‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

بازی



شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به‌تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه‌ی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.
جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای…! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک‌شان را از سر گرفتند.
جارچی‌ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»
جارچی‌ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آن‌ها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولکشان ادامه دادند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.
جارچی‌ها که دیدند تلاش‌شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه‌ی امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولکشان را از سر گرفتند.
از مجموعه داستان "شاه گوش می‌کند"، ایتالو کالوینو، ترجمه فرزاد همتی
...

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

قصه عشق......

پری‌رخ با آن صدایش، آن صدایی که شبیه صدای قصه‌گوهاست به من می‌گوید: " ما عاشق آدم‌ها نمی‌شویم آدم‌ها بهانه هستند، بهانه‌هایی برای عشق ورزیدن..." بعد با خودم می‌گویم لابد برای این است که صدایش مثل صدای قصه‌گوهاست چون او آدم‌ها را از بیرون می‌بیند؛ آن‌هایی که به بهانه عشق بوسه‌ای بر لب هم می‌زنند و این بوسه گاهی آنقدر طولانی می‌شود که یادشان می‌رود بهانه‌ی عشق بوده... بعد می‌گویم: پری‌رخ ! پس تکلیف بادها چه می‌شود؟ آن بادهایی که خبرهای خوبی برای ما نمی‌آورند؟ آن بادهایی که از همان اول تکلیف عشق را می‌دانند و می‌گویند طوفانی در راه است؟ با این صداها باید چه کرد؟ می‌گوید: "اگر یکی از این بادها در گوش من هم بپیچد خوب به صدایش گوش می‌دهمولی فرار نمیکنم مثل تمام این سال‌هایی که فرار نکرده‌ام، مانده‌ام و عشق را زنانه زیسته‌ام. ...." بعد ادامه می‌دهد: " اگر فرار کنی تکلیف خاطراتت چه میشود ؟ یک زندگی بی خاطره ، با کوله‌ باری از هیچ ...." می‌گویم: آن‌ها که می‌مانند ، آن‌ها که شجاعت تجربه طوفان را پیدا می‌کنند برای تمام سال‌های نیامده قصه دارند، آنها تن به طوفان می‌زنند تا خاطره‌ی آن‌هایی که فرار نکردند را برای آدم‌های بعدی روایت کنند. بعد ادامه می‌دهم: من می‌دانم که تو همیشه می‌مانی، اصلا برای همین است که وقتی حرف می‌زنی فکر می‌کنم داری قصه‌ای می‌گویی. تو تن به روزگار زده‌ای که حافظه‌ی زنده‌ی این روزهای بدون رویا شوی. پری‌رخ می‌پرسد: "خوب تو چه می‌کنی پسر؟ وقتی خواستم قصه‌هایم را تعریف کنم تو را کجای این قصه‌ها بگذارم؟ " می‌گویم: من نقش زیادی ندارم من دلخوش هستم که تو هرازگاهی داستانی را بگویی، من فقط می‌خواهم گوش بدهم. نمی‌خواهم نقشی را به عهده بگیرم. راستی پری‌رخ این‌همه سال هوس داشتن یک دستیار را نکرده‌ای؟ بعد پری‌رخ جرف آخر را می‌زند: " با هم میمانیم و طوفان و گردباد را از سر می‌گذرانیم و در هوای صاف لبی تر میکنیم و داستان‌هایمان را با هم مرور می‌کنیم." آخر قصه به پریرخ می‌گویم تو که اینهمه ماجرا بلدی شاید به من نقش بیشتری هم دادی و مرا قهرمان یک داستان هم کردی، می‌شود؟ کلمه‌هایش وقتی که لبی تر می‌کند بار سنگین جهان را با خود می‌کشد. هیچکس در این لحظات یادش نمی‌ماند او تو را برای کدام قصه در نظر گرفته.... کاش یادم می‌ماند. ............................ آنچه خواندید تنها و تنها یک دیالوگ ساده بین من و دوستی جوان در چت روم بود که دوست عزیز و همیشه خوش قریجه من آن را باز روایت کرده اند .

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

شیرین

عاقد گفت عروس خانوم وكيلم؟ گفتند عروس رفته گل بچينه. دوباره پرسيد وكيلم عروس خانوم؟ - عروس رفته گلاب بياره. عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وكيلم؟ عروس رفته... عروس رفته بود. پچ پچ افتاد بين مهمانها. شيرين سيزده سالش بود؛ وراج و پر هيجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خنديد. هر روز سر ديوار و بالاى درخت پيدايش مى كردند. پدرش هم صلاح ديد زودتر شوهرش دهد. داماد بددل و غيرتى بود و گفته بود پرده بكشند دور عروس. شيرين هم از شلوغى استفاده كرده بود و چهاردست و پا از زير پاى خاله خانبانجى ها كه داشتند قند مى سابيدند، زده بود به چاك. مهمانى بهم ريخت. هر كس از يك طرف دويد دنبال عروس. مهمانها ريختند توى كوچه. شيرين را روى پشت بام همسايه پيدا كردند.لاى طناب هاى رخت. پدرش كشان كشان برگرداندش سر سفره عقد. گفتند پرده بى پرده! نامحرمها را رفتند بيرون. كمال مچ شيرين را سفت نگه داشت. عاقد گفت استغفرالله! براى بار دهم مى پرسم. وكيلم؟ پدر چشم غره رفت و مادر پهلوى شيرين يك نيشگون ريز گرفت. عروس با صداى بلند بله را گفت و لگد زد زير آينه. زن ها كل كشيدند و مردها بهم تبريك گفتند. كمال زير لب غريد كه آدمت مى كنم جووووجه و خيره شد به تصوير خودش در آينه شكسته. فرداى عروسى شيرين را سر درخت توت پيدا كردند. كمال داد درخت هاى حياط را بريدند. سر ديوارها هم بطرى شكسته گذاشتند. به درها هم قفل زدند. اسم عروس را هم عوض كردند. كمال گفت چه معنى دارد كه اسم زن آدم شيرينى و شكلات باشد. شيرين شد زَهره. زَهره تمرين كرد يواش حرف بزند. كمال گفت چه معنى دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم! آنهم طورى كه دهانت تكان نخورد. طورى هم راه برو كه دستهايت جلو و عقب نرود. به اطراف هم نگاه نكن، فقط خيره به پايين يا روبرو.فهمیدی ضعیفه؟؟!! زَهره شد يك آدم آهنى تمام و عيار. فاميل ها گفتند اين زهره يك مرضى چيزى گرفته. آن از حرف زدنش، آن از راه رفتنش. كمال نگران شد. زهره را بردند دكتر. دكتر گفت يك اختلال نادر روانى است. همه گفتند از روز عروسى معلوم بود يك مرگش مى شود. الان خودش را نشان داده. بستريش كه كردند، كمال طلاقش داد. خواهرها گفتند دلت نگيره برادر! زهره قسمتت نبود. برايت يك دختر چهارده ساله پسنديده ايم به نام شربت.
از کتاب : "من یک زنم"
صدیقه احمدی


۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

لیلی گلستان

*وقتی رییس دست رد به زانوم زد !* 

لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته: در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر سینه‌اش زد...» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید!
بر این اساس، متن اصلاح شده یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است، در ادامه می‌خوانید:

نکته: نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه «سینه» از «زانو» استفاده کرده است.


وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد راهی خونه شدم. غم سنگینی توی زانوم حس می کردم و احساس می کردم دنیا به آخر رسیده. تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آخر، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم کمی خس خس زانو داشتم؛ فکر کنم «زانو پهلو» کردم! یه پرنده لب پنجره نشسته بود. زانو کفتری بود و زل زده بود به من...انگار داشت می گفت: دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه!

بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب...قلبم به تپش افتاده بود و حس می کردم امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده...راه افتادم. با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم باید این باشه: آقای رئیس! برادر عزیز! ما خودمون زانو سوخته ایم، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟

برای اینکه دچار استرس نشم، سر راه یه شربت زانو خریدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم. به اداره رسیدم. رفتم دفتر رئیس. زانویی صاف کردم و گفتم: چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم، مرد و مردونه.

داخل شدم. رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد. هنوز سلام نداده بودم که گفت: اگه میخوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی، بهتره برگردی پشت میزت!

زانویی صاف کردم و گفتم: نخیر قربان بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم. 

برگشت و گفت: راستی سایت ها رو دیدی درباره جراحی زانوی آنجلینا جولی چه غوغایی کردن. طفلی برد پیت! منم این جناغ زانوم خیلی درد می کنه باید به دکتر نشون بدم. البته خانومم دیروز می گفت سرطان زانو خیلی فراگیر شده باید همه مراقب باشیم. تو هم مراقب باش!

احساس کردم رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله! ته مانده شربت زانو رو دراوردم و دادم بهش و گفتم: مرهم زانو درده از هر نوعش!

خوشش اومد. لبخندی زد و گفت: تو هم کارمند خوبی هستی ها.

گفتم: ما زانو چاک شماییم. بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.

گفت: خب حالا چی میخوای؟

گفتم: ما خانوادگی از قدیم الایام و زانو به زانو، فرهنگ و هنر ایرانی رو حفظ کردیم، دستمون تو کار خیر بوده و زیر علم هیچ دولتی زانو نمی زدیم حالا هم نمی خوایم به خاطر «زانو ریز» قیمتی آویزون دولت بشیم برای همین می خواستم با وام من موافقت کنید تا بتونم مالیات نگهداری زانو ریز خانوادگی مون رو بدم و نذارم که بیافته دست دولت.

رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت: زانو مالامال درد است ای دریغا مرهمی...

۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

مرور


  سوگند هجرتی
فرارکردم.خواستم همه چیز را بهتر کنم.در خودم انقلاب کردم،"ولی این انقلاب هم شکست خورد."
نم زیر پاهایم وُول می خورد و بوی تندِ کثیفی مشامم را آزار میدهد.با ترس و بی ترس ، یک گوشه ی دنج را که تنهاییِ آنجا با صدای موتور خانه همراه است برای بی خوابی نیمه شبم انتخاب کردم.
موتور خانه بوی نا و رطوبت چند سالِ قبل را میدهد ، بوی امنیت...!
وقتی که خدا گیج در اوهامِ خود باعثِ خنده ام شد و از خاطرش رفت که من هنوز نابالغم .
این روزها حتا فکر به گذشته نیز دیگر دلتنگم نمی کند. احساسم به خواب رفته و صدای عمیق نفس هایش را می شنوم. که خودرا به گونه هایم که گاه بی هوا خیس می شوند ، میکوبد .
از آن روزها فقط ته مانده ی یک ظاهر زیبا مانده که خودرا پشت این چروک ها پنهان کرده است.
بعد از یکسال بازهم یک محیط تکراری، با فکرهای تکراری. با این تفاوت که این بار انگشتان پاهایم با فرورفتگی های نمناک کاشی ها بازی می کنند و سال قبل با برجستگی سنگ های روی پله ها .
پله...راه پله و فرداهای راه پله...
روی این پله ها بود که مرد را شناختم و دوست داشتن را . پله های خاکستری. راه پله ای تنگ که آفتاب به زور خودرا پهن میکرد بر پاگرد پله هایش .
همان جا بود که عاشق دست هایم شدم و کشیدگی ناخن هایم بر خط خطی های پُر از آشوب کف دستان یک مرد .
نگاه های سرد و عبوس نرده ها و آدم های پشت نرده ها مرا میترساند . ولی راه پله ، راه پله امن بود . رازدار بود . جنس دوست داشتن مرا میفهمید . من بلد نبودم مثل دختران دیگر دوست داشتن را زندگی کنم و دوست بدارم ، و راه پله این را میفهمید.
بزرگ شدم . هر روز که ازین پله ها میگذشتم ، بزرگتر میشدم و لبخندم را با شرم می کاشتم به روی تیرگی کفش های مرد .
"سه شنبه ، سه شنبه بود که من پشت تابِ موهایم ، پشت سرخی ناخن ها و لب هایم عاشق شدم ."عاشق مردی که خطوط زیر چشمهایش و تارهای سفید رنگ موهایش کودکی ام را به تمسخر میگرفت .
از آنروز به بعد سه شنبه ها مقدس شد . سه شنبه های پُر از دود و عود . تمام روز را منتظر میماندم تا آفتاب راه پله را پُر کند.پنج بعد از ظهر در پناه پله ها لبانم را سرخ می کردم و پله ها را میشمردم تا بیاید و فقط یک لبخند...یک لبخند بَس بود برای کل روزهایم ، تا سه شنبه ی بعد.
از آن روز به بعد به صورت پدرم ، پسرعموهایم و تمام مردها خیره نگاه میکردم ، به لب هایشان.
"یعنی همه ی مردها به زیبایی او لبخند میزدند ؟"
شش ماه تمام هر سه شنبه را در تقویمم سیاه کردم . ولی سه شنبه یک هفته بیمار شدم . فقط یک هفته ! 
بیماریم باعث شد لبخندش را از دست بدهم . و همان یک هفته برای همیشه لبخندش را گم کردم ! 
وقتی که آفتاب پاگرد پله ها غروب کرد و نیامد . وقتی که باران بارید و تابِ موهایم را با خود برد . و رُژ لب روی لب هایم ماسید، و او دیگر نیامد . مطمئن شدم لبخنش را برای همیشه گم کرده ام .
و سه شنبه ی بعد و سه شنبه های بعدتر ." آخ ، این سه شنبه های لعنتی..."



از آن روز همه فکر هایم شکافته شد. حساب همه چیز از دستم در رفته بود . امروز چندم بود ؟ فردا چند شنبه س؟ سه شنبه ها کو ؟؟ خیلی وقت بود که سه شنبه ها را پیدا نمی کردم .
از شانزده سالگی ، زیادی زود بود برای خلوت های شبانه و دل آشوب های بعد از نیمه شب و بیداری و شعر و شمع...دلم تنگ شده بود . نه برای مرد . "برای راه پله و لبخندش."
از شانزده سالگی همه ی راه ها اشتباه شد . همه چیز به جایی که نباید ختم می شد . از همان وقت یاد گرفتم بعدِ هر اتفاق موهایم را بچینم . جلوی آینه ی آرایشگاه به چشمانم زُل میزدم و درد میکشیدم . سبک که میشدم بر میگشتم به روزمرهّ گی . به آدم های عادی و بی اهمیت و باز هم اتفاق...
عمه می گفت : آدم هایی که بی برنامه بدنیا میایند ، بدون برنامه و شلخته از دنیا میروند .حواسش نبود که "من هم بی برنامه آمدم ."
شاید حرفش درست بود و گرنه چرا هِمیشه همه چیز اشتباه از آب در میامد؟!
از هجده سالگی این شکاف بیشتر شد ، وقتی که گفتم دانشگاه  ، نه ! شدم سمبل  یک انسان عامی و به دور از تمدن و غیر اجتماعی برای خانواده و دوستانم . گفتم دانشگاه ، نه . همینجا کنج اتاقم بیشتر از هرجای دیگر یاد می گیرم و می خوانم . ولی نشد.
"هربار که خواستم چیزی یادبگیرم ،خوابم برد ."
عمه راست گفته بود . اگر قرار بود هربار که تصمیم به درست راه رفتن می گیرم کفش هایم را جابه جا به پا کنم ، این همه اصرار به دنیا آمدن چرا ؟  وقتی که کسی منتظرم نبود . وقتی که تا مدت ها مادرم تکه گوشت بدون چشم و گوش و دهان را در شکمش نفخ می پنداشت. "من بودم . من بودم که داشتم تکامل پیدا میکردم تا وقت آمدنم فرا برسد ."
کف پاهایم از سرما بی حس شده و من کماکان با نگاهم دوده ی خاکستری ِ دیوار را نشانه گرفتم و به آشفتگی رویاهای بیست سالگی ام فکر می کنم ، که خسته ام کرده بود . این عبور و مرور واقعیات و توهمات چرا به هیچ کجا وصل نبود ؟ جایی که به آن تعلق داشته باشم . به کسی یا جایی که باعث دلتنگی ام شود . آدم هایی که برایم مهم باشند . آدم هایی که نبودشان غمگینم کنند . هیچ کس نبود .
فقط جعبه ی زیر تختم ، تنها چیزی که اگر نبود ، از خاطرم می رفت که هستم . جعبه ی کوچکی که همه چیزم بود . جعبه ای که جز خودم هیچ کسِ دیگر آنرا نمی فهمید ."قوطی های خالیِ پُر از هوا ، شاخه ای خشکیده ، انارِ پوسیده ای که صدای به هم خوردن دانه هایش مرا از خود  بی خود می کَند . نامه های پُر از لک و جوهرِ  درهم بر هم که همیشه ، همینجا ، زیر تختم بود . زندگی جم و جورِ من ، که مادر هراز گاهی وقت جارو زدن یادش میرفت و من باید به او یادآوری می کردم که اینها آشغال نیستند ، زندگی اند . و حالا دختری شده بودم که آشغال ها را دوست دارد !
آشغال ؟! من به خطوطِ کج و معوج نامه هایم و بوی گند آن شاخه ی خشکیده آشغال نمی گفتم . آشغال برایم واژه ای بود که تا آنروز فقط پسر همسایه را با آن خطاب می کردم که خلوت شبانه ام را با سنگ زدن هایش بر سکوت پنجره ام برهم میزد . نه قوطی های پُر از هوایم ، که جای رُژ لبم به رویشان خشک شده بود ، از بَس که هوای درونشان را بوسیده بودم .
من در یکی از سه شنبه های شانزده سالگی ام لبخند یک مرد را گم کرده بودم . سه شنبه ی تلخ دیگر، سه شنبه ی بیست سالگی ام بود که جعبه ی پُر از  هوای زندگی ام دیگر زیر تخت نبود . حتا نپرسیدم ، که چه شد !؟ فقط دیدم که نیست . اتفاق...
سوزشِ چشم چپم تبدیل به اشک شد . یک چشمم بارید و چشم دیگرم خیره به شکم برآمده ی پرده بود که باد آنرا تا وسط اتاق میاورد و رهایش می کرد . گویی مردی دست زن آبستنش را وِل می کند و میرود .


از همان جا بود . آسمان پشت پرده به زور دیده میشد . فکر فرار از همان جا به ذهنم رسید . "فراررر.. " از پژواکش در پَس ذهنم خوشم آمد. فراررر.فراررر. فرارررر .......
اشکم را پاک کردم. یادم رفت . جعبه و لبخند را باهم فراموش کردم. حتا اتفاق و قیچی و موهایم را نیز از یاد بردم . دلم فرار خواست.شاید حتا دو کوچه آنطرف تر . فرق نمیکرد. دلم میخواست بروم . بدوم.صدایم را وِل کنم. انقدر که از نوک پا تا ریشه ی موهایم جیغ بکشند .
نرفتم...کوچه برای دویدن تنگ بود  . کوچه ای پُر از خانه . و این یعنی : "جیغ کشیدن ممنوع !"
خفه شدم . خفگی و روزمرّه گی و شادی هایی گهگاه تا بیست و سه سالگی .حالا دیگر می توانستم در آینه خودم را در لباس عروس فیروزه ای مادرم تصور کنم ، و دیگر  هیچ عیبی نداشت  اگر دلم پسری می خواست که لبخندش یه زیبایی لبخند اولین مرد زندگی ام باشد . پسری که موهای مجعدش پیشانی اش را بپوشاند. نامه نویسی هایم شروع شد . و البته  این بار برای پسرک کوچکم ، هامون.
اولین نامه ام با این مضمون شروع شد: هامون ، پسرم "تو پدر نداری." !
از خودم خنده ام گرفت.مگر میشود به پسربچه ی کوچکی که چشمان درشتش از زیر موهای مجعدش خیره به چشمانت نگاه میکند گفت، تو پدر نداری !؟؟ بدتر از آن؛ سه بار خط خوردگی برای یک جمله ی کوتاه ؟! وقت مادر شدنم نبود ، حتا وقت پوشیدن لباس عروس فیروزه ای مادر هم نبود که به تنم زار میزد . پسرم را با نامه های ننوشته ام سپردم به دوستی، تا روزی که مادر بهتری باشم برایش .
از بیست و سه سالگی سقوط کردم . انگار دیگر نمیشد زمان را نگه داشت.سُر خوردم تا بیست و پنج سالگی . حالا دیگر خانم صدایم میکردند ."چقدر بدم میاید از اینکه خانم صدایم کنند ."
دختر کوچولو ، دختر خانم...فراموش شدند.چقدر بزرگ شدن بد بود .چقدر ذره ذره بزرگ شدن بدتر بود . حالا دیگر باید با وقار و سنگین در خیابان ها قدم میزدم . برای یک خانم جوان ، دویدن زیبا نیست . به نظر تصویر قشنگی ندارد اگر یک خانم پاهایش را بیشتر از عرض شانه هایش باز کند و گام بردارد . به قول مادربزرگ :"هرچی ریزتر راه بری، تودل برو تر میشی."
مادر بزرگ آدم احمقی بود . او احتمالن کلِ جوانیش را ریز ریز راه رفته و دلبری کرده بود و حالا  اصلن دیگر نمی توانست راه برود . آدم های احمق همیشه بخت و اقبال بیشتری نصیبشان میشود چون قانع ترند. او قانع بود به دل بردن از جوان های دیلاق محله شان ، و یکی از همین دیلاق ها یک روز شد پدربزرگ من !
"وقار و متانت ، سنگینی و لبخند های ملیح و شمردن ته سیگارهای کفِ خیابان از شدتِ نجابت ، و ریز ریز راه رفتن همه باهم  ، یعنی ، بیست و پنج سالگی"!
حالا دیگر کنار جدول خیابان نمیشد نشست و کیک و ساندیس خورد و استراحت کرد . میشد ، ولی خیلی ها دیگر خانم صدایت نمی کردند .
 ساعت 3:55.امروز  سالگرد تولدم است. شدم یک زن 28 ساله ی تقریبن کامل...زنی که بهشت زیر پای اوست.
نمی دانم صدای گریه ی"لی لا"ست یا گوش من است که همیشه صدای گریه اش را می شنوم . حتا با سه طبقه فاصله و درهای بسته . رویاهای بیست و پنج سالگی ام خالی بودند از صدای گریه ی یک دختربچه .
بهار بیست و پنج سالگی ام همبستر  و همراه مردی شد که نه چروکی زیر چشم داشت و نه تارهای سفید رنگی بر شقیقه هایش بود . مردی که از داستان جعبه و نامه هایم خوابش می گرفت و از حکایت راه پله و لبخندِ مرد سه شنبه های شانزده سالگیم ، اخم هایش را به لبخندِ من گره میزد . مردی که زیبا لبخند نمیزد ، ولی زیبا بود .
 دلم میخواست با او کامل شوم . انگار دیگر وقتش بود . ولی هیچ شبیه رویاهایم نبود . خیلی از ذهنیات همیشگیم  دور بودم .


خودم را رها کردم . در روباهایم غوطه خوردم و دویدم و جیغ کشیدم و با لباس عروس فیروزه ای مادرم کنار جدول خیابان نشستم و کیک و ساندیسم را با ولع خوردم و بی اعتناء به نگاه های پُر از حرف و کنایه ی مردم خندیدم و یک روز صبح ، پایم به سنگی گیر کرد و افتادم در واقعیت زندگی!
حالا دیگر نه انسانی عامی و به دور از سواد صدایم میزنند، نه دختری که آشغال ها را دوست دارد ، و نه فقط خانم . شده بودم خانم دکتر ! از برکات حضور مردی که به کوچکترین لکه ی روی عینکش وسواس داشت و قبل از حرف زدن حتمن باید صدایش را صاف می کرد .
"مردی که هیچ از رُژ لب قرمز خوشش نمی آمد."
بیست و شش ساله که بودم خودم را در آینه بیست و هفت ساله، بیست و هشت ساله و یا بیشتر میدیدم که هنوز کامل نبودم. "ولی دلم خوش بود."
دلم به شانزده سالگی ام خوش بود . به کشیدگی ناخن هایم، به راه پله و لبخندِ مرد . به جعبه ی گم شده ی زیر تختم و پرده  حریر آبستن پنجره و آسمان پشتش، و همه ی دویدن هایم . دلم به گذشته ای خوش بود و هست که خواستم از آن فرار کنم.
"فرار کردم . امروز فهمیدم که فرار کردم.خواستم همه چیز را بهتر کنم . در خودم انقلاب کردم . ولی، خوب شد که این انقلاب شکست خورد."
سوگند
آذر 92
پانوشت:جمعه ها هم میتوانند روزهای خوبی باشند.