامعه کمتر پرده‌پوشی روی می‌داد، به تیمارستان افتادن ِ آنتونن آرتو یا زندانی شدن‌های مکرر مارکی دوساد دقیقا در همین بستر روی می‌دهند، شاید بتوان گفت قتل ِ هولناک پیر پائولو پازولینی یکی از آخرین نشانه‌های این گونه جامعه بود.
در جامعه کنترلی به تعبیر دلوز، ابزار‌های تربیت – سرکوب، تغییر شکل داده‌اند. اینک همه چیز تحت کنترل است و کمتر نیازی به تیمارستان و زندان وجود دارد. در این جامعه به وسیله ابزارهای کنترل و سلطه، افراد دیگر مستقیما مورد خطاب قرار نمی‌گیرند بلکه ناخودآگاه آنان شکل داده می‌شود. ارزش‌های جامعه به عنوان اموری بدیهی به طور دائم از رسانه‌های کاملا آزاد تبلیغ می‌شوند. سیستم بدیهی سازی این که هیچ آلترناتیوی وجود ندارد را به خورد افراد می‌دهد. در این جامعه منتقدان آزادانه سخن می‌گویند اما ایده‌های آنان تماما در خود ساختار هضم می‌شود.
رویکرد جامعه کنترلی نسبت به هنرمند و نویسنده رادیکال به این صورت است:
اگر هنرمند یا نویسنده‌ای از خطوط قرمز ِ ارزش‌های جامعه پای را فراتر بگذارد (برای مثال ارزش‌هایی مثل حقوق بشر را با میل‌ورزی‌اش نفی کند یا ساز و کار‌های دروغین سیستم دموکراسی را افشا کند) در ابتدا کوشیده می‌شود او را در درون خود هضم کنند. با پیشنهاد یک کرسی دانشگاهی برای تدریس یا یک جشنواره برای نمایش فیلم، سعی می‌کنند تا هنرمند رادیکال را در درون چارچوب‌های خود قرار داده و با تزریق موفقیت او را حل کنند. اگر هنرمند رادیکال سرپیچی کند، سیستم بایکوت برای او اعمال می‌شود. سیستم سانسور به شکلی هوشمندانه در این جامعه وجود دارد و به نام مردم عمل می‌کند. در این سیستم، سانسور با نوع ِ “انتخاب” رخ می‌دهد. ایده‌ی انتخاب سوژه برای بسط نظریه‌ها را پیر بوردیو به طور کامل توضیح داده است. در این جامعه پیش نیاز ِ رسیدن به قدرت، داشتن سرمایه است. یعنی، هنرمند یا روشنفکر رادیکالی که می‌خواهد اندیشه‌اش را تبلیغ کند، نیازمند ِ رسانه است، و رسانه‌ها در اختیار کسانی است که قدرت دارند و در نتیجه صاحبان ِ سرمایه‌اند. این گروه‌ها بدون شک خواستار حفظ ِ وضع موجودند و هرگز با روشنفکر ِ ناسازگار همکاری نخواهند کرد. روشنفکر ِ رادیکالی که بخواهد صاحب ِ سرمایه و در نتیجه قدرت شود باید با ساختار ِ موجود تعامل کند. هنگامی که او با ساختار تعامل کند دیگر روشنفکر ِ ناسازگار نیست. قضیه ساده است. هنرمند و نویسنده‌ی رادیکال خواهان تغییر وضع موجود است و او هرگز ” انتخاب ” نمی‌شود.
با این همه، هنرمند و نویسنده رادیکال، اگر از خلاقیت بسیار بالایی برخوردار باشد، به غیر از افشا و میل‌ورزی، می‌تواند ارزش‌های نوین خود را نیز پایه‌ریزی کند، ارزش‌هایی که می‌توانند با بخش‌هایی از جامعه نیز مشترک باشند و هنرمند و نویسنده رادیکال به نمایندگی از آن بخش جامعه آن‌ها را تثبیت و حتی خلق کند.
اخلال در رویدادها و افشای وضعیت اضطراری حکومت، چیزی است که هنرمند و نویسنده رادیکال به وفور انجام می‌دهد.
به طور کلی سیستم ارزش‌های یک جامعه مبتنی است بر تجربه‌های انباشته شده‌ی قرن‌ها. نوع سیستم ِ اقتصادی، وضعیت سیاسی و البته نقش روشنفکران ِ رادیکال. در نتیجه وضعیت کشور‌های توسعه یافته با تجربه‌های پیشرو با کشوری مثل ایران کاملا متفاوت است.
در کشورهای توسعه یافته، ارزش‌های جامعه، که به صورت تابوهایی در آمده بودند – تابوهایی که کاوش، رد کردن یا مضحکه کردن آن ممنوع بود – در دوره های مختلف، توسط نیروهای اجتماعی و یا هنرمندان و نویسندگان رادیکال، کاویده شدند، رد شدند، افشا شدند و هجو گشتند. به طور مثال رابطه جنسی به عنوان یکی از تابوها، در فرم‌های مشخصی قرار داشت و کاوش و پرداختن به آن به صورت رسمی و کشف کردن و روبرو شدن با فانتزی‌های خشن، خودویرانگر و… ممنوع به حساب می‌آمد. این موضوع به این مفهوم است که مسائل جنسی، فانتزی‌ها و سویه‌های ناپیدای آن به طور طبیعی در جامعه وجود داشت، اما رسمیت بخشیدن به آن و وارد کردن آن به ادبیات و هنر امری ناممکن به حساب می‌آمد. مارکی دو ساد، در قرن هجدهم نه تنها این موضوعات را وارد ادبیات و فلسفه کرد، بلکه تندترین و رادیکال‌ترین برداشت‌ها از مسئله میل و اصالت لذت را نوشت و زندگی کرد. واکنش جامعه طرد، حذف، زندان و… بود. آثار ساد تا دو قرن ممنوع به حساب می‌آمد و در اواسط قرن بیستم بود که امثال دوبوآر، دلوز و پازولینی به بازخوانی او پرداختند و باید تاکید کرد که این افراد نیز حداقل در مسئله خوانش رادیکال همچنان از ساد عقب می‌مانند و به او نمی‌رسند. چرا که در اثر ساد آنچه مهم است میل‌ورزی و ویران‌کردن تمامی ارزش‌هایی است که در برابر میل‌ورزی می‌ایستند، نوع دوستی، انسان‌گرایی و برابری طلبی در نگاه ساد به کلی غایب است و هر سه متفکری که بعدها به او پرداختند، کوشیدند کمی از رادیکالیسم او بکاهند. به هر روی این موضوع کم‌کم در فضای غرب گشوده شد. تئوری‌های ژرژ باتای و خوانش او از جنسیت و مذهب، نوشته‌های مازوخ، بلانشو، فیلم‌های شوانکمایر و پازولینی و انبوهه‌ای از آثار فکری، ادبی و هنری کوشیدند تا با رویکرد‌های مختلف این مسئله را بکاوند و رگه‌های رهایی بخش آن را بیابند. تمامی این پژوهش‌ها در رویداد می شصت و هشت فرانسه به مثابه یکی از موتورهای محرک نقش بازی کرد. مسائلی از قبیل مذهب، صنعتی‌گرایی، سرمایه‌داری و دموکراسی و هر آنچه که در جامعه سخت و استوار است و به تعبیر مارکس دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت نیز توسط هنرمندان رادیکال به پرسش گرفته شد.
برای مثال برشت با شیوه‌ی تئاتری‌اش کوشید ساز و کارهای نظام سرمایه را افشا کند، بکت و کافکا هر یک ابزوردیسم موجود را به تماشا گذاشتند. بوکوفسکی تمامی مسائل ممنوع را بدون پرده‌پوشی بیان کرد. ویلیام باروز با اعتیادش بی‌واسطه روبه‌رو شد. میکلوش یانچو تاریخ را کاوید و در آن شک کرد و….
رادیکالیسم و ساختار‌شکنی در دو بستر روی می‌دهد. یک بستر ِ خود جامعه است، یعنی اثر هنری و ادبی در رویارویی با ارزش‌های جامعه قرار می‌گیرد. آن را به پرسش می‌کشد و یا برای ویرانی‌اش می‌کوشد. اما بستر مهم‌تر ساختار ِ آن اثر هنری و ادبی است. برآشوبیدن نسبت به ساختارهای ادبی و هنری جا افتاده و بدل به سنت شده و یافتن بیانی برای روایت ِ جهان ِ خود اثر هنری، حامل رادیکالیسمی بنیان‌افکن‌تر است. این‌جاست که اهمیت ِ امثال ِ هدایت و نیما در ادبیات فارسی مشخص می‌شود. آن‌ها صرفا “موضوعات” ِ نو یا جنجال برانگیزی را روایت نکردند، بلکه یک فرم هنری- ادبی را که مبتنی بر سنتی چند صد ساله بود، دگرگون کردند و علیه آن برآشوبیدند، چرا که آن ساختار عقب مانده که نمایانگر عقب ماندگی ساختار اجتماعی است خود در بازتولید اختگی فضای موجود نقش اساسی ایفا می‌کند.
طبعا در ایران شرایط با جوامع توسعه یافته متفاوت است. عدم پدید آمدن ِ مدرنیسم طبیعی و صنعتی شدن، رشد بیمارگونه‌ی شهرنشینی در برابر ِ شهرنشینی مداوم، سابقه‌ی طولانی گسست‌های تاریخی، شکست‌ها و نابه‌سامانی‌ها به همراه قدرت بی‌چون و چرای شعر (نثر، نمایش، نقاشی و مجسمه‌سازی در ایران به علل مختلف حضور و بروزی قابل تامل نداشته‌اند و هر چه بوده بیشتر بدوی یا دستوری بوده است) باعث گشت که شعر فارسی از جهتی در دوره‌هایی به شدت رادیکال (به مفهوم پیشا کانتی یا پیشا انتقادی‌اش) و در دوره‌هایی شدیدا مرتجع باشد، چه در ساختارهای خود آثار و چه در رودرویی با سیستم‌های اجتماعی. خیام، حافظ یا مولانا از طریق آثارشان به شدت در برابر نگرش اکثریت جامعه قرار می‌گرفتند. ابونواس اهوازی شاعر عرب زبان ایرانی، با سرودن شعرهایی به شدت اروتیک و میل‌ورز˚ سرانجامی شوم یافت. عبید زاکانی کشته شد، نگاهِ نیمه عرفانی – نیمه انقلابی حلاج سلاخی شد و به این اسامی می‌شود بسیار افزود. آن چه مشخص است این است که استبداد ِ دائمی، گسست‌های متعدد از گذشته، و ویرانی‌ها، باعث شد که هرگز یک جریان ِ مترقی هنری – ادبی در ایران پیشا‌مدرن پدید نیاورد و آن چه باقی است تماما متکی بر نبوغ و توانایی‌های فردی افراد بوده است. پرداختن به این موضوع خود مقاله‌ی دیگری را می‌طلبد، پس در همین حد بسنده می‌کنم.
ادبیات و هنر مدرن ایران، اساسا نسبت به جامعه‌ی خود در آغاز به شدت رادیکال و ناسازگار است. اولین داستان‌نویس ِ مدرن (جمالزاده جایی بین مدرنیسم و سنت ها قرار می گیرد)، صادق هدایت، به طور کامل علیه بنیان‌های ِ ارتجاعی جامعه و ساختار‌های عقب مانده‌ی فرم‌های ادبی و هنری برمی‌خیزد. او به درستی و با کاوش در فرهنگ عامه و ایران کنونی و البته تحت تاثیر فضای اندیشه و تفکر غرب، نقاط حساس را، یعنی سنت، روابط جنسی عقب مانده، ناسیونالیسم تقلبی و ساز و کارهای بافت‌های اجتماعی را زیر ضرب می‌گیرد. همین قضیه با زبانی نمادگرایانه و در بستر پاستورالیستی توسط نیما روی می دهد و از سوی دیگر عبدالحسین نوشین با پایه‌ریزی یک تئاتر مدرن با نگاه چپگرایانه ارزش‌های اکثریت جامعه را به پرسش می‌گیرد.
اما این شروع طوفانی کم‌کم به نفس نفس می‌افتد، در این میانه، تا پیش از انقلاب که یکی دیگر از گسست‌های تاریخی ما روی داد، گه‌گاه جرقه‌هایی، به شدت پیشرو و فراتر از مباحث انسان‌گرایانه وعدالت‌خواهانه و آزادی‌خواهانه که در شعار می‌مانند و به شعور نمی‌رسند و جسارت کاوش‌های رادیکال را ندارند، به وقوع پیوست. که از میان آن‌ها یک تن، فراتر از بقیه و امروزه گمنام‌تر نیز، درخشید، عباس نعلبندیان.
نعلبندیان، نبوغ سرکش
عباس نعلبندیان، هیچ‌گونه تحصیلات آکادمیکی نداشت. شاگرد روزنامه‌فروش بود. در بافتی مذهبی رشد یافته و جزجز باورهای مذهبی زمان و مکان خود را نه تنها می‌شناخت که با آن‌ها بالیده بود. هنگام نگارش ” پژوهشی ژرف و سترگ ” بیست سال بیشتر نداشت و هیچ نمایشی را از نزدیک ندیده بود. چند داستان کوتاه با رسم‌الخط خاص خودش در نشریات منتشر کرده بود. آن‌که نعلبندیان را به نمایش سوق داد، استادش محمد آستیم بود ( یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین مطرودین تاریخ روشنفکری ایران).
نعلبندیان بر خلاف ظاهر ِ آرام، متین و مودبش، روحی به شدت سرکش دارد. نگاه ِ تند ِ انتقادی‌اش را نه فقط از آثارش که در گام نخست از رسم‌الخط خاص او می‌توان یافت. نعلبندیان در همان داستان‌های کوتاه نخستینش، رسم‌الخط ویژه‌ی خود را داشت (سندلی – سندوغ و…) از همین گام نخست می‌توان دریافت که انتخاب این رسم‌الخط سرپیچی از قوانین ِ مطلقا قراردادی پیشین بود. زبان ِ مکتوب، به عنوان یک امر قراردادی، آن‌قدر تغییر‌ناپذیر است که کمتر کسی به فکر این می‌افتد که در آن تغییری گسترده دهد، دلیل این امر البته این است که با این تغییر سیستم دلالتی مخاطب تا حدی به هم خواهد ریخت و ارتباط با متن نه از طریق دال و مدلول‌های تکرار شده که از طریق نوعی فاصله رخ خواهد داد. این کار نعلبندیان به مثابه نوعی جدال ِ نمادین با قراردادهای نانوشته اما لازم‌الاجرا بود.
رادیکال بودن یا ناسازگار بودن نعلبندیان را در چند جهت مشخص می‌توان پی گرفت.
نخست این که نعلبندیان از یک بافت سنتی–مذهبی برخاسته بود، هنگامی که شروع به نگارش کرد، در همان گام‌های ابتدایی، چون علیه خویش برخاسته بود، علیه باو‌رهای پیشین و هرآن‌چه که با آن بالیده بود، خواه ناخواه دربرابر آن بخش از جامعه و فرهنگ مسلطش برخاست.
نعلبندیان در برخی آثارش مثل ” پژوهشی ژرف و سترگ ” و ” ناگهان هذا حبیب الله” نگاهی انتقادی نسبت به جامعه‌اش دارد، او با واکاوی مردم و اسطوره‌هایشان، بیشتر اسطوره‌های مذهبی متوجه بازتولید همان امر اساطیری در زمان حاضر می‌شود، یعنی افراد، با ذهنی ماخولیایی، در یک روند تاریخی، اسطوره‌هایی را، بر مبنای ترس‌ها، وحشت‌ها و ناتوانی‌هایشان می‌سازند که اکثر این اساطیر حداقل در ایران بار ِ تراژیک دارند، افراد، که در طول تاریخ با این ذهنیت اسطوره ساز خو گرفته‌اند در فضایی آئینی، در فقدان ِ اندیشه، به زاری می‌پردازند و در خودآگاه عهد می‌کنند که جلوگیری کنند از تکرار این تراژدی، ایده‌ی ناب نعلبندیان این‌جاست که افراد دقیقا در بزنگاه‌های تاریخی، بی‌آن که متوجه باشند همان ساز و کارهای پیشین، همان رفتارهای سراسر از دنائت، فرومایگی و پستی را تکرار می‌کنند و اسطوره‌ی جدیدی خلق می‌کنند و این بازتولید مکرر تراژیک به علت فقدان نگاه انتقادی و دایره ی بسته‌ی تجربه‌ی مردم تکرار می‌شود. این ایده بسیار بیشتر از ” پژوهشی ژرف و سترگ ” در ” ناگهان…” به چشم می‌خورد. ” در پژوهشی…” نعلبندیان با استفاده از نوعی سمبولیسم، ضمن تصویر چندگانگی و تشتت آرای افراد، در نهایت نشان می‌دهد که همگی در بزنگاه ِ رخداد، دست به عملی واحد می‌زنند، او شخصیت‌های متعدد نمایشش را عریان می‌کند و نشان می‌دهد که تماما از یک آبشخور فکری اصلی، یعنی سنتی ریشه‌دار تغذیه می‌کنند. نعلبندیان در این دوران همچنان چسبندگی زیادی به خود اساطیر دارد، نقد ِ تند او نه به خود اسطوره و فرهنگی که آن را ساخته است، که به خود افراد است، به میانمایگی و حقارتشان. نعلبندیان دانشی بسیط در این زمینه دارد، عرفان فارسی را خوب می‌شناسد، با اساطیر پیش از اسلام آشناست، اسطوره‌های مذهبی مثل حسین‌ابن‌علی و علی‌ابن ابی‌طالب را زیسته است. ضمن آن که بنیان‌های جامعه‌ی سنتی ایرانی را خوب می‌شناسد.
در ” پژوهشی…” نعلبندیان برای نخستین بار، در تاریخ ادبیات ِ نمایشی ایران دست به تجربه‌ی شجاعانه‌ی بازی با زبان می‌زند، تجربه‌ای که بسیار پیشرو‌تر از هم نسلان خود اوست. اگر محمود استاد محمد و اسماعیل خلج به زبان حاشیه‌نشینان می‌پردازند و آن را به صحنه می کشانند، اگر بهرام بیضایی به زبانی آرکائیک، شسته رفته و بی نقص می‌رسد و اگر بیژن مفید به میان زبان عامه می‌رود، نعلبندیان چندین گام از آن‌ها پیش‌تر است. او با سیستم جذب ِ گونه‌های مختلف زبانی‌، شامل زبان ِ عرفانی فارسی ( زبان ِ حلاج و بوسعید ابوالخیر)، زبان ِ فارسی مدرن ( که بیشتر به هجو ِ این زبان نزدیک است)، زبان ِ اقشار جامعه، زبان حاشیه‌نشینان و… کاراکتر‌هایش را صرفا معرفی نمی‌کند، او با استفاده‌ی هوشمندانه از عنصر زبان، آن ایده‌ی نخستش را شکل می‌دهد. نعلبندیان جزو نخستین کسانی است که ساختارمندی اثرش یکپارچه است، در عین تشتت و گسست‌های مختلف، اجزا در یک کلیت به یکدیگر می‌پیوندند. برای مثال آن ایده‌ی نخست که تمام افراد با تمامی تفکرهای سطحی مختلف‌شان، در نهایت یکی هستند را با در هم آمیزی زبان‌ها به تصویر می‌کشد، یعنی او بر خلاف ِ رادی که زبان ِ هر طبقه را به صورت طبیعی در دهان او می‌گذاشت، با درهم‌آمیزی زبان‌ها و کاراکترها، آن کائوس ِ موجود را در پس آن یکسانی به تصویر می‌کشد.
در ” ناگهان “، به صورت مشخص‌تری با روایت نمادین شهادت حسین ابن علی سرو کار داریم. بستر روایی داستان، معاصر است. یک خانه‌ی قدیمی در بافتی سنتی، چندین زن و مرد با تفکرات مذهبی، سنتی و یک مرد روشنفکر، زمان نیز دهه محرم است. نعلبندیان با توانایی هر چه تمام‌تر، به در هم آمیزی دو نوع روایت پرداخته است، در واقع در ” ناگهان هذا حبییب الله ” نعلبندیان در آن بخش که آن را ” ساختارشکنی درون متنی” می‌نامیم، یعنی در افتادن با ساختارهای ِ فرمی ادبی، به شدت عصیان‌گر و قدرتمند است. او در یک روایت دو گانه نوع جدیدی از سمبولیسم و یا بهتر، سیستم ارجاعی مبتنی بر رمزگان ِ تلویحی را پی ریزی می‌کند. به این معنا که نمایشنامه در دو بستر روایت می‌شود، و سیستم روایی آن ارجاعی است، در بستر نخست، یک جامعه‌ی نیمه مذهبی را در قالب ساکنین یک خانه، با قدرت هر چه تمام‌تر، به نوعی موشکافی می‌کند، او آن‌ها را می‌شکافد و درونشان را، اعماق ناخودآگاه کاراکترهایش را مرحله به مرحله می‌گشاید و نمایش می‌دهد. ساکنین این خانه، در برابر ِ یک روشنفکر قرار می‌گیرند، به صورت متدوال ِ آن روزهای ادبیات ِ فارسی، نمادگرایی مبتنی بود بر رمزگان ِ نهادینه شده‌ی از پیش موجود، برای مثال تصویر ساکنین یک خانه در برابر ِ یک روشنفکر همیشه دلالتی یک بعدی به جامعه و قشر روشنفکرش داشت، و هنوز هم البته دارد، اما در اثر ِ نعلبندیان، نظام ِ رمزگانی ِ نمادها از کلیشه‌های موجود فراتر می‌روند، این تصویر بازتولید ِ اسطوره‌ی حسین‌ابن‌علی ( روشنفکر) و مردم دورانش ( ساکنین خانه) است، باز هم نعلبندیان از این سطح شمایلیِ نشانه‌ها می‌گذرد، تقریبا چیزی نزدیک به فیلم ” شمعون ِ صحرا” اثر بونوئل را می‌سازد، اینجا در تصویرِ شمایلی ِ حسین ابن علی باقی نمی‌ماند نعلبندیان، بلکه با تصویر کردن ِ یک روشنفکر ِ خاص، که این کاراکتر از زبانِ خاصی برخوردار است، زبانی که میان ِ زبان ِ نیمه آرکائیک و نیمه رکیک می‌ایستد، کاراکتری که نسبت به میل‌ورزی و تعهد درگیر است، باز تصویر ِ خود حسین ابن علی را نیز دستخوش تغییرات ِ بنیادین می‌کند. روشنفکر ِ نعلبندیان در ” ناگهان ” متزلزل نیست، بلکه دچار تناقض است، تناقضاتی که خود نعلبندیان نیز به شدت درگیر آن‌ها بود، روشنفکر ِ نعلبندیان در لحظاتی یک میل ورز ِ نیمه هرزه می‌شود و در زمانی دیگر به تعهد می‌اندیشد و در انتها بی عمل، غرقه در بیهودگی منتظر ِ مرگش به دست ِ ساکنین می‌نشیند. ساکنینی که هریک، بنا بر تصور، قدرت ِ درک و نیازهای خود تصویری از روشنفکر می‌سازد و تقریبا همه‌شان، حتی دختر جوانی که همخوابه‌ی روشنفکر است نیز دچار شیزوفرنی و توهم ِ ناشی از شرایط زیستشان نسبت به او هستند. قتل او امری محتوم است، چرا که شرایط ِ جامعه و سنت‌های پدید آمده از آن مرگ او را ناگزیر می‌سازند. این‌جاست که نگاه ِ ویرانگرِ نعلبندیان، نگاه ِ تلخ و گزنده‌اش را در نسبت ِ کامل نسبت به سنت ِ فرهنگی جامعه‌اش می‌بینیم، آن‌هم دقیقا در دورانی که تکریم ِ عقاید ِ مردم ِ نازنین از وظایف اصلی مصلحان ادبی است. در آثار این دوره نعلبندیان ما با درام به شکل کلاسیک آن روبه‌رو نیستیم، رانه‌ی اصلی متن را نه کنش و واکنش‌های کاراکترها، که نوعی جبر محتوم، سرنوشت ِ اجتماعی – تاریخی بر دوش می‌کشد. شخصیت‌پردازی‌های دقیق به همراه ِ ارجاعات دائم درون و بیرون متنی به اسطوره‌ها، قصص عامیانه و مهمتر از همه سویه‌های پنهان و شخصیت‌های کارنشده است که متن را به اوج می‌رساند. نعلبندیان صرفا به بازخوانی یا بازتولید ِ اسطوره‌ها و فضای عامیانه نمی‌پردازد، او دقیقا روی شخصیت‌ها و اساطیری دست می‌گذارد که کمتر کسی جرئت بازی کردن، نقد کردن یا پرداختن به آن‌ها را دارد، حداقل می‌شود گفت جز نعلبندیان و گهگاه صادق هدایت، کمتر کسی شهامت ِ درافتادن با این اساطیر را داشت. اگر که بهرام بیضایی در آرش کمانگیر، با بینشی یگانه و کم نظیر به نقد ِ فرهنگ ِ مسلط جامعه می‌پردازد، اما باید آگاه باشیم که اسطوره ” آرش” یکی از اسطوره‌های کم‌خطر ادبیات ِ فارسی است، هرچند بیضایی خوانشی ویژه از آرش می‌کند، با این همه قابل مقایسه با کاری که عباس نعلبندیان می‌کند نیست، حداقل در جسارت انتخاب موضوع. مسئله‌ی دیگری که باز اهمیت می‌یابد، تصویر کردن و واکاوی سویه‌های پنهان ِ آن بخشی از جامعه است که همیشه تصویرِ مسلط و رسمی‌ای که از آن داده می‌شد. چه تصویری که حاکمیت می‌داد و چه تصویری که روشنفکران می‌دادند با آن متفاوت است. تصویر ِ آن طبقه، فضای لمپنیزم میانشان، بیماری‌ها و عقده‌های گشوده نشده‌ی جنسی، چرک بودن ِ تجربه‌ی زیستنشان و… کاملا در تضاد با تصویری است که امثال خلج و رادی می‌دهند، در آثار نعلبندیان از آن تصویر پاک و بی‌آلایش و ساده خبری نیست. نعلبندیان پس ِ پشت ِ تصویر ِ همیشگی آن‌ها را نشان می‌دهد. در این زمینه او تنها نیست، غلامحسین ساعدی نیز، با ایده‌های روانکاوانه‌اش گهگاه به این طبقه نزدیک می‌شود و می‌کوشد تصویری دیگر از آن‌ها را نشان دهد، اما تجربه‌ی نعلبندیان، تجربه‌ی دست اولی است و اگر قیاسی میان ِ کار او و کار ِ ساعدی در این زمینه انجام دهیم، می‌فهمیم که نیمی از تلاش‌های ساعدی در بازتولید ِ تصویر ِ رسمی ایده‌های روانکاوانه باقی می‌ماند در حالی که نعلبندیان، این جماعت را بدون توسل به هیچ کلان نظریه‌ای در پیش چشم مخاطب عریان می‌کند.
نعلبندیان ِ نهیلیسم ویرانگرش را همچون یک جهان‌بینی همیشه حفظ کرد. در ” اگر فاوست کمی معرفت به خرج می داد “، به طور ِ رسمی به تمسخر ِ جهان ِ پس از مرگ می‌پردازد. نه تمسخری از سر لودگی که نوعی هجو ِ تمام ِ آن ارزش‌های دروغین، وعده‌های دروغین و نه در بستر یک روایت سست. نعلبندیان در ” فاوست” اش، شاید به علت تسلط‌ش بر ادبیات ِ دنیا و بی‌اعتنایی‌اش به قراردادهای خشک نمایشی، به تلفیقی ویژه دست می‌زند: او روایت‌های ادبی را کنار هم می‌گذارد، کاراکتر‌های مختلف را رو در روی هم قرار می‌دهد و در نهایت سنتز ویژه‌ی خودش را می‌سازد. فضای ِ بهشت و دوزخ ِ مدرن شده‌ای که در بهشتش فاوست به همراه مارگریت و دن کیشوت، در بطالت ِ محض و کسالت‌آوری غوطه می‌خورند و در جهنم‌اش مفیستوفلس ایستاده است با یک سازمان ِ عریض و طویل، و در این میانه کاراکتر مهم آثار نعلبندیان، ” آقای صاد.صاد. میم ” می‌آید تا قراردادی دیگر با مفیستوفلس ببندد و این بار او اشتباهات ِ فاوست را تکرار نخواهد کرد، او به معنویت نمی‌اندیشد. در این نمایشنامه است که نعلبندیان از یک افشاگر ِ سویه‌های پنهان، تبدیل به یک میل‌ورز می‌شود، میل‌ورزی که تلخ می‌اندیشد و به علت ِ تمام ِ آن نظم نمادین موجود، میل ورزی‌اش سرکوب می‌شود اما او تا انتها می‌کوشد که میل ورز بماند.
طنز تند، فضاهای شگرف و مهم‌تر از همه بازی‌های چندوجهی و روایت چندگانه‌ی نعلبندیان که حاصل روایت ِ طنازانه‌ی بهشت و دوزخ، بازی با کاراکترهای ابدی ِ نمایشی و ادبی، شخصیت تلخ ِ کاراکتر اصلی و دیالوگ های ِ غریب و نیمه عرفانی‌ای که در به صورت گسست‌مند روایت های اصلی را می‌شکانند تا چیزی ورای ِ آن تصاویر را بگویند. یک فضای پر از گسست که میان دو جهان ِ اصلی و برزخی که خود ِ نعلبندیان می‌سازد می‌ایستند. این گسست در نمایشنامه ” پوف ” به نهایت قدرت و اوج می‌رسد و عنصر تکرار نیز به آن اضافه می‌گردد تا یکی از واپسین شاهکارهای ِ نعلبندیان خلق شود.
” پوف، تجربه ای که…”
در پوف، نگرش و نگارش نعلبندیان به اوج خود می‌رسد.
برای رهایی از ذهنیت خطی و نظام‌مند که متکی به نشانه‌های شمایلی است و در یک نظام ِ دلالتی از پیش موجود جای می‌گیرد، نعلبندیان به شکلی هوشمندانه در نمایشنامه ” پوف، یک شادی نامه کوتاه” به سیستم گسست و تکرار روی می‌آورد. در جهانی که او با اتکا به این سیستم می‌سازد، مخاطب به طور دائم زیر ضرب گرفته می‌شود. مسئله اینجاست که این گسسته بودن ِ روایت، که باعث ساخته شدن خرده روایت‌های تکه پاره می‌شود، از دو طریق به یک کلیت می‌رسد، در واقع جهان ِ نمایشی انسجام می‌یابد. این دو راه، یکی دیالکتیک ِ پنهان است و دیگری دلالت‌های تلویحی خود متن است.
دیالکتیک پنهان به این صورت است که هر تکه روایت در نگاه نخست، مستقل و بی ربط است، حتی بی‌معنا، اما نعلبندیان با چینش ِ هدفمند ِ روایت‌ها با ناخودآگاه ِ مخاطب سخن می‌گوید. روش ِ دوم سیستم ارجاعات ِ نعلبندیان است، نعلبندیان ساختار ِ نمایشنامه را مانند ِ متون ِ عرفانی سده‌های میانه‌ی ایران ساخته است. نمایشنامه با ” حدیث ِ پیدایی ” آغاز می‌شود. باقی حدیث‌ها نیز تا حد زیادی وام گرفته از همان ساختار هستند، ” حدیث سفر سخت “، ” حدیث اهرمن ” و….
درباره نوع نگرش نعلبندیان، باید گفت در اکثر ِ نمایشنامه‌های او، جبر یا تقدیر ِ موجود نه تقدیری فرازمینی که برساخته‌ی دست اکثریت است. تقدیری است که انسان ِ عاصی را به جنون می‌کشد. با این همه گهگاه این تقدیر در نمایشنامه‌های او، به خصوص کارهای نخستش رنگ و بوی فرا زمینی نیز می‌گیرد. اما در پوف، نعلبندیان تمامی ِ انگاره‌های ِ نمادین را واژگون کرده است. نیگ و گناگ ( خیر و شر) که نظاره‌گر قصه‌های نمایشنامه هستند، نه تنها در انفعال محض قرار دارند بلکه نسبت به جبر و تقدیری که ” انسان” خود پدیدش می‌آورد ناراضی و افسرده‌اند. نعلبندیان در پوف همه چیز را واژگون می‌کند تا ” حقیقت” پنهان شده را به تصویر بکشد. نعلبندیان ِ پوف دیگر از فضاهای جامعه سنتی رها شده است. او کلیت ِ انسان ِ معاصر را به صلابه می‌کشد، به زیر نگاه نقادانه خود می‌برد. خشونت ِ موجود در متن ِ نعلبندیان که با نوعی هجو همراه می‌شود، یک گروتسک ِ هراسناک می‌سازد که همزمانی خنده و وحشت را برای تماشاگر ممکن می‌سازد.
او برای نخستین بار به شخصیت‌هایی می‌پردازد که تا پیش از او هیچ کس در ادبیات ِ فارسی ِ معاصر شهامت پرداختن به آن‌ها را نداشته است.
سه شخصیت با نام های عجیب ِ ” جبل المقصور ” و “حبل المکسور ” و… سه مرد مفعول هستند که در یک شب ِ عیش و نوش توسط مشتریانشان، یکی‌شان کشته می‌شود. در ادبیات ِ فارسی اصلا پرداختن به این حاشیه نشین‌ها، به این مطرودین اجتماعی، نفس ِ عملش جرم بود و نعلبندیان در پوف این کار را می‌کند. او با قرار دادن ِ اپیزودیک ِ چند روایت و روایت کردن ِ شخصیت‌هایی که هرکدام به شکلی هولناک یا به قتل می‌رسند یا گم می‌شوند، یا همه چیزشان ویران می‌شود، جامعه معاصرش را به تسویه حساب فرا می‌خواند. در متنِ نعلبندیان هیچ گروهی باقی نمی‌ماند که تحلیل نشود. سیاستمدارانی که باد می‌بردشان، بازجو و زندانی‌ای که هر دو یک سخن می‌گویند، شهبانویی که کمر به قتل ِ شاه بسته است، گروهی جوان ِ عاصی که مست می‌کنند و…
فضای ِ گروتسک نمایشنامه بیشتر از آن که به هدف ِ هراساندن باشد به هدف ِ عریان کردن است. نعلبندیان با جدیت ِ تمام، تمامی تصاویر ِ کلیشه شده‌ی ادبیات ِ معاصر و گذشته ایران و جهان را ویران می‌کند تا تصویر خود را بسازد، این امر بسیار مهمی است: نعلبندیان در این متن ابتدا ویران می‌کند و سپس می‌سازد. برای مثال در یکی از ایپیزودها، ما با تصویر ِ کلیشه‌ای یک خانواده‌ی ایرانی روبه‌روییم بر سر سفره‌ی هفت سین، خانواده‌ای پاک و منزه، خانواده‌ای مهربان و دوست داشتنی که به همنوعانشان کمک می‌کنند و به یکدیگر احترام می‌گذارند، نعلبندیان از کلیشه‌ای ترین زبان ِ موجود برای دیالوگ‌های این بخش یاری گرفته است. در انتهای ِ اپیزود، هنگامی که دختر خانواده دعای ِ تحویل سال را در دلش می‌خواند، پدر ِ خانواده به شکلی مضحک و هولناک می‌میرد، دختر آرزوی مرگ پدر را داشته است. این گونه است که پوف تبدیل به یکی از رادیکال‌ترین متون ِ نمایشی معاصر ایران می‌شود.
نعلبندیان از منظر ِ زبانی، تقریبا همان شیوه‌ی پیشین را به کار گرفته است اما کامل‌تر و تند‌تر، گسسته‌تر. زبان ِ هر روایت متفاوت است اما هر زبان در اوج ِ افراط قرار می‌گیرد.
در حدیث پیدایی، رکاکت ِ کلامِ کاراکترها به حدی زیاد است و به میزانی صحنه اروتیک است که احتمالا مخاطب ِ میانمایه را در همان ابتدا میخکوب یا زده خواهد کرد. نعلبندیان از یک رابطه‌ی جنسی چرک ِ فقرزده با زبانی به شدت لمپنی و سکسیستی کمک می‌گیرد تا حدیث پیدایش ” انسان ” را روایت کند.
نمایشنامه کوتاه پوف، در انتها با پرسش به پایان می‌رسد، پرسشی سخت که مخاطب را مورد خطاب قرار می‌دهد، پرسشی که تند و تلخ است : آیا این سرنوشت ِتلخ آدمی محتوم است ؟
مسئله‌ی اجرا
نعلبندیان، در آثارش چندان قراردادهای نمایشنامه‌نویسی را حتی در ظاهر رعایت نمی‌کند، توصیفات ِ صحنه‌اش گویی اصلا برای ِ یک صحنه‌ی نمایش نوشته نشده‌اند. بعضی اوقات مثل ” سندلی را کنار…” و ” ناگهان…” به شدت سینمایی است و گهگاه فضایی سورئالیستی دارد ( پوف و اگر فاوست کمی معرفت به خرج می داد).
اجرای آثار نعلبندیان در نگاه نخست نشدنی به نظر می‌رسد. نعلبندیان ابدا در گیر و بند ِ مسائل صحنه نیست، او هرآنچه را که می‌اندیشد نیاز است می‌نویسد اما مسئله اینجاست که نعلبندیان هر چه به دوران پایانی کارش نزدیک می‌شود، برای اجرایش بیشتر می‌اندیشد. نعلبندیان اجرای آثارش را مدیون ِ آربی آوانسیان و ذهنیت اوست، هر چند هیچ‌گونه قضاوتی از اجراهای او نمی‌توانیم داشته باشیم، چرا که آن‌ها را ندیده‌ایم. با این‌همه در دوران پایانی آثار نعلبندیان، باید گفت که او به تمام اجزای عناصر اجرایی‌اش اندیشیده است و کوشیده است که متن را با اجرا هماهنگ کند، هرچند ایده‌های او آن‌قدر آوانگارد و پیشرو‌ست که اجرایشان تقریبا نشدنی به نظر می‌رسد. برای مثال در پوف نعلبندیان از صحنه‌ای نام می‌برد که دائما تغییر می‌کند، او می‌خواهد گاهی کاراکترهایش به هوا بروند، باران ِ شدید ببارد، ستاره‌ها از آسمان به زمین بیایند، باد کاراکترها از صحنه خارج کند و…. ایده‌های اجرایی نعلبندیان را دو دهه بعد افرادی نظیر رابرت ویلسن، رضا عبدو و شوجی ترایما انجام دادند.
به جای موخره
بازخوانی نعلبندیان نیاز ِ جامعه نمایشی و ادبی ایران است. تجربه‌های رادیکال ِ او را پی گرفتن بهتر از آن است که شاهد ِ تجربه‌های باسمه‌ای و از جایی دیگر کِش رفته باشیم. آن‌ها که در تمام ِ این سال‌های غیاب ِ نعلبندیان از عرصه‌ی نمایشی و ادبی ایران، رادیکالیسم و عصیانگری را از تجربه کردن زدودند و با قالب کردن ِ ژست‌های خود به عنوان ِ تجربه‌های آوانگارد، صاحبان ِ تئاتر و ادبیات ِ نمایشی شدند، حقیران ِ بی مایه‌ای که از ” سیاست ” می‌گریزند، از سویه‌های تاریک می‌هراسند و تمام خلاقیت‌شان را برای مخاطبان ِ میان مایه‌ی ” ایرانشهر ” و ” شهرکتاب” در روایت‌های اخته و عقیم از ” حضور با شکوه ِ تن تن” تا “لودگی‌های چخوف ِ بی‌چاره ” ارائه می‌دهند، آن‌ها که خوب بلدند از ” کانتور ” و ” گروتفسکی ” مترسک‌هایی ترسو بسازند، آن‌هایی که ” بوکاوسکی” را دلقک می‌کنند و با اشعار و داستان‌های‌شان درباره‌ی این طبقه‌ی متوسط نازنین جوایز می‌برند، آری آن‌ها از نبودن ِ بیضایی شادانند، آن‌ها هرچند برای مرگ ساعدی مرثیه بسرایند اما در دل سور ِ عزای او را می‌گیرند، آن‌ها از زنده به گور شدن ِ استاد محمد، از تبعید ِ زکریا هاشمی خوشنودند، آن‌ها با غیاب ِ نعلبندیان حاضرند. آن ها با خودکشی نعلبندیان زنده‌اند.
” آوانسیان ویران نشد؛ چون آربی قواعد آن بازی را بلد بود. ولی بیژن ِ خرابات‌نشین و عباس ِ شاگرد روزنامه‌فروش بلد نبودند.”
محمود استاد محمد