نمایش پستها با برچسب عکس. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب عکس. نمایش همه پستها
۱۳۹۶ خرداد ۲۹, دوشنبه
۱۳۹۵ اسفند ۳۰, دوشنبه
نرگس محمدی آبروی ماست
دستی که گهواره را تکان میدهد دنیا را نیز میتواند تکان دهد .نرگس محمدی آبروی مردم ماست در زمانه ای که عزیزان خوار و شریران فارغ و محترم...
و صاحب کلیله و دمنه چه خوب این معنا را بیان میکند:
میبینم که کارهای زمانه میل به ِادبار دارد و چنانستی که خیرات ، مردمان را وداع کردستی و افعال ستوده و اخلاق پسندیده ، مدروس گشته و راه راست بسته ، و طریق ضلالت گشاده ، و عدل نا پیدا و جور، ظاهر و علم ، متروک و جهل ، مطلوب و لؤم و دنائت ، مستولی وکرم و مروّت ، منزوی و دوستی ها ضعیف و عداوت ها قوی ، و نیک مردان ، رنجور و مستّدل ، وشریران ، فارغ و محترم ومکر و خدیعت بیدار، و وفا و حرّیت ، در خواب ، و دروغ ، موثّر ومُثمر ، و راستی، مهجور و مردود .وحّق ، مُنهزم ، و باطل ، مظّفر ، و متابعت نفس ، سنّت متبوع ، و ضایع گردانیدن احکام خرد، طریق مشروع ، و مظلومِ محّق ، ذلیل ، و ظالم مُبطِل ، عزیز ، و حرص ، غالب و قناعت مغلوب ، و عالَم غدّار بدین معانی شادمان و به حصول این ابواب ، تازه و خندان ...
.
نرگس جان پیروز و پاینده باشی که آبروی ملتی را به تتهایی یدک میکشی#کلیله و_دمنه برزویه _طبیب
#نرگس_محمدی
#نرگس_محمدی
۱۳۹۵ اسفند ۲۷, جمعه
۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه
خاطرات آدم هایی که دیگر در میان ما نیستند .
این عکس گذرنامه شاهنشاهی منه . در واقع اولین گذرنامه مستقل من . تا قبل از این در گذرنامه پدر مادرم بودم . وقتی داشتم ورقش میزدم ، آهی از حسرت کشیدم . این همه کشورهایی را که رفتم یادم نمیاد به یک سفارتخانه برای گرفتن ویزا مراجعه کرده باشم . البته به غیر از کشورهای عربی - مصر و سوریه -.که اونام تازه خوشامد گفتن و از این که یک ایرانی میخاد به کشورشان سفر کند کلی به خودشان بالیدن و گفتن برای ما باعث افتخار است که شما به کشورمان سفر کنید . به یاد شهر زیبای دمشق افتادم و حلب اکه دیگر جز مشتی تل خاک چیزی از آن باقی نمانده است . و شهر زیبای قاهره با هفت خزار سال تاریخ مکتوب و آن همه بناهای تاریخی و عظیم که عظمت هر یک از آنها حقیقتا شگفتی انسان را بر می انگیزد وقتی که فکر میکنی اهرام ثلاثه با آن همه عظمت فقط و فقط با نیروی انسانی ساخته شده است و البته رود آرام نیل ، که بزرگترین و پر آب ترین رود جهان است با کافه های زیبای اطرافش که مملو از توریست هایی بود که در کنار رود با آرامش خاطر و بدون نگرانی ازگرونگانگیری و ترکیدن بمبی در کنار ، مشروب هایشان را مینوشیدند ، و شهر زیبای ساحلی اسکندریه در کنار مدیترانه . این همه افراط گرایان و متعصب ها در آن سالها کجا بودند . چرا دیده نمیشدن .این همه نا امنی بختک وار از کجا آوارشد سر....... !!!؟
سی و چند سال به عقب برگشتم و تمام خاطراتم را مرور کردم . وقتی به خودم آمدم فقط افسوس و افسوس و افسوس یزایم مانده بود . هم سفرانی که در مصر و سوریه همراه من بودند ، امروز دیگر هیچکدام در این دنیا نیستند . پرویز ناتل خانلری ، سعیدی سیرجانی و آخرین آنها " باستانی پاریزی " بود که اخیرا ما را وداع گفت .
میخواستم برگه آماده به خدمت و معافی از خدمات سربازیم را هم براتون بذارم . بماند تا فرصتی دیگر . وقتی که کمی از این حال مزخرفم بیرون بیام .
#داستانهای
سی و چند سال به عقب برگشتم و تمام خاطراتم را مرور کردم . وقتی به خودم آمدم فقط افسوس و افسوس و افسوس یزایم مانده بود . هم سفرانی که در مصر و سوریه همراه من بودند ، امروز دیگر هیچکدام در این دنیا نیستند . پرویز ناتل خانلری ، سعیدی سیرجانی و آخرین آنها " باستانی پاریزی " بود که اخیرا ما را وداع گفت .
میخواستم برگه آماده به خدمت و معافی از خدمات سربازیم را هم براتون بذارم . بماند تا فرصتی دیگر . وقتی که کمی از این حال مزخرفم بیرون بیام .
#داستانهای
۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه
جامعه الک دولکی !
سعید ماسوری ، طنزی از نویسنده ایتالیایی " ایتالیو کالینو " را به نام " جامعه الک دولکی " با جامعه امروز ایران ، بسیار زیبا ، هوشمندانه و زیرکانه قیاس و تبیین کرده است
خبرگزاری هرانا – سعید ماسوری در دی ماه سال ۱۳۷۹ به همراه غلامحسین کلبی به اتهام رابطه با سازمان مجاهدین خلق در شهرستان دزفول بازداشت و تا این لحظه را بدون هیچگونه مرخصی در بازداشتگاه اداره اطلاعات اهواز، اوین و رجایی شهر سپری کرده است.
نامبرده در سال ۱۳۸۱ و در دادگاه انقلاب تهران به اعدام محکوم شد ولی در نهایت حکم وی به حبس ابد تقلیل پیدا کرد.
سعید ماسوری از زمان دستگیری مدت ۱۴ ماه را در سلول انفرادی اداره اطلاعات اهواز سپری کرد و سپس او را به بند ۲۰۹ زندان اوین انتقال دادند.
متن کامل نامه سعید ماسوری که در اختیار خبرگزاری هرانا قرار گرفته را در زیر میخوانید:
الک دلک
چند روز پیش دو خبر به فواصل کوتاه در روزنامهها مورد توجه و عنایت علاقه مندان قرار گرفته و انبوه در باب آن سخنرانی و قلم فرسایی کردند.
اولی دعوت ضرغامی از هنرمندان در یک تجمع بزرگ بود که کلی از آن سخن رانده شد و قلم فرسوده گشت، دیگری منشور حقوق شهروندی بود که آن هم در همین سیاق مورد توجه و عنایت وافر قرار گرفت. اگر چه چند سطر بالا با آنچه که در زیر میآید ربطی ندارد ولی چنانچه کسی آنها را به هم مرتبط ساخت. خیالی نیست.!! که صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
درجایی خوانده بودم که روزگارانی تعقل و اندیشه ورزیدن، فلسفیدن و علم جز در چهارچوب منطق ارسطویی نه پذیرفته بود و نه قابل درک. ولو اینکه حتی چیزی با چشم دیده میشد و یا از درون تلسکوپ گالیله هم رویت میگردید چون با آن منطق و دستگاه تفکری همخوانی نداشت پذیرفته نمیشد. چرا که اصالت با آن منطق و دستگاه تفکری بود و پدیدهها میبایست در آن قالب بگنجند و گرنه اساسا موجودیتشان انکار میشد و اینگونه همان عقلانیتی که قرار بود راهگشایی کند، به مانع و سدی شدید مبدل گشته بود و جالبتر اینکه همه هم به این قضیه عادت کرده و مقصود به کلی فراموش شده بود و لذا دستگاه تفکری غالب تبدیل به مانع اصلی شده و کسی را یارای تخطی از آن نبود.
راستش پاراگراف اول نمیدانم چرا، چند سطر اخیر را در ذهنم تداعی کرد و سطور اخیر هم به همان اندازه بیدلیل طنزی را در خاطرم زنده کرد. با نام الک دلک که اگر اشتباه نکنم توسط ایتالیو کالینو و اگر باز هم اشتباه نکنم نویسنده ایتالیایی نوشته شده بود.
داستان هم به طور خلاصه از این قرار بود که در یک شهر در کشوری نامعلوم، بیهیچ دلیلی کودتایی رخ داد و به دنبال آن مردم آن شهر باز هم بیهیچ دلیلی ازهر گونه کار و فعالیت به جز الک دلک بازی کردن به شدت منع شدند. انبوهی از مردم به دلیل تمرض به الک دلک بازی نکردن دستگیر و محاکمه میشدند.
فشارها آنقدر افزایش یافت تا نهایتا و به تدریج همهٔ مردم عادت کردند که به جز الک دلک تن به هیچ کاری دیگری ندهند.
بعد از سالیان که حاکمیت کودتا تثبیت شد حاکمان تصمیم به برداشتن آن ممنوعیتها کردند ولی شهروندان آن شهر بنای مخالفت نهاده و دست به تظاهران زدند و عاقبت حکومت را ساقط و مشتاقانه به بازی الک دلک خود ادامه دادند.
اگر درست به خاطر داشته باشم (چون زندان است و عدم امکانات) طنز کالینو در همین جا به پایان میرسد ولی من دوست داشتم که آن را ادامه دهم. بدین صورت که وقتی تمام شهر به جز الک دلک کار دیگری نمیکنند پیشرفت و توسعه احتمالا به چه شکلی در میآید و مسایل و معضلات از چه نوعی میبود.
من اینگونه تجسم میکنم که وقتی تعداد بازیکنان الک دلک در شهر بینام و نشان خیلی زیاد میشوند، قطعا با بحران فضا و مکان برای بازی کردن مواجه خواهند شد و این طبعا یک مدیریت شهری را میطلبد. به دنبال آن تولید وسایل و لوازم ضروری الک دلک و کمبودهای آن مطرح شده و چون تقاضا نسبت به ارزش افزایش یافته است کارگاهها و یا کارخانجاتی باید در دستور ساخت قرار گیرد و در آن کنار آن بازارهایی برای عرضه و مبادله و خلاصه آنکه اقتصادی هدایت شده و یا نشده (که البته اینجای بحث دارد) ضرورت مییابد و هم بازار آزاد و یا کنترل شده (که البته این هم جای بحث و بررسی دارد!!) و البته مدیریتی کارآمد میطلبد.
پرواضح است که مقولاتی مثل نوبت بازی، زمان اختصاص یافته به هر بازی، تیم بندی بازیکنان، رده بندی سنی، استانداردهای زمین و قوانین و مقرارات بازی و غیره همه و همه تضمین یک نظام حقوقی را بلافاصله در اولویت قرار میدهد و این نیز میبایست مبتنی بر عرف اجتماعی بوده و قطعا یک سری تاثیرات اجتماعی را در پی خواهد داشت که لازم است در رسانههای جمعی رادیو و تلویزیون، نشریات، تئاتر و حتی موسیقی در غالب یک هنر الک دلکی توجه کافی به آن مبذول داشته شود و قطعا نظام آموزشی هم نباید از آن مهم غفلت کند.
خلاصه آنکه در آموزشهای عالی و تحصیلی باید ارتباط مستقیم داشته باشد. لذا رشتههای مثل اقتصاد الک دلکی، مدیریت الک دلکی، حقوق الک دلکی و همین طور مهندسی، جامعهشناسی و فلسفه الک دلکی هم باید در نظر گرفته شود، چون یقینا یک جامعه الک دلکی به کلیه نخبگان و فرهیختگان نیاز دارد آن هم در سطح عالی و تخصصی.
بالاخص آنجا که مردم به سبب عدم آگاهی و حتی ضعف حافظه تاریخی به هدایت و راهنمایی این قشر تحصیل کرده و روشن فکر نیاز دارند و اینجاست که نقش روشن فکر از اقتصاددان و جامعهشناس گرفته تا فیلسوف و مورخ و هنرمند و حقوقدان و غیره در یک جامعه الک دلکی کاملا ضروری میگردد و نقش همه، اهم از هنرمند یا دانشمند، همانا باز نمایاندن و باز شناساندن حقیقت الک دلک است.
آن هم با بیرون کشیدن چالشها و مسایل الک دلک از متن جامعه و بیان سادهتر آن به زبان هنر و علم و دادن راهکار برای توسعه الک دلک سنتی به دوران مدرنیتسم و بعد پست مدرنیسم و باز پست پست مدرنیسم و همین طور الی آخر تا پست به توان ان مدرنیسم است و به خاطر اهمیت موضوع است که پیش از ورود به پراکتیک اجتماعی، تعیین و تکلببف کردن یک سری از قوانین ضروری مییابد.
مباحثی نظیر تقدم و تاخر آگاهی الک دلکی و هستی اجتماعی الک دلک و حقوق ذاتی و موضوعه در الک دولک، هنر برای الک دلک، هنر برای هنر (طبعا در جامعه الک دلکی) الک دلک در علوم انسانی و جایگاه آن در جامعه الک دولکی، هنرمند و الک دلک، الک دلک در سراشیب مدرنیته، الک دلک و قومیتها، جامعهشناسی سیاسی الک دلک و غیره و برخی مسایل کلیدی دیگر که پیش از هر تغییرو تحولی باید در همان جامعه الک دلکی و به یاری همان فرهیختگان و روشن فکران به نقد کشیده شده و پاسخ در خور خود را بیابند.
راستش پاسخهای ذهنی به این موضوعات آنقدر جالب و جذاب مینماید که چون الک دلک را لحظاتی در ذهن خودم احساس کردم پس بهتر است فیصلهاش دهم.
سعید ماسوری. بند۴ سالن ۱۲. گوهر دشت
اول بهمن ۹۲
۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه
بندر پهلوی ( انزلی )
نوروز 1357 در انزلی . من و آستیم در سفری به اتفاق مسعود کیمیایی و گیتی پاشایی . در حالی که هیچ یک نمیدانستیم آیتده چه ارمغانی برای هر یک از ما تدارک دیده است . مرور عکس های قدیمی پر از حسرت است .پر از آرزوهای فنا شده ، حسرت همه آنچه از دست دادی . حسرت آنچه که باید انجام میدادی و ندادی . حسرت آنچه که باید میدیدی و ندیدی . حسرت آنچه که باید میگفتی و نگفتی . حسرت آنچه که باید حس میکردی و نکردی . ولی باز هم نمیدانی ، که اگر میشنیدی و میگفتی و میدیدی و حس میکردی ، آیا روزگارت قرین این همه سر در گریبانی نبود؟ آیا اصلا تو با هر حرکتی که خیلی هم ختی جسورانه و فکر شده بود میتوانستی چیزی را به دلخواه تغییر دهی ؟ یا فقط گمان میکنی و با این اگر های ساده لوحانه هر روز به سرزنش خودت مینشینی . زندگی سرشار از نا دانسته ها ست . سرشار از مجهولات و دست آخر سرشار از دلخوشی های کوچکی که به خودت میدهی فقط برای این که زنده بمانی ، زندگی کنی ، نفس بکشی و.................دقمرگ نشوی . تا آن روز که پرده برافتد و نه تو مانی و نه من . روزی با مسعود به این عکس نگاه میکردیم . گفتم :
مسعود نگاه کن ! از ما چهار نفر ، یک در میانمان مردیم . فکر میکنی نفر بعدی کیه . من یا تو ؟
بدون تامل گفت : ما چهار تا نیستیم . پنج نفریم و نفربعدی اونه !
گفتم : منظورت چیه ؟ پنجمی دیگه کیه ؟
گفت : عکاسه . نفر بعدی اونه !
۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه
۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه
گیتی پاشایی
نوروز 1356 در بندر انزلی . سفری که من و " آستیم " به اتفاق " مسعود کیمیایی " و " گیتی پاشایی " به انزلی داشتیم هنوز برای من مملو از خاطره های قشنگ و به یاد ماندنی ست . چقدر صدای گیتی و ترانه "لی لی لی لی حوضک " او را دوست دارم و امروز یک سال دیگر بر سالهایی که او دیگر در میان ما نیست اضافه شد . روحش شاد .....
۱۳۹۲ آبان ۱۴, سهشنبه
ازدواج من و آستیم -3
...و پایان ماجرا
اینم عکس عروس و داماد احتمالا خوشبخت........:)))
در پایان ماجرا ، با مزه اینه که شاید هیچ یک از شما باور نکنید که با این اوضاع و احوال مصیبت بار خونه و زندگی خالی از هرگونه وسیله زندگی که ما را شهره خاص و عام کرده بود ، تا جایی که " پرویز فنی زاده " وقتی به دیدن ما آمد یک استکان نعلبکی از جیبش در آورد و گذاشت جلوی من که براش چای بریزم و موقع رفتن هم دوباره شست و گذاشت تو جیبش و برد برای دفعه بعد به آستیم گفت : زن تو از اوناییه که فقط جهاز هاضمه شون رو خونه داماد میارن ! با تمام این احوال درست 16 ماه بعد ما خونه خریدیم !!!!
حکایت از این قرار بود که کسی که همین ساختمان فعلی را به مامان فروخته بود یک طبقه 60 متری را که آن دوره به نظر ما خیلی کوچک و محقر بود برای خودش نگهداشته بود . ایشان وارد کننده فیلم های سینمایی بود و چون انقلاب شده بود تصمیم داشتن از ایران برن . سال 58 بود من روزی به خانه مادرم رفتم که مادر جریان را گفت و اضافه کرد که فردا میرم این طبقه را هم از آقای "قدسی " بخرم . پرسیدم چند میده ؟ گفت 120 هزار تومن . شب که برگشتم خونه به آستیم گفتم ، کاش ما پول داشتیم خونه رو میخریدیم . که آستیم گفت : آخه ما این همه پول از کجا بیاریم !؟
روز بعد که دوباره به خونه مامان رفتم ، پرسیدم خونه رو خریدین ؟ مامان گفت : نه ! قدسی خیلی دندون گرده . من گفتم 115 هزار تومن بیشتر نمیدم اونم گفته ، نه ! به این قیمت نمیدم .
یعنی ببینید پول چقدر ارزش داشت که به خاطر 5 هزار نومن معامله یک خونه به هم میخورد . این موضوع باعث شد من دوباره به شدت به فکر خریدن همین خونه بیفتم . اولین کاری که کردم به آقای قدسی زنگ زدم و گفتم ، لطفا خونه رو به مامان نفروشید . کمی به من فرصت بدبد تا خودم بخرم . قدسی گفت : من از خدا میخام شما دو تا جوون این جا رو بخرید . خودمونو کشتیم از هزار نفر قرض و قوله کردیم تا هفتاد هزارتومن جمع کردیم . " احسان نراقی " ما را به آقایی معرفی کرد که انسان بسیار خیّری بود و صندوق قرض الحسنه داشت به نام آقای افشار . ایشان هم چهل هزار تومن بقیه را به ما قرض داد و چک گرفت . من با آقای قدسی رفتم محضر . بعد از پایان معامله آقای قدسی این مرد شریف 5 هزار تومن به من پس داد و گفت : از لج مامانت به تو همون قیمتی را میدم که مامانت دلش میخواست بخره !
مامان وقتی ماجرا را فهمید گفت : هیچ کارت هیچوقت مث آدمیزاد نبوده . خدا هم مث اینکه آدمای خل و چل را دوست داره و خندید .
و این دیگه از همه جالب تره . سه تا چک را به آقای افشار پرداخت کرده بودیم که جناب آقای آستیم را گرفتند و روانه زندان " قزل حصار" کردند . من نتونستم بقیه چک ها را بدم . 6 ماه گذشت . از آقای افشار هم خبری نبود . آستیم تازه از زندان آمده بود که یک روز وکیل آقای افشار به خونه ما آمد . ما داشتیم عذر خواهی میکردیم و علت عقب افتادن چک ها را میگفتیم که پرسید : شما برای خریدن این خونه بود که وام گرفتید ؟ و وقتی پاسخ مثبت ما را شنید در سامسونایتش را باز کرد و بقیه چک ها را گذاشت روی میز و بلند شد رفت !!! ما دو تا دنبالش دویدبم توی کوچه. داشت سوار ماشینش میشد که به ما گفت :
اگر همان اول به آقای افشار اینو گفته بودید خیلی فرق میکرد . ایشان برای مواردی مثل شما انسان خیلی با گذشت و بزرگواری ست ولی در مورد کسانی که ازش قرض میکنن و بعد مثلا آهن خرید و فروش میکنن و کلی هم سود میبرن ولی نمیخان وامشان را پس بدهند سر سوزنی گذشت ندارد .منم همانطور که وکیل ابشان هستم وکیل شما هم هستم و اطمینان دارم آقای افشار خودشم اگر بود همین کار را میکرد . به همین راحتی ! الان آقای افشار هنوز هم همان صندوق قرض الحسنه را دارد و دعای خیر من و بسیاری دیگر همیشه پشتیبانش خواهد بود .
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید .
در پایان ماجرا ، با مزه اینه که شاید هیچ یک از شما باور نکنید که با این اوضاع و احوال مصیبت بار خونه و زندگی خالی از هرگونه وسیله زندگی که ما را شهره خاص و عام کرده بود ، تا جایی که " پرویز فنی زاده " وقتی به دیدن ما آمد یک استکان نعلبکی از جیبش در آورد و گذاشت جلوی من که براش چای بریزم و موقع رفتن هم دوباره شست و گذاشت تو جیبش و برد برای دفعه بعد به آستیم گفت : زن تو از اوناییه که فقط جهاز هاضمه شون رو خونه داماد میارن ! با تمام این احوال درست 16 ماه بعد ما خونه خریدیم !!!!
حکایت از این قرار بود که کسی که همین ساختمان فعلی را به مامان فروخته بود یک طبقه 60 متری را که آن دوره به نظر ما خیلی کوچک و محقر بود برای خودش نگهداشته بود . ایشان وارد کننده فیلم های سینمایی بود و چون انقلاب شده بود تصمیم داشتن از ایران برن . سال 58 بود من روزی به خانه مادرم رفتم که مادر جریان را گفت و اضافه کرد که فردا میرم این طبقه را هم از آقای "قدسی " بخرم . پرسیدم چند میده ؟ گفت 120 هزار تومن . شب که برگشتم خونه به آستیم گفتم ، کاش ما پول داشتیم خونه رو میخریدیم . که آستیم گفت : آخه ما این همه پول از کجا بیاریم !؟
روز بعد که دوباره به خونه مامان رفتم ، پرسیدم خونه رو خریدین ؟ مامان گفت : نه ! قدسی خیلی دندون گرده . من گفتم 115 هزار تومن بیشتر نمیدم اونم گفته ، نه ! به این قیمت نمیدم .
یعنی ببینید پول چقدر ارزش داشت که به خاطر 5 هزار نومن معامله یک خونه به هم میخورد . این موضوع باعث شد من دوباره به شدت به فکر خریدن همین خونه بیفتم . اولین کاری که کردم به آقای قدسی زنگ زدم و گفتم ، لطفا خونه رو به مامان نفروشید . کمی به من فرصت بدبد تا خودم بخرم . قدسی گفت : من از خدا میخام شما دو تا جوون این جا رو بخرید . خودمونو کشتیم از هزار نفر قرض و قوله کردیم تا هفتاد هزارتومن جمع کردیم . " احسان نراقی " ما را به آقایی معرفی کرد که انسان بسیار خیّری بود و صندوق قرض الحسنه داشت به نام آقای افشار . ایشان هم چهل هزار تومن بقیه را به ما قرض داد و چک گرفت . من با آقای قدسی رفتم محضر . بعد از پایان معامله آقای قدسی این مرد شریف 5 هزار تومن به من پس داد و گفت : از لج مامانت به تو همون قیمتی را میدم که مامانت دلش میخواست بخره !
مامان وقتی ماجرا را فهمید گفت : هیچ کارت هیچوقت مث آدمیزاد نبوده . خدا هم مث اینکه آدمای خل و چل را دوست داره و خندید .
و این دیگه از همه جالب تره . سه تا چک را به آقای افشار پرداخت کرده بودیم که جناب آقای آستیم را گرفتند و روانه زندان " قزل حصار" کردند . من نتونستم بقیه چک ها را بدم . 6 ماه گذشت . از آقای افشار هم خبری نبود . آستیم تازه از زندان آمده بود که یک روز وکیل آقای افشار به خونه ما آمد . ما داشتیم عذر خواهی میکردیم و علت عقب افتادن چک ها را میگفتیم که پرسید : شما برای خریدن این خونه بود که وام گرفتید ؟ و وقتی پاسخ مثبت ما را شنید در سامسونایتش را باز کرد و بقیه چک ها را گذاشت روی میز و بلند شد رفت !!! ما دو تا دنبالش دویدبم توی کوچه. داشت سوار ماشینش میشد که به ما گفت :
اگر همان اول به آقای افشار اینو گفته بودید خیلی فرق میکرد . ایشان برای مواردی مثل شما انسان خیلی با گذشت و بزرگواری ست ولی در مورد کسانی که ازش قرض میکنن و بعد مثلا آهن خرید و فروش میکنن و کلی هم سود میبرن ولی نمیخان وامشان را پس بدهند سر سوزنی گذشت ندارد .منم همانطور که وکیل ابشان هستم وکیل شما هم هستم و اطمینان دارم آقای افشار خودشم اگر بود همین کار را میکرد . به همین راحتی ! الان آقای افشار هنوز هم همان صندوق قرض الحسنه را دارد و دعای خیر من و بسیاری دیگر همیشه پشتیبانش خواهد بود .
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید .
اشتراک در:
پستها (Atom)





