‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

من و سرطان و.....؟

دوستان عزیزی که در این چند ماه غیبت از نت نگرانم بوده اید و با مهر و عشقتان قلبم را سرشار از زندگی و امید کرده اید ، با سپاس بی پایان از همه شما من برگشتم و پیگیرادامه معالجاتم هستم . بعد از دو عمل جراحی و بیرون آوردن دو عدد غده نا قابل سرطانی باید نمونه برداری از مغز استخوان بکنم و در ادامه مشغول شیمی درمانی شوم . به هر حال بشر زاده اتفاق است و با هر حادثه و اتفاقی باید دست و پنجه نرم کند .
اضمحلال ، زوال ، نیستی ، نابودی ، فنا و هر آنچه بوی مرگ از آن به مشام میرسد در دایره واژگان من جایی ندارد واژگان باید بوی امید بدهند واژگان باید سرشار از آرمان های بلند مدت باشند، هستی بخش باشند و انگیزه زندگانی را در روح آدمی بدمند . باید آن چنان عاشق زندگی باشی که با تمام ذوّات وجودت برای کمیت و کیفیت آن بجنگی و من خواهم جنگید. انگیزه هایم برای بقا شیرین تر و پر جاذبه تر از آن هستند که مرا متوقف و میخکوب کنند روحیه اعتراض را که همیشه در من بوده و هست بیش از پیش در خودم تقویت خواهم کرد و با آن بقایم را بر خداوند نیز تحمیل خواهم کرد . همیشه بر این اعتقاد بوده ام که بیولوژی باورهای انسان را میسازد و با این باور به ستیز با سرطانی که به وجودم چنگ انداخته بر خواهم خاست تا روز معهود ، تا روز سقوط همان کسانی که همواره منتظرش بوده ام و ایمان دارم که آن روز را به چشم خواهم دید - امیدوارم اهل اشارت آن را در یابند .
یک انگیزه بزرگ دیگر در زندگی حضور دوستانی ست که در این روزها هماره در کنارم بوده و همچنان هستند و مهر بی دریغشان در خانه من ، در کنار بساطی که بساطی نیست قلبم را آکنده ازعشق زندگی و جنگیدن برای بقا میکند
در کمال باور مندی به دوستانم اعلان میکنم که سرطان یا هر بیماری مزخرف دیگری ناچیز تر و حقیر تراز آن است که ما را از پای در آورد گاهی این مای ما هستیم که بر بیماری پیشی میگیریم و خود را نابود میکنیم . حقیقت هر چند هم که تلخ باشد از همه چیز عزیز تر است و من از آن فرار نمیکنم چرا که به این یقین رسیه ام که عشق درمان است . کسی نمیداند ، شاید شما هم ندانید که "یقین " اگر درون سینه حکومت کند چه جادویی ست .
گوش کنید !
من طنین خوش آهنگ قدم های نیرومند زندگی را میشنوم ، شما هم میشنوید ؟


۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

صمد بهرنگی

الدوز و کلاغ ها

بچه دبستانی بودم که کتاب " الدوز و کلاغ ها " ی " صمد بهرنگی " را خواندم . . وقتی کتاب را باز کردم  بهرنگی در مقدمه آن نوشته بود : کتاب مرا بچه هایی که لباس تمیز میپوشن ، خوب عذا میخورن  با ماشین مدرسه میرن ، فحش نمیدن ، دروغ نمیگن ، و.............حق ندارن بخونن ! 
با خواندن همین جمله در گیری من با خودم و شغل پدرم و طبقه ای که در آن میزیستم و رشد میکردم شروع شد و آثار مخرب بدی بر جای گذاشت چگونه ؟ گوش کنید .
پلیس مدرسه بودم و چهار شنبه ها در اداره راهنمایی و رانندگی اراک برای کودکانی که پلیس مدرسه بودند کلاس های آموزشی تشکیل میشد . و به هنگام تعطیل شدن مدرسه نیز ما با لباس فرم و پرچم " ایست " و کلاه بره قرمز و سوت و سر دوشی و درجه سر چهار راه میایستادیم و ماشین ها را متوقف میکردیم  تا بچه ها  از خط عابر پیاده عبور کنند.
روزی در اداره راهنمایی ورفه ای را به ما دادند که پر کنیم . نام ....نام فامیل .....شغل پدر ....و....  این اتفاق برای بچه ای به سن دبستان که تحت تاثیر صمد بهرنگی قرار گرفته و شرمنده از شغل پدر و طبقه اش نیز میباشد بسیار سنگین است تا جایی که هنوز هم سنگینی ان لحظه را بر دوشم احساس میکنم . نمیخواستم شغل اصلی پدرم را بنویسم که لابد آبرویم میرفت !! .
 از طرفی نمیخواستم دروغ بگم . در اوج کلافگی بودم که یادم آمد صمد دروغگویی را امری ستوده ارزیابی میکند و بچه راستگو را دوست ندارد و در مقدمه کتابش تاکید کرده است  که : بچه ای که دروغ نمیگه حق نداره کتاب منو بخونه ! پس با وجدان راحت جلوی شغل پدر ؟ نوشتم : قصاب ! و خدا میداند در آن لحظه چقدر دلم میخواست پدرم واقعا قصاب باشد .
یادم هست چهار شنبه بعد که سر کلاس حاضر شدم آقای پلیسی که به ما آموزش میداد مرا صدا کرد و گفت : 
پریرخ ! پدرت قصابه ؟ 
و من در کمال سرافرازی پاسخ دادم : بله . قصابه !
که در این لحظه آقای پلیس گفت : چند بار در این مدت من به شما گفتم یک پلیس هرگز نباید دروغ بگه و نمونه باشه ؟ چرا دروغ میگی ؟ من دیگه اجازه نمیدم تو در این کلاس ها شرکت کنی و خلع درجه میشی ! و به مدرسه و پدرت هم اطلاع میدیم 

حالا دیگه نمیخام پر حرفی کنم و در مورد بازجویی یی که به پدرم و مدرسه پس دادم سخن بگم . فقط میخام بگم ، صمد و دوستانش مثل بهروز دهقانی و اشرف دهقانی که بعد ها هسته اصلی " سازمان فداییان خلق " را تشکیل دادن از اینگونه نفرت پراکنی ها در میان بچه های معصوم چه انگیزه ای داشتن ؟ به دنبال چی بودن واقعا ؟ هیچ بچه ای را نمیشناسم که در رابطه کودکانه خود از شغل پدر همبازیش پرسشی کرده باشد . . چرا اینا فکر نمیکردن اینگونه مباحث حتا اگر درست هم باشند  نمیباید در کتابهای کودکان گنجانده شوند ؟  
 در جایی از کتاب ، کلاغ به الدوز میگه : " برو یک قالب صابون از مادرت بدزد برای من بیار . الدوز میگه : نمیتونم . مادرم میگه دزدی بده "  پاسخ کلاغ را به درستی به یاد ندارم ولی تقریبا چنین چیزی میگه ، دزدی در جایی بده که همه چیز سر جای خودش قرار داره . وقتی هیچی سر جای خودش نیست ، پس دزدی هم عیبی نداره 
به این معنا صمد بهرنگی حتا دزدی را هم تقبیح نمیکند . و کتابی مینویسد به نام " کند و کاو در مسایل تربیتی ایران " که من هنوز آن کتاب را دارم ولی با پیش زمینه ای که از کودکی در مورد افکار ایشان پیدا کردم  تا به امروز هرگز نتونستم لای کتاب را بازکنم .      
  

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

کتانه - 2



قصه پر غصه کتانه را قبلا برایتان نوشتم . از آخرین باری که در این باره نوشتم چند ماهی میگذرد و در این مدت کتانه پیوسته و آهسته کوله بار غصه هایش را که هر روز سنگین تر و سنگین تر میشود به خانه ام آورده و نان اندوه هایی که دیگر حقیقتا  شانه های کوچک و نا توانش به تنهایی تاب تحمل آنها را ندارد با من قسمت میکند . 
تعطیلات مدرسه ها که شروع شد کتانه با مادرش سفری به خارج از کشور رفت . چند هفته ای ست برگشته اند کتانه آمد و از سفرش برایم تعریف کرد و از آینده ای گفت  که پدر و مادر، بدون هیچگونه نظرخواهی از وجود نازنین خود او برایش رقم زده اند .

کتانه نشسته بود و با هیجان حرف میزد .هیجانی که عصبیت در آن موج میزد و من هرگز تا آن روز چنین عصبیتی در او ندیده بودم . عصبیت از هیچ انگاشته شدن از نا دیدن و به حساب نیامدن . آنقدرگفت و گفت و گفت که گفته هابش مرا به دنیایی دیگر ، بسیار دورتر از لحظه و زمانی که درش بویم سوق داد . واژه هایش دیگر برایم مفهوم نبودند و در همهمه غوغایی که در درونم بر پا شده بود ، گم میشدند . گویی زمان در چهل سال قبل منجمد شده بود با چهل سال به عقب برگشته بود  و من یک باردیگر شوربختانه شاهد تکرار تاریخ بودم . شاهد تکرار سرنوشت دو انسان ار دو نسل و مشابهت آنها با هم . تکرار همان اتفاق نا گزیر و آزار دهنده . تنها این بار سوژه نام دیگری داشت . سوژه نازنین ، جذاب و دوست داشتنی امروز نامش " کتانه " بود  .
هنگامی که داشتم دخترک دوازده ساله گریان پنجاه سال پیش را در ذهنم مرور و نجسم میکردم ، دخترکی که  همین گونه روزی با یک کوله پشتی و به دنبال آینده ای نامعلوم روانه فرودگاه مهرآباد شد . کوله ای  که روی آن آدرس پانسیونی در سوئیس نوشته شده بود  و مقوایی که از سوی آزانس هواپیمایی بر روی سینه دخترک نصب شده بود و  جمله " کودک تنها " بر آن نقش بسته بود که خود به اندازه کافی.    تنهایی دختر بچه را فریاد میزد و به رخ میکشید.تا شاید همگان  تنهایی کودکان  رقت انگیز کودکی را بهتر دریابند و گاه سایر مسافران بتوانند با لبخندی مرهمی بر دل ریش او باشند . احساس کردم بغض گلویم را میفشارد . چقدر جمله " کودک تنها " برایش آزار دهنده بود . چقدر بی رحمانه بود این ترکیب . چرا اصلا کودکان باید تنها باشند ؟ بزرگتر ها هرگز نخواهند فهمید تنها و تنها همین یک صفت و موضوف به ظاهر ساده میتواند روح بچه ای را تا ابد تخریب کند ، زخمه بزند و زخمش آنچنان ناسور شود که هرگز ترمیم نشود . چرا بزرگ ها از دنیای کودکان اینقدر فاصله دارند ؟ . 
در این افکار غوطه میخوردم که صدای نازنین کتانه با تلنگری مرا  به زمان حال برگرداند . کتانه در عین هوشمندی و البته به درستی فهمیده بود که حتی یک کلمه از حرفهایش را نشنیده ام ولی با بزرگواری  گفت :
میدونم داشتید به چی فکر میکردید .میدونم ناراحتتون کردم  ولی همه رو از اول براتون میگم و این چنین ادامه داد :
- خاله ، مامان و بابا در یک مورد با هم اتفاق نظر پیدا کردن .باز جای شکرش باقیه که در مورد سرنوشت من با هم اختلاف ندارن نصمیم گرفتن منو ببرن امریکا بذارن پانسیون و خودشونم از همدیگه جدا یشن . هنوزنمیدونم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت ، فعلا تنها گلایه ای که ازشون دارم اینه که چرا به من و نظر من هیچ اهمیتی ندادن ؟ چرا یک بار از من نپرسیدن کتانه ، تو چی میگی ؟ نظری داری یا نداری ؟ اصلا نمیفهمم چرا باید چدایی این دو تا در صورت نبودن من فقط امکان پذیر باشه ؟ خودتون شاهدید که من خیلی قبل تر از خودشون به این نتیجه رسیده بودم که باید از هم جدا بشن ! چرا اینا هیچوقت نمیخان یه چیزایی رو بفهمن ؟ به قول شازده کوچولو ، این آدم بزرگا خیلی خیلی عجیبند !

به این جا که رسید بغض کرد و زد زیر گریه . بغلش کردم 
  سرش را روی سینه من گذاشت و با گریه گفت : خاله کمکم کنید . جالا من باید چکار کنم ؟ 


 چه سوال سختی ! واقعا کتانه باید چکار کند ؟ 

کتانه هشت ساله امروز با دخترک دوازده ساله دیروز هیچ تفاوتی با هم ندارند . تنها فرقشان این است که دخترک دیروزی از فرودگاه مهرآباد رفت و دخترک امروز از فرودگاه امام  رهسپار آینده نامعلوم خود میشود و البته دخترک هشت ساله امروز به مراتب با هوش تر از دخترک دیروز است . تا جایی که در آن لحظه که داشت مرا ترک میکرد به من گفت : 
خاله به من خوب فکر کنید . الان وقتیه که باید تصمیم درست بگیرم . و تا جایی که ممکنه با فکر عمل کنم .نمیخام در برابر تصمیمی که برام گرفته شده و داره آزارم میده ، بی تفاوت باشم .مامان میگه : 
بی برو برگرد این بهترین راه برای تو است . ولی خودتون بهتر میدونید مامان و بابای من نمیتونن مشکل خودشونو درست حل کنن و تصمیم درست بگیرن ، پس چطور ممکنه در مورد من تصمیمشون بی برو برگرد درست باشه ؟ 
.  
همیشه از هوشمندی آدما لذت میبرم . در مورد کتانه و هوشمندیهاییش حقیقتا  گاهی از شدت شوق به رقص میام . کتانه را بوسیدم و ازش پرسیدم دلت میخاد برات چکار کنم ؟ دلت میخاد با مامان بابات حرف بزنم ؟  
کتانه گفت : 
نه ! شما  فعلا نمیخاد حرفی بزنید .چون که ممکنه به من ایراد بگیرن که چرا مشکلات خانواده رو همیشه با شما در میان میذارم و دیگه این که شما یک بار خودتون به من گفتید ، من باید یاد بگیرم مشکلاتم را خودم رفع و رفو کنم . بعدا اگه لازم شد خودم بهتون میگم . شما تنها امید من هستید و رفت . 
از کتانه پرسیدم مگه قرار نبود امریکا پیش مامان بزرگت بمونی و مدرسه بری . پس چی شد ؟ 
گفت : مامان بزرگ قبولم نکرد . . میگه ، من دیگه حوصله مسئوولیت و نوه داری ندارم فقط میتونم تعطیلات کتانه رو بیارم خونه .
کتانه که آماده رفتن بود یک بار دیگر دستش را دور گردنم حلقه کرد و مرابوسید و در گوشم گفت : شما تنها امید من هستید .   
رفتن کتانه را با نگاهم دنبال میکردم  در حالیکه  برای چندمین بار داشتم با خودم  فکر میکردم که ، چه دنیای گندیه که من تنها امیدی کسی هستم !    .            

۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

خاطرات آدم هایی که دیگر در میان ما نیستند .

این عکس گذرنامه شاهنشاهی منه . در واقع اولین گذرنامه مستقل من . تا قبل از این در گذرنامه پدر مادرم بودم . وقتی داشتم ورقش میزدم ، آهی از حسرت کشیدم . این همه کشورهایی را که رفتم یادم نمیاد به یک سفارتخانه برای  گرفتن ویزا مراجعه کرده باشم . البته به غیر از کشورهای عربی - مصر و سوریه -.که اونام تازه خوشامد گفتن و از این که یک ایرانی میخاد به کشورشان سفر کند  کلی به خودشان بالیدن و گفتن برای ما باعث افتخار است که شما به کشورمان سفر کنید . به یاد شهر زیبای دمشق افتادم و حلب اکه دیگر جز مشتی تل خاک چیزی از آن باقی نمانده است . و شهر زیبای قاهره  با هفت خزار سال تاریخ مکتوب و آن همه بناهای تاریخی و عظیم  که عظمت هر یک از آنها  حقیقتا شگفتی انسان را بر می انگیزد وقتی که فکر میکنی اهرام ثلاثه با آن همه عظمت فقط و فقط با نیروی انسانی ساخته شده است و البته رود آرام  نیل ، که بزرگترین و پر آب ترین رود جهان است با  کافه های زیبای اطرافش که مملو از توریست هایی بود که  در کنار رود  با آرامش خاطر و بدون نگرانی ازگرونگانگیری و ترکیدن بمبی در کنار ،  مشروب هایشان را مینوشیدند ، و شهر زیبای ساحلی اسکندریه در کنار مدیترانه . این همه افراط گرایان و متعصب ها در آن سالها کجا بودند . چرا دیده نمیشدن .این همه نا امنی بختک وار از کجا آوارشد سر....... !!!؟ 
سی و چند سال به عقب برگشتم و تمام خاطراتم را مرور کردم . وقتی به خودم آمدم فقط افسوس و افسوس و افسوس یزایم مانده بود . هم سفرانی که در مصر و سوریه همراه من بودند ، امروز دیگر هیچکدام در این دنیا نیستند . پرویز ناتل خانلری ، سعیدی سیرجانی و آخرین آنها " باستانی پاریزی " بود که اخیرا ما را وداع گفت . 
میخواستم برگه آماده به خدمت و معافی از خدمات سربازیم را هم براتون بذارم  . بماند تا فرصتی دیگر . وقتی که کمی از این حال مزخرفم بیرون بیام .
#داستانهای   

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

بندر پهلوی ( انزلی )


نوروز 1357 در انزلی . من و آستیم در سفری به اتفاق مسعود کیمیایی و گیتی پاشایی . در حالی که هیچ  یک نمیدانستیم آیتده چه ارمغانی برای هر یک از ما تدارک دیده است .  مرور عکس های قدیمی پر از حسرت است .پر از آرزوهای فنا شده ، حسرت همه آنچه از دست دادی . حسرت آنچه که باید انجام میدادی و  ندادی . حسرت آنچه که باید میدیدی و ندیدی . حسرت آنچه که باید میگفتی و نگفتی . حسرت آنچه که باید حس میکردی و نکردی .  ولی باز هم نمیدانی ، که اگر میشنیدی و میگفتی و میدیدی و حس میکردی ، آیا روزگارت  قرین این همه سر در گریبانی نبود؟  آیا اصلا تو با هر حرکتی که خیلی هم ختی جسورانه و فکر شده بود میتوانستی چیزی را به دلخواه تغییر دهی ؟ یا فقط گمان میکنی و با این اگر های ساده لوحانه هر روز به سرزنش خودت مینشینی  . زندگی سرشار از نا دانسته ها ست . سرشار از مجهولات و دست آخر سرشار از دلخوشی های کوچکی که به خودت میدهی فقط برای این که زنده بمانی ، زندگی کنی ، نفس بکشی و.................دقمرگ نشوی . تا آن روز که پرده برافتد و نه تو مانی و نه من . روزی با مسعود به این عکس نگاه میکردیم . گفتم : 
مسعود نگاه کن ! از ما چهار نفر ، یک در میانمان  مردیم . فکر میکنی نفر بعدی کیه . من یا تو ؟
بدون تامل گفت : ما چهار تا نیستیم . پنج نفریم و نفربعدی  اونه !
گفتم : منظورت چیه ؟ پنجمی دیگه کیه ؟ 
گفت : عکاسه . نفر بعدی اونه !

۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

خاطره ای از پیست اسکی دیزین

خاطره ای از پیست اسکی دیزین


در یکی از روزهای سرد دی ماه 1356 برای چند روزی با تعدادی از دوستان دانشجو برای اسکی به پیست اسکی "دیزین " رفته بودیم . هوا بسیار سرد و برف زیادی آمده بود .  روز داشت به غروب نزدیک میشد و من در حالی که اسکی میکردم بدون این که متوجه باشم از قسمت شلوغ پیست ، اسکی کنان خارج شدم و در محوطه ای دور، جایی که پرنده پر نمیزد ناگهان زمین خوردم و دیگر نتوانستم از جایم بلند شوم . پام بدجوری شکسته بود و من قبل از این که نگران شکستن پام  باشم ترسی سراسر وجودم را فرا گرفت . چرا که زمستان بود و هوا سرد و روزها کوتاه . هوا داشت رو به تاریکی میرفت و من از تنهایی وحشت کرده بودم  و هر چی نگاهم را به اطراف میگرداندم هیچ بنی بشری در آن نزدیکی یافت نمیشد  تا چشم کار میکرد فقط سپیدی برف بود و سپیدی برف بود و...باز هم سپیدی برف . و منی که داشتم پیش خودم مجسم میکردم ، حالا من تا صبح میمونم همین جا و فردا صبح جنازه یخزده ام را پیدا میکنند . تازه اگر شانس بیاورم و توسط گرگ درنده ای دریده نشده و طعام آنها نشوم .
حقیقتا در یک لحظه تمام آینده شومم را در ذهنم مجسم کردم و به شدت زدم زیر گریه . از میان لایه های اشگ ناگهان نقطه ای رنگی را در میان آن همه سپیدی تشخیص دادم  . نقطه ای که البته فاصله بسیار زیادی با من داشت . کلاهم را از سرم برداشتم و در هوا تکان تکان دادم  و گاهی نیز با چهارانگشت در دهان سوت میکشیدم . میدانستم این تنها شانس را به هیچ وجه نباید از دست بدهم  .  ناگاه احساس کردم نقطه رنگی دارد به طرف من حرکت میکند و اسکی کنان  نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشود .  به من که رسید مرد بلند قامتی را دیدم با کلاه و عینک و لباس اسکی بسیار فاخر و  لحن صدایی آرامبخش که در آن لحظه استیصال و درماندگی برای من فاخرتر و جذاب تر از الحان سروش بود . مرد گفت :
چی شده ؟ زمین خوردی ؟ پات شکسته ؟ چرا اینقدر جای دور آمدی ؟ با کی آمدی ؟
او یکریز و بی وقفه سوال میکرد و من گریه امانم نمیداد تا پاسخ او را بدهم . مرد که این حال را دید . گویی دلش  به حال من سوخت و گفت ، دیگه بسه . حالا دیگه گریه نکن . الان میرم خبر میدم بیآن ببرنت و آمد حرکت کنه که من دیدم باید بر خودم مسلط شوم و به هیچ وجه نذارم مرده بره . پس با عجز و لابه گفتم :
نه ! لطفا نرید . من تنهایی میترسم و اگر شما بر نگردید من همین جا یخ میزنم .
مرد گفت: خیلی خب ، میمونم . دیگه گریه نکن و شیئی رااز جیبش در آورد و با جایی تماس گرفت و گفت: 
 یک هلیکوپتر بفرستید و اوضاع جغرافیایی محل را براشون تشریح کرد . تا هلیکوپتر برسه من که دیگه خیالم راحت شده بود، شروع کردم به حرافی . به مرده گفتم : خدا شما را رساند وگرنه من بیچاره شده بودم و.........بعدم ازش پرسیدم شما چکاره هستید که " واکی تاکی " دارید ؟که البته مرد جوابی نداد و فقط لبخندی پر معنا تحویلم داد . و به جاش ازم پرسید : دانشجویی ؟
و با جواب مثبت من  که  ، بله دانشجو هستم . دوباره پرسید :
تظاهرات هم میری ؟ مثلا روز دانشجو در تظاهرات شرکت میکنی ؟ اصلا دانشجوی چی هستی ؟
همینطور ایشون میپرسیدن و من پاسخ میدادم که : بله در تظاهرات شرکت میکنم . در مملکت آزادی نیست . سانسور هست وکلی سخنرانی کردم در زمینه نبود آزادی و قبح سانسور و اداهای روشنفکرانه که خاص دوره جوانی و دانشجویی ست . تا ملخک برسه کلی از این در و اون در حرف زدیم . از دمکراسی ، از ایسم ها و ایست ها و اینگونه یاوه های ملال آوری که مد روزگار مابود . هلیکوپتر رسید و روی زمین نشست . آقایی که از آن بیرون آمد یک ارتشی بود که سه تا قبّه روی شانه هایش بود و به محض پیاده شدن یک سلام نظامی تمام عیار تحویل مرده داد و گفت : قربان خدا را  صد هزار مرتبه شکر ما فکر کردیم برای شما حادثه ای پیش آمده  است و جلو آمد تا جلوی پای مرده سجده کند که ایشان ممانعت کردند . من با خودم فکر کردیم این مرده حتما سرتیپی ، سرلشگری ، چیزیه . در این افکار بودم که  مرد عینکش را برداشت و من در کمال شگفتی و نا باوری دیدم  که ایشون " محمد رضا شاه پهلوی " دامت برکاته ، شاه ایران زمین هستند که من اینقدر جلوشون سخنرانی کردم و از نبود آزادی و بود سانسور انتقاد کردم !
اینقدر این واقعه برام غیرمنتظره بود که ناگهان بدون هیچ تصمیم قبلی و بی اختیار و با لکنت زبان الکی گفتم : سلام  !
 و وار رفتم . دست و پام را حقیقتا گم کرده بودم و فقط زمزمه های نامفهومی را میشنیدم و خودم را رها کرده بودم و سپرده بودم به دست هایی که مرا بلند کردند و در تشکی گذاشتند و مجکم بستند و به داخل هلیکوپتر منتقل کردند و در بیمارستان دربار زمین گذاشتند . هرگز با این جاه و جلال و عظمت کسی مرا در بیمارستانی تحویل نگرفته بود . فوری عکس و بعد گچ گرفتند و در آخر گفتند : چنانچه مایل باشید میتوانید به خانه بروید و در غیر این صورت همین جا در خدمتتان هستیم .
و حالا حکایتی بود تلفن کردن من به خانه و این که بیاین بیمارستان دربار دنبال من و پاسخ مادرم که میگفت : 
چرا اینقدر مزخرف میگی !؟ بیمارستان دربار ؟  زود بگو کجا هستی تا کسی را بفرستم دنبالت . و من باز قسم میخوردم و ایشان باور نمیکردند . آخرش گفتم :  بابا جان من زمین خوردم . شاه منو پیدا کرد و فرستاد بیمارستان دربار. که مادرم گوشی را داد به بابام و گفت :
من حوصله مزخرفات این دختره دیوانه را ندارم . بیا ببین چی میگه ! و من دوباره توضیح دادم  و دست آخر بابام و آقای محمدزاده آمدن بیمارستان و منو بردن خونه .
روز بعد در خانه استراحت میکردم که تلفن زنگ زد . مادر گوشی را برداشت . کسی از آن سوی سیم حال مرا پرسید و پاسخ مادر که : بله . خوبه تشکر میکنم ! از مادر پرسیدم  : کی بود ؟
گفت : کسی حال تو را پرسید . و فوری اضافه کرد : امیدوارم نخای ادعا کنی اینم شاه بوده ، تلفن کرده حالت را پرسیده !
این جا بود که من فهمیدم ایشان هنوز باور نکرده اند . و البته چند ماه بعد که برای نوروز به دیزین رفتیم صاحب هتل دیزین که از ماجرا آگاه بود به مادرم اطمینان داده بود که تمام قضیه عین حقیقت بوده است
عکسی در یکی از پست های +احسان الله مرا امروز یاد این خاطره انداخت .  خواستم عکس را هم ضمیمه پست کنم . متاسفانه هر چی روی فتو کلیک میکنم باز نمیشه !

  #داستانهای  
  

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

کتانه -1

  واقعیت های تلخ زندگی.......
ساعت 6 بعد از ظهر است . زنگ خانه ام به صدا در میاید . گوشی را که بر میدارم  ، صدای نازنین "کتانه " دختر بچه هشت ساله همسایه را میشنوم که خیلی با ادا و اطوار و به من گفت :
سلام خاله . مزاحمتون نیستم . میتونید چند دقیقه وقتتان را صرف یک آدم گرفتار و درمانده کنید ؟
خنده م گرفته بود ولی جلوی خودمو گرفتم و خیلی جدی گفتم !
البته که وقت دارم . بفرمایید داخل . من همیشه برای تو وقت دارم و دکمه آیفون را فشار دادم .
چند ثانیه بعد دیدم  ، کتانه در حالیکه عروسکش را در یک ساک گذاشته بود وارد خانه شد . بوسیدمش و یک صندلی بهش تعارف کردم و ازش پرسیدم ، چی میخوره  . آب میوه ، چای یا قهوه ؟
گفت : راستش خاله ، میدونم چای یا قهوه تون همیشه آماده ست . ولی من بچه ام اینا برام بده . اگر زحمتی نیست یک آب پرتقال به من بدید .
آب پرتقال براش آوردم و پرسیدم : حالا میشه بگی چی شده ؟ چرا گرفتار و درمونده هستی ؟
گفت : خاله قبل از هر چیز میخام به من قول بدبد هر چی رامن بهتون میگم از قول خودتون به مامانم و بابام بگید . آخه اینا خیال میکنن من بچه ام و هیچی نمیفهمم . ولی میدونم شما رو خیلی قبول دارن . مثلا دیشب مامان از خونه رفت بیرون . من و بابا تنها بودیم . به محض این که مامان پاش رو از خونه بیرون گذاشت ، بابام گفت :
کتانه ، پاشو برو دوش بگیر ! و وقتی که من گفتم ، من دیشب دوش گرفتم و الان موقع دوش من نیست بازم اصرار کرد که نه ، الاّ و بالله باید بری دوش بگیری . خب خاله من فوری فهمیدم  میخاد منو دنبال نخود سیاه بفرسته و من چاره ای ندارم . باید تنهاش بذارم . رفتم توی حمام ولی یواشکی از اون جا بابا را زیر نظر گرفتم . دیدم فوری گوشیش را برداشت و شروع کرد با یکی حرف زدن و قاه قاه خندیدن . در حالی که قبلش  سگرمه هاش در هم بود و کلی هم با من و مامان  بداخلاقی کرد. بعد از آمدن مامان هم بازم با ما حرف نزد و رفت توی اطاق خودش .
گفتم : کتانه ، میدونی بابات با کی حرف میزد ؟  مامان که برگشت تو بهش همه اینا رو گفتی ؟
گفت : ای وای خاله ، از شما بعیده . معلومه که نگفتم .  مگه عقلم را از دست دادم که بگم . البته من میدونم با کی حرف میزنه . باباهمیشه با یک خانم حرف میزنه . بابام girl friend داره ! برای همینه که به شما میگم اینا فکر میکنن من بچه ام و هیچی حالیم نیست . چند بار اینو بهشون گفتم . گفتم ، من شاید بچه  باشم ولی خر که نیستم !
حتی میدونم بابا برای دوستش هدیه های گرون قیمت هم میخره !
و وقتی در کمال شگفتی ازش پرسیدم ، که اینو دیگه از کجا میدونه . گفت :
پدر دوستم یه عطر فروشی بزرگ داره . پدر مادرامون جلوی در مدرسه با هم آشنا شدن . دوستم چند روز پیشا ازم پرسید ، کتانه ، تولد مامانته ؟ گفتم ، نه ! چطور مگه ؟ گفت ، دیشب که بابا  آمد خونه به مامان گفت ، فکر کنم تولد خانم........ست . امروز همسرش آمده بود مغازه ، براش یه عطر گرون قیمت خرید .حالا خاله میترسم یکهو مامان دوستم از همه جا بی خبر مامان رو ببینه و تولدش رو بهش تبریک بگه و بدتر این که بپرسه از بوی عطر خوشش آمده یا نه ! درستم نیست که من اسرار خانواده رو بهشون لو بدم . 
به شدت به هم ریختم . فکر میکردم این همه دغدغه فکری و نگرانی  برای یک بچه هشت ساله چقدر میتواند سنگین و بیشتر از گنجایش و توانش  باشد . حقیقتا بریده بودم و اصلا نمیدانستم چه واکنشی باید نشان بدهم . تنها کاری که کردم فقط  کمی او را دلداری دادم  و نا خود آگاه او را بغل کردم و گفتم : نگران نباش . من نمیذارم !
از کتانه پرسیدم : حالا تو چی رو میخای من به مامانت و بابات بگم ؟
گفت : خاله این دو تا باید از هم جدا بشن . مامانم از صبح تا شب داره ماهواره نگاه میکنه . ها !!! ولی من نمیدونم پس چرا به حرفای این روانکاوا گوش نمیکنه . به قول خانم دکتر " فرنودی " ، پدر من کالای ازدواج نیست ! مامان باید تکلیف خودشو روشن کنه تا بیشتر از این اعصاب من و  خودشوخراب نکنه . خسته شدم از دست دعواهای اینا . عه !!!
در این جا پرسشی از کتانه کردم که پاسخش  اوج درک و درایت و هوشمندی این بچه بود . 
پرسیدم : کتانه ، تو فکر میکنی بیشتر کدامشان مقصر هستند . پدرت یا مادرت ؟
گفت : خب ، خاله بابا بدکاری کرده دوست دختر گرفته . ولی مامان هم یه کارایی میکنه که از نظر من خیلی بده . همیشه تنهایی مهمونی میره . مسافرت های طولانی میره . به خونه اصلا نمیرسه . فقط فریبا جون که خونه ما میاد و آشپزی میکنه من و بابا غذا داریم ولی اگه فریبا جون نیاد من و بابا باید بریم رستوران . بعدم ،  مامان حقوقش از بابا بیشتره . ماشینش از بابا شیک تره و همیشه اینا رو تو سر بابا میزنه . 
 .و اضافه کرد : یه نگرانی بزرگ من خوشبختانه دیگه بر طرف شده . تا پارسال میترسیدم دوباره بچه دار بشن . ولی الان دیگه خاطرم جمعه . برای این که اصلا دیگه با هم در یک اطاق نمیخوابن !
این جا بود که با خودم فکر کردم  و کلی به مغزم فشار آوردم که به خاطر بیاورم که  نسل ما تا چند سالگی فکر میکردیم بچه ها از توی کلم بیرون میآن . ولی به خاطر نیاوردم !
به کتانه قول دادم با پدر مادرش حرف بزنم  و اطمینان دادم که همه رو از قول خودم میگم .

وقتی  کتانه  داشت با عروسکش از پله ها پایین میرفت و مرا با یک دنیا شگفتی و بار امانت پشت سر جا میذاشت ، روی شانه هایم و یا شاید قلبم بد جوری احساس سنگینی میکردم . دهانم تلخ تلخ بود . گس بود . نمیدانم چه مرگم بود . ولی این اهمیت نداشت که چه بلایی سر من آمده . آنچه اهمیت داشت این بود که دخترکی هشت ساله توانسته بود با روایت اندوهش تا مغز استخوانم را بسوزاند و مرا آنچنان درگیر خودش کند که بر دغدغه های بلاهت آمیز خودم پوزخند بزنم و.......
  با خودم فکر میکردم : واقعا ، کتانه ممکن است بچه باشد ، ولی مطمئنا خر نیست . به قول " شازده کوچولو " :" این آدم  بزرگا راستی راستی خیلی عجیب اند " .هیچوقت نمیخواهیم باور کنیم . کتانه و کتانه ها را باید جدی گرفت و به حرفهایشان گوش داد . بچه ها گاهی درست تر از بزرگها فکر میکنند .
کتانه به پاگرد پله که رسید برگشت و با نگرانی به من نگاه کرد و گفت :
خاله میدونم توقع زیادیه ، ولی اجازه میدید اگر بازم مامان و بابا با هم دعوا کردن من بیام پیش شما زندگی کنم ؟
و من  در حالی که بر جایم میخکوب شده بودم  ، نا خود آگاه گفتم : بله . میتونی !
شب چله 1392

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

ازمیان کاغذ پاره هایم .....



سخن نمیگوییم . چشمهایمان بسته است و من روشنایی و جاذبه چشمان وصف ناپذیرت را می بینم و لبخند دهان خاموشت را مینوشم .. خود را بر قلبت میفشارم و طپش زندگی جاویدرا میشنوم  .
به تو گفتم : خنده ات را دوست دارم .
و تو خنده ات را به کابین عشق من دادی .

مغرور تر و استوار تر از آن بودم که بتوانم زیر بار عرف و عادات و قوانین نابرابر بلا تصوّر و از پیش تعیین شده ای که بر من تحمیل میشد بروم . تمام رنج های ما ازهمین قوانین و رفتار اجتماعی سرچشمه میگیرد .  من هرگز نمیتوانم افکارم را به آسمان ها گسترش دهم و به خود بباورانم که شاید این قوانین آنقدر ها هم طالمانه نباشند . تمام باید ها و نباید ها بیرحمانه بود و بد جوری بر قلبم سنگینی میکرد . از تبعیت بیزار بودم .
به خاطر داری روزی را که به تو گفتم ، هنوز هم لبخند را دوست دارم ، ولی فکر نمیکنی دنیا با باید ها و نبایدهای نابرابر و نا همگونی که هر یک از ما  هیچگونه نقشی در ایجادشان نداشته ایم دست و پایمان را بسته  ، و به تدریج از ماشکلکی ساخته که باید زیر بار ننگ و رسوایی از قراردادهای اجتماعیش پیروی کنیم ؟
لبخندت محو شد .
رفتی .... و هنگامه ای بود ؛ رفتنت.................
........................
مرا ببخش . همیشه از تسلیم و رضا بیزار بوده ام .
#داستانهای واقعی
1372

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

ازدواج من و آستیم -1

    روزی که به خواستگاری من آمدند .

.سالهایی که تین ایجر بودم ، همکلاسی ها و دختر های همسایه هر روزه از خواستگارهای جورواجوری که برایشان میآمد سخن ها میگفتند . از مراسم روتین چای آوردن و صحبت هایی در باب مهریه و شغل و کسب و کار داماد و اینگونه حواشی که قند توی دل هر دختر جوانی آب میکرد . در تمام مدتی که اینگونه تعاریف را می شنیدم ، همیشه یک سوال اساسی در ذهنم شکل میگرفت که : پس چرا تا حالا هیچ کس به خواستگاری من نیامده است ؟
و هر بار که این سوال را با مامان در میان میگذاشتم ، در جوابم میگفت :  تو باید بری زن بگیری !
و اضافه میکرد ، تا وقتی که  هفت تیر به کمرت میبندی و با پسرا دزد و آرتیست بازی میکنی و از درخت های خونه بالا میری و از ننه میخای که بشقاب ناهارت را بیاره پایین درخت و بده دستت تا اون بالا ناهارت را کوفت کنی ، مردم عقلشون را از دست ندادن بیآن خواستگاری تو !
سالها به تندی گذشتند . دوران کودکی و آرتیست بازی ومدرسه را پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم و همچنان هیچ خواستگاری زنگ خانه ما را به صدا در نیاورده بود . و من کما فی السابق در حسرت چای آوردن برای خواستگار بودم . آرزویی که   هرگز بر آورده نشد !
در جریان روزمره گی های درس و دانشگاه و دغدغه های سیاسی نسل ایده ئولوژی زده آن روزگار و کافه نشینی هایی که جزء لاینفک برنامه های روزانه بود ، چقدر حرف میزدیم . از جبر تاریخی . از مرگ تمدن های بزرگ . ماتریالیسم و فاشیسم و مانیفست مارکس و تاریخ جنگ های طبقاتی که گاهی به تقلید تمسخر آمیزی مبدل میشدند ..... چه حرف های یاوه و ملال آوری ! و گاهی چقدر خودمان را جدی میگرفتیم ....  بگذریم .
در آن روزها با جوانی آشنا شدم که احساس میکردم اندیشه اش بسیار متفاوت تر با همه کسانی ست که تا آن روز دیده بودم .
کسی که از هر چه اندیشه سوسیالیستی بود ، متنفر بود و میگفت : از دو قشر خیلی بدم میاید . سوسیالیست ها و پلیس ها . ولی اگر روزی مجبور شوم یکی از این دو را انتخاب کنم ، حتما پلیس بودن را ترجیح  خواهم داد . و این جوانی که من یک دل که نه ، شاید صد دل عاشقش شدم " محمد آستیم " نام داشت .
روزگار بر همین منوال میگذشت و من هر  روز در کافه نادری ، فیروز و تهران پالاس ،  آستیم را ملاقات میکردم ولی دریغ و درد که هر چه منتظر شدم  آستیم روزی بالاخره به من پیشنهاد ازدواج بدهد ،  نشد که نشد ! 
یک روز با " فرهاد مهراد " توی " ریویرا " ی قوام السلطنه نشسته بودم . از فرهاد پرسیدم : 
فرهاد ! تو خبر نداری آستیم بالاخره میخاد منو بگیره  یا نه ؟
فرهاد گفت : والا نمیدونم . از قصد آستیم خبر ندارم ، ولی اگر تو قصد ازدواج داری ، خب من هستم . دیگه ! 
این جا بود که دیدم ، نه ، اوضاع من همچی هم بد نیست و نباید زیاد از خودم نا امید باشم !
چاره ای نبود . بالاخره شبی تصمیم گرفتم خودم قدم جلو بذارم و از آستیم خواستگاری کنم . و کردم . فردای آن روز رفتم هتل تهران پالاس و دیدم آستیم و اسماعیل خویی  سر یک میز نشستن و دارن از " مارتین هایدگر " میگن و میشنون . و چقدر هم که این دو نفر همیشه با هم اختلاف عقیده و دیدگاه داشتند . ریشه اختلافشان بیشتر ازاحساسات سوسیالیست مسلکی اسماعیل ناشی میشد .  آستیم ، گاهی در بحث خیلی  بی ملاحظه میشد و تند با اسماعیل برخورد میکرد و اسماعیل در آن زمان استاد من بود و من همیشه به آستیم ایراد داشتم که باید بیشتر ملاحظه او را بکند . البته ، نه به خاطر نمره ، که اسماعیل به همه دانشجو ها از سر تا ته یک " الف " میداد . در واقع اصلا امتحان نمیگرفت . و آستیم همیشه در پاسخ ایرادهای من میگفت :
 آخه ، تو کت من نمیره  آدم نازنینی مثل اسماعیل خویی چنین دیدگاه سوسیالیستی داشته باشه !
 کنار میزشون ایستادم و صبر کردم یه بفرما بزنن . ولی بحثشان آنقدر داغ بود که هیچ اعتنایی به من نکردن . بهتر دیدم یک شوک به آنها وارد کنم . پس ، ابتدا به ساکن و قبل از هر سلام علیکی گفتم : 
آستیم ! بالاخره تو میخای بیای خواستگاری من یا نه ؟
شوک کارگر افتاده بود . هر دو ساکت شدند و تازه حالا متوجه حضور من شدند . 
آستیم هم بلا فاصله گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی !؟  باشه کی بیام ؟
و جذابیت داستان تازه از این جا شروع میشه . ولی من اطمینان دارم که شما چون خانواده من و به ویژه مادر مرا نمیشناسید شاید هرگز نتوانید درک یا تصور کنید چه فاجعه ای در شرف وقوع بود !
مادری که فکر میکرد هر کی پنجاه پشت ، شجره نامه مکتوب پشت سرش نداشته باشه ، پس حتما از تو تخم مرغ در آمده !
شب که برگشتم خونه ، در کمال شهامت به مامان گفتم : چه روزی وقت دارید ؟ قراره برای من خواستگار بیاد !
با بی اعتنایی نگاهی به من کرد و گفت :  خواستگار ؟ خواستگارت دیگه کیه ؟ لابد یکی از همین گدا گشنه های روشنفکره که باشون معاشرت میکنی .....
    گفتم : بله ، مادر جان . دقیقا حدستون درسته ..............
 دیگه پاک  زده بودم به last cable  !!
گفت : لیاقتت همینه و از کنار تلفن تقویم را برداشت . کلی تقویم را زیر و رو کرد ، تا یک روز خالی پیدا کند . و بالاخره دوشنبه ای را اونم  فقط برای دو ساعت وقت داد . که این در فرهنگ مادر من یعنی end از خودگذشتگی ! چرا که ایشان اصلا حاضر نبود به هیچ وجه برنامه های خودش را به خاطر بچه هایش یا هرکس دیگری تعطیل کند . و از آن جا که آستیم پدر- مادر نداشت قرار شد آقای کیمیایی بزرگ پدر مسعود به عنوان بزرگتر در این مجلس حاضر شود . ولی از بد شانسی یک روز قبل از موعود آقای کیمیایی به شدت مریض و راهی بیمارستان شد و گفت , تاریخ خواستگاری را عوض کنید . که البته امکان نداشت . میدونستم اگر چنین چیزی را به مامان بگم ، به شدت قاتی میکنه و میگه : من از اول میدونستم نه خودت لیاقت داری ، نه خواستگارات . میدونستم  که حتما یک بی سر و پا تر از خودته .  اصلا معلومه شعور اجتماعی نداره و.......خدا میدونه چه حرفهای دیگری از همین دست . در نهایت قرار شد مسعود و آستیم دو تایی در مجلس خواستگاری حاضر بشن . در حالی که من هنوزهم تا این لحظه جرات نکرده بودم به اطلاع ایشون برسونم آقای خواستگار ننه بابا ندارن و با دوست محترمشون در مجلس خواستگاری حضور به هم خواهند رساند !
در این جا من با ید شمه ای از position آن زمان این دو خواستگار بسیار محترم را برای شما تشریح کنم و به تصویربکشم .مسعود ریش های بلندی داشت . تقریبا تا روی شکمش با موهای کوتاه  . و آستیم برعکس ریش های کوتاه با موهایی تا پایین شانه ها ! روز و لحظه موعود ، با استرس زیاد کم بالاخره فرا رسید . نگران بودم که مامان چه برخوردی با قضیه میکنه . با بی قراری راه میرفتم . نمیتونستم یک جا بشینم . در افکار خودم به شدت غوطه ور بودم که یکهو مامان گفت:
اجازه نداری برای اینا چای بیاری . ها !  تا این جا هر غلطی دلت خواسته کردی ولی از این جا به بعد منم که دستور میدم  . با این حرف آب پاکی را ریخت رو دست من که یعنی ، از این جا به بعد ،  دیگه خفه شو !
و آرزوی چای آوردن برای خواستگار را به دل من گذاشت !
رفتم توی آشپزخونه پیش ننه . ممه ای که  حضورش همیشه برایم آرامبخش بود . عین قرص والیوم . و همینطور که با نگرانی داشتم کوچه را برانداز میکردم ، ننه ، ننه بیچاره و مهربان من ، مثل همیشه آمد و در کنارم ایستاد و گفت : 
راستش را به من بگو ،  خواستگارت عیب و ایرادی داره !؟ 
گفتم : نه ،  ننه ! معلومه که نداره . مثلا چه عیب و ایرادی ؟ 
گفت : من تو را میشناسم . اصلا به حال خودت نیستی . چیزی هست که الان بخای به من بگی ؟ 
 و.......در همین لحظه دیدم ماشین  مسعود که یک بنز کوپه با سقف کروکی بود جلوی خونه ما ترمز کرد . ننه  داشت با دقت ظاهر غیر متعارف  مسعود و آستیم را بررسی میکرد ی که من از چهره ش کاملا پرسشیرا که در دهنش شکل میگرفت میخواندم . در حال ، با  لحنی سرشار از نگرانی و نا باوری  گفت : ای پریرخ جان . نکنه اینا باشن !!!!؟
و من در پاسخ گفتم : ننه جان از قضا خود خودشونن . که ننه دو باره گفت :
ای بختِم ! ای بدبختِم ! حالا خانم قیامت میکنه . پس بگو . پس همین بود که تو اصلا به حال خودت نبودی  !
به سرعت برگشتم توی هال که اف اف را بزنم . دیدم مامان روی مبل مخصوصش تکیه زده و با غرور خاصی ، با ظرافت هر چه تمامتر  و با طمانینه به چوب سیگار نقره ش افتخار میداد و پکی به آن میزد .

همین طور که به طرف در میرفتم ، در یک هزارم ثانیه سوالی مثل برق از دهنم گذشت و سرم آوار شد  . از خودم پرسیدم :  چرا من تا حالا  فقط نگران شوک شدن مامان از دیدن آستیم و مسعود بودم  و اصلا به فکرم خطور نکرده بود که شاید این دو نفرهم به همان اندازه ، و حتی خیلی بیشتر از رفتار مادر من که حتما برایشان خیلی هم غیر متعارف بود ، شوک شوند !؟ 
این فکر باعث شد بیشتر دلشوره بگیرم ، چرا که وظیفه م سنگین تر میشد . علاوه بر مامان ،  پاسخ هزار جور چون و چرا های این دو نفر را هم باید میدادم . ولی خب ، دیگه خوشبخانه فرصت فکر کردن به این بدبختی جدید را نداشتم . و البته بعدا فهمیدم که همینطور هم بوده است .
پ . ن : ....و این جکایت درمهرماه 56 بود که دنباله آن را میخوانید
#داستانهای

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

پشت صحنه رضا موتوری...



سال 1349 بود فیلم " رضا موتوری " ساخته مسعود کیمیایی کلید خورد . فیلمی که در زمان خودش با اظهار نظرهای مخالف و موافق  زیادی رو به رو شد . داستان فیلم ، آخرین روزهای زندگی  یک پهلوان زیر بازارچه را حکایت میکند که حالا به جرگه سارقین پیوسته است و کیمیایی میخواهد گوشه های تلخ و اندوهبار زندگی قهرمان را آشکار سازد . اما قصد من از این نوشته ، نقد فیلم نیست . فقط روایت خاطره ای از پشت صحنه فیلم است .

سکانس  : قهرمان قصه - بهروز وثوقی / رضا  - زخمی و خون چکان ، سوار بر موتور
لوکیشن : میدان ونک . خلوت . شب
بهروز وثوقی گریم شده . کارگردان و فییلمبردار ها و نور و صدا آماده هستند . دور میدان ونک را بسته اند و رضا موتوری که از پیشانیش خون میچکد بر موتور قرار میگیرد و قرار است خون ها از پیشانی او بر اگزوز موتور بچکند و جزززززززززززز به گوش تماشاگر .. .
صدای کارگردان را میشنویم که : دوربین ، نور ، صدا ، حرکت !
رضا / بهروز شروع میکند به چرخیدن . هنوز دور اول را نزده ، که ناگهان صدای "عبدالله غیابی " دستیار کارگردان را میشنویم : کات !
جوانکی مو بلند . هیپی مسلک . با شلوار لوله تفنگی در کادر فیلمبرداری ظاهر شده بود و عین  "جیمزدین " مرحوم ، بر زین موتور پشتک وارو میزد و هنر نمایی میکرد.عبدالله رفت جلو . یقه طرف را گرفت از موتور کشید پایین و گفت: این جا را امشب قرق کردیم . اجازه نامه از پلیس تهران هم داریم برو یک جای دیگه هنرنمایی کن . طرف با اداهای اون جماعت اوا خواهرها گفت:
 *وا ..!* به تو چه مربوطه ؟ من دلم میخاد ، همین جا برونم . اصلا تو کی هستی ؟
این اتفاق چند بار تکرار شد . بار آخر عبدالله یک کتک اساسی به این جوانک زد و ایشون از صحنه بیرون رفتند و بعد از کلی دردسر و گریم مجدد ، فیلمبرداری از سر گرفته شد .
در حال فیلمبرداری بودیم که ناگهان این بار ماشین گارد ویژه کلانتری دربند ، با سی تا مامور ، در کادرظاهر شد ! ماشین گارد ، مستقیم آمد و جلوی کیمیایی ایستاد . پشت ماشیین کلی گارد ویژه نشسته بود وجیمزدین هم در بینشان بود . افسری از جلوی ماشین پیاده شد و ادای احترام کرد و پرسید : قربان ! کدام یکی بود اسائه ادب کرد ؟که شازده با کلی ادا و اطوار ، گفت : اون بود !
در یک چشم به هم زدن ، عبدالله را لوله کردن و مچاله پرتش کردن پشت ماشین و گاز دادن و رفتن و فیلمبرداری تعطیل شد .
 کیمیایی و بهروز وثوقی و........ دنبال ماشین گارد رفتیم تا کلانتری دربند . افسر نگهبان از عبدالله پرسید : نام ؟
عبدالله هستم . سرکار
نام ؟
کیوان هستم .
افسر نگهبان به عبدالله گفت : مرتیکه احمق چرا بچه مردم را زدی ؟ یه پدری ازت در آرم که حظ کنی .عبدالله گفت : 
سرکار به خدا تقصیر خودش بود . چند بار گفتیم نیا . گوش نکرد ....افسره گفت: 
 خفه شو!  مرتیکه حالا من ثابت میکنم ، تقصیر توئه ! و به یه سرباز وظیفه گفت :
برو دفتر چاقوکشی های شش ماه اخیر را بیار و بخون . سرباز خوند : حسن . حسین . تقی . نقی . مراد . کریم . کرم . عبدالله  صادق ................گفت حالا برو ، دزدی های شش ماه اخیر را بیار ، بخون .سرباز دوباره خوند : ممد . حسن . حسین . رضا . صادق . کریم . عبدالله . رحمت .عزت . تقی . نقی .عزت . داوود. رحیم..........................
این جا بود که افسره رو کرد به عبدالله و گفت : حالا دیدی ؟ حرومزاده ! حالا دیدی تقصیر تو بود ؟
عبدالله گفت : من ؟ من ؟ چی رو تقصیر منه  سرکار ؟ ما داشتیم .................
افسر گفت : خفه شو مرتیکه . صد تا عبدالله تو اینا بود . ولی  یه دونه کیوان دیدی ؟
---------------------------
پ.ن. ولی افسره خیلی با حال بود . همین جوری " کیوان خسروانی " را خر کرد و فرستاد خونه و بهش گفت ، شما برو استراحت کن . من پدر اینا رو در میارم . بعدم که اون رفت ، رو کرد به کیمیایی و بعد کلی چاق سلامتی و عذرخواهی از عبدالله  برای فحش هایی که داده بود . گفت : حالا برید ادامه بدبد . بعدم خندید و اضافه کرد ، اینا رو نزنید . اینا قرمساق نشنیده هستن . وقتی میزنید کار ما خراب میشه . همون اول اگر تلفن میکردید به ما ، این همه دردسر درست نشده بود .
#کیمیایی 

طنز غم انگیز تاریخ



  روزگار غدار به ناگاه قرعه فالش را به نام " علی مطهری " زد  و دور بینی و دستگاه شنودی در دفتر این انسان شریف از بخت برگشته و مقیم درگاه حرم کار گذاشتند  . آنچنان که به پر قبای ایشان برخورد و فریاد حقوق پایمال شده و اعتراضشان به آسمان هفتم رسید  . در صحنه علنی مجلس از نقض حریم خصوصی حرف زدند و فریاد عدالت خواهی و وا اسلاما و وا قانون اساسی سر دادند .
در عین حال گویی تا به امروز ایشان نمیدانسته اند سالهاست حریم خصوصی مردم نقض میشودو از قضا خود ایشان یکی از نقض کنندگان خیلی پر کار و پر توش و توان این مقولات و اعتراض هم چون منی به رعایت این حریم ها ، حتما از دید ایشان ابلهانه و زیاده خواهانه است هستند . ایشان همچون پدر بزرگوارشان تمام آیین ها و سنت های ایرانی را دور از شان نظام اسلامیشان قلمداد میکنند و هرکسی را که چارشنبه سوری برگزار کند خودش و پدر جدش را الاغ و نفهم خطاب میکنند .

   آقای مطهری ! تا جایی که من به یاد دارم همیشه  با جدیت هر چه تمامتر از حجاب برتر
حرف زده اید و سایرین مسئوولین را نیز ترغیب میکنید که چادر را سر من و ما کنند .
 هر سال اول مهر پیشنهاد میدهید امنیت دانشگاه دانشجویان بد حجاب را به داخل دانشگاه ها راه ندهند . به نظر شما اینها تجاوز به حریم خصوصی افراد نیست ؟ 
جناب مطهری ، طرح چنین اظهار لحیات و افاضات فاضلانه که  نشان ازعقلانیت گوینده دارد از جانب شما برای ملت زیادی  معقولانه است و درست به همین علت به شما نمی برازد و فقط باعث و بانی خنده برای ملت و خوراک جوک سازی برای طنز پردازان میشود .
و اما در خاتمه ، دست اون کسی که شنود در دفتر شما کار گذاشته است درد نکند . دمش گرم !
تابستان 92

و باز هم عشق .....در میانه کاغذ پاره هایم



شب ها به عادت معهود بر قلبم دست نهاده و به ضربان آن گوش داده ام تا شدت آنرا حس کنم .
سپس به تحلیل سعادت خود مشغول شده ام و در این کار ناگهان اندکی تلخی ، سراسر سعادتم را به زهر خود می آلاید . تو هرگز نمیدانی این سم قتال با چه تندی و شدتی در من اثر کرده است . تمام زندگی خود را مرور میکنم . افسوس و ندامت برای صدمین بار دلم را به درد آورده است . در نظر میآورم که اگر جسورانه تر به پیش تاخته بودم ، زندگیم چقدر سرشارتر و متغیر تر از این میبود که هست .
زمزمه های تو که برایم گویای نکته های ناخوشایندی بود اثرش در زندگی من چنان سهمناک بود که مثل رعدغرید و جهان ذهن و روحم را لرزاند . طنین این ارتعاش آن چنان بود که تا مسافت های دوری شنیده میشد .
تو هم شنیدی ؟ حتما شنیدی . تو نمیتوانی نشنیده باشی . به یاد ندارم هرگز چیزی از تو مغفول مانده باشد . روزهایی را به خاطر دارم که تارهای جانت حساس بود . گاهی چیزهایی را میشنیدی که من از شنیدنش ناتوان بودم و تو از این بابت همیشه سرزنشم میکردی .
امروز چگونه ای ؟   تو نمیتوانی بشنوی و بی اعتناء بمانی  . اگر غیر از این باشد باید اعتراف کنم در شناخت تو اشتباه کرده ام و حسّ های من هنوز چقدر خطا میکنند . نه عزیز من تو نمیتوانی بشنوی و بی تفاوت بمانی !

من فقط از خود سخن میگویم . اما نه از سر خودپرستی . میخواهم خودم را روشن و بدون کنایه بیان کنم  .
دل من زمانی برایت تپیدن گرفته بود . بدون تردید تپش آن نا به جا و نا به هنگام بوده است . اما همین حال به من آموخته است ضربان عادی را از غیر عادی تشخیص دهم . و تو خوب  میدانستی که حضورت  برای من نه تجمل زندگی ، بلکه آب و نان زندگی ست .
آری ، این است منطق تمایل و اشتیاق .و عدم این تمایل هر آدمی را به قعر پرتگاه سوق میدهد .
میپرسی این ها را برای چه مینویسم ؟ میترسم رو در رو چیزهایی بر زبانم جاری شود که نیت صادق مرا در نیابی و از من برنجی و داستان با وعده دیدار دوباره فردا و فرداها پایان یابد . اما اکنون که تو را در کنار ندارم ، همه چیز شکل دیگری دارد کاغذ نسبت به ملاحظات بی اعتناست و من در عین آرامش مینویسم .
ما بی تو خرابیم . تو بی ما چونی ؟
12 اردیبهشت 70

عشق.....



عشق نباید تمنا کند . نباید التماس کند . عشق باید چندان قوی گردد تا مبدّل به حقیقتی گردد . عشق باید به جای اینکه مرا مجذوب کند ، جذب کند . من نمیخواهم چیزی ببخشم . میخواهم تسخیر کنم . نمیخواهم در خود فرو روم . نمیخواهم عشق همه چیز را در من بسوزاند . میخواهم آنقدر عاشق باشم که دیوانه ام بخوانند ، مگر نه این که عشق سر حدّ جنون است ؟
میخواهم آنقدر عاشق باشم که وقتی معشوق را در آغوش میگیرم ، تمام آسمان و گل ها و درختان و رنگ ها و زمزمه جویبار ها را بشنوم  . میخواهم تو را با تمام زیبایی ها در آغوش بگیرم و تمام ستارگان با تو ،  یک جا در گستره بازوانم قرار گیرد . در آن لحظه میخواهم  همه چیز به من تعلق داشته باشد . عشق باید به جای تصرف یک زن یا یک مرد ، تمام گرمای هستی را تصرف کند .
آنگاه که عشق جسمانی و روحانی را در هم آمیختی ، دیگر فرقی نمیکند که او را در کنار داشته باشی یا .......
با او حرف میزنی . صدایش را میشنوی . میخندی ، عطرش را استشمام میکنی و دیگر نمیدانی او بود یا یک موجود خیالی !
اما چه بسیارند که برای نابود شدن ، دوست میدارند   . عشق باید تورا به مکنونات  و اسرار عالم هستی رهنمون کند .
عشق را نباید لگام زد . عشق باید هر آنچه میخواهد با تو بکند  . بله ، باید آن قدر عاشق باشی که دیوانه ات بخوانند مگر نه این است که عشق نهایت جنون است ؟ عشق ، استاد بزرگی ست . در محضر عشق فقط شاگردی کن .

عشقت کند هر آنچه که باید ، تو هوش دار !
شاگرد باش ! عشق تو خود را بس اوستاد

خرداد 92 Ladan L. 

دوران چو نقطه......

                     دوران چو نقطه عاقبتم ، در میان گرفت !


.آقای هاشمی من از شما پاسخ میخواهم .
یادتان هست در اواخر زندگی آقای خمینی و بعد از تاسیس  نهاد هایی چون " شورای نگهبان قانون اساسی " و " مجلس خبرگان رهبری " شخص شما از شذت نگرانی در مورد نظام بدون حمینی ، از ایشان خواستید با تاسیس نهادی  به نام " تشخیص مصلحت نظام " نیز موافقت کند ؟
و آیا یادتان هست که آقای خمینی ابتدا موافقت نمیکردند چرا که با نهادهای موازی مشکل داشتند و میگفتند همین هایی که فغلا دایر شده برای بقاء نظام کافی ست و .........ولی  شما با اصرار به ایشان قبولاندید که کار از محکم کاری عیب نمیکند  " تشخیص مصلحت..." میتواند در نهایت از همه آنها قدرتمند تر عمل کند و در واقع  میتواند  عند اللزوم حتی فرای  قوانین مذهبی و اصول قانون اساسی و برای مصلحت نظام تصمیم گیری کند . و مآلا موافقت ایشان
را جلب کردید و تا به امروز بر کرسی بی عملی آن تکیه زدید .
نهادی که شما بر سریر آن تکیه زده اید برای مصلحت کشور و مردم و نظام چه کرده است ؟
شاید بر این عقیده هستید که خوشبختانه همه امور آنچنان بر وفق مراد و مصلحت بوده است  که عملا نیازی به دخالت و تشخیص مصلحت شما نبوده است ؟ .
شاید مشکلات اقتصادی ، بی عدالتی ها ، نیرنگ و تزویر و ریا و دروغ و اختلاس و همه آنچه که به طور روزمره  در سطح جامعه باعث تضعیف ایمان مردم شده  در قبال در گیری های سیاسی و رفتار جاه طلبانه مسئوولین و مشکلات روابط خارجی و تحریم ها و داستان غم انگیز انرژی هسته ای هیچ محلی از اعراب ندارد !؟
آقای هاشمی !
برای یک بار هم که شده  زحمت بکشید و با صداقت " نظام " را برای ما تعریف کنید . اگر مصلحت نظام ، ناظر به مصلحت ایران و مردم ایران و حفظ تمامیت ارضی ایران است که باید بگویم کم کاری فرموده اید . اگر ناظر به شرافت و اخلاق و انسانیت است که باز هم متاسفانه کم کاری فرموده اید . اگر ناظر به دین مبین اسلام و اعتقادهای مردم و مذهب تشیع است باز هم کم کاری فرموده اید .چرا که، فروغ آیین محمدی در کاستی گرفتن است و وخامت این اوضاع نیز باز هم از قصور روحانیت است و این بر عهده روحانیت است که برای اعتلاء اسلام و فروغ از دست رفته آیین آن قد علم کند .
ولی چنانچه در این جا به من پاسخ دهید " مصلحت " مورد نیاز و ادعای ارگان عریض و طویل شما منحصر و ناظر به تعدادی اندک از کسانی ست که در راس هرم قدرت صاحب جان و مال و ناموس هفتاد میلیون آدم هستند ، من دم ، فرو میبندم و منتظر بوی بهبود از اوضاع جهان نمیشوم که زمانه  بد حوری بوی ادبار و تعفن میدهد .

متاسفم که باید بگویم ،   از آیین محمدی یک بار دیگر شرار " بولهبی " بر میجهد ! 
و در آخر ،هرگز از خودتان پرسیده اید ،  روزی که این نهادهای ریز و درشت را پی افکندید در مخیله تان میگنجید که روزی همین صافی ها خودتان را نیز غربال کند ؟
اطمینان دارم در آن روزگاران مست از غرور پیروزی ، من و مای بی مقدار را لگام میزدید . ما را در دایره پر نفوذ شما جایی نبود . دایره گسترده  شما هر روز تنگ تر و تنگ تر شد  تا جایی که جور روزگار غدار و قدر ناشناس! شما را نیز چو نقطه  در میان حصار ناخودی ها گرفت . همانطورکه چه بسا  امروزیانی که فردا در حصاری از همبن سنخ قرار گیرند . چرا که اگر دنیا همیشه بر یک منوال بود ، امروز شمایان بر تخت " پهلوی " تکیه نمیزدید و پهلوی بر تخت قاجار و...........
لگام گسیخته تر برانید آقای هاشمی . لگام گسیخته تر !
 و چه خوش گفت :
 چاه مکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی ..
شهریور91
#هاشمی_رفسنجانی 

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

تعزیه...

  جیپ یزید !  


نمیدانم هیچ یک از شما تا به حال تعزیه ، یک تعزیه واقعی را دیده اید یا نه ؟ تعزیه هایی که در کمال هنرمندی و به صورت یک تآتر وافعی اجراء میشد . بازیگرانی در نقش های امام حسین ، فاطمه ، یزید ، معاویه ، زینب ، شمر ، علی اکبر ، علی اصغر ، و ابوالفضل که دست نداشت و دلو آب را به دندان میگرفت  و گهواره فلزی و آبیرنگ علی اصغر که جزء اکسسوآر صحنه بود. و جالب تر از همه شیر بود . مردی که در پوست شیر میرفت و نقش شیر را بازی میکرد ، در بچگی برای من جایگاه خاصی داشت . آقای بازیگر نقش شیر بقالی داشت و روزی که ننه برای اولین بار به من گفت ، این همون بازیگر نقش شیر در تعزیه است ،  در تصور آن روز من مرد بقال آن چنان ابهتی پیدا کرد و مرا  به آن چنان تحسینی وا داشت که امروز مثلا در برخورد رو در رو با هنرمندی چون " رابرت دنیرو " یا  "ال پاچینو" ممکن است به من دست دهد .  مورد دیگری که جزءاکسسوآر صحنه محسوب میشد ، یک جیپ ویلیز سبز رنگ بود  که معروف بود به جیپ یزید  !!  که در این نمایش / تعزیه ، و نیز خاطرات دوران کودکی من حضوری پر رنگ داشت . برای منی که در آن روز ها دختر بچه پنج شش ساله ای بودم و در حسرت  و رویای سوار شدن به جیپ یزید روزگار میگذراندم .
روال اجرای تعزیه و میزانسن و لوکیشن از این قرار بود :
لوکیشن تعزیه بازار اراک بود و  ناگفته پیداست در آن روزها  بازاراز نظر تجاری تعطیل بود ولی صاحب حجره ها ، دکان ها را باز میکردند و مردم در این حجره ها می نشستند و تعزیه از اول بازار با علم و کتل و علامت و سنج و موسیقی شروع میشد ، که معادل امروزی آن تیتراژ است ! بعد از پایان این قسمت کم کم نمایش اصلی شروع میشد و بازیگران یک به یک وارد صحنه میشدند . شیر همیشه در پشت جیپ سر بازی که متعلق به یزید بود سوار میشد و روی کوهی از کاه می نشست و مدام کاه ها را با مشت از کف جیپ برمیداشت و به سرو کله خود میریخت و در تمام این مدت حمید پسر عمه من که هم سن و سال من بود پشت جیپ در کنار شیر و ناظر بر احوال او، خبردار می ایستاد . کت و شلوار حمید که مختص این روز ها بود به رنگ آبی آسمانی بود و عین لباس ارتشی ها دکمه های طلایی و درجه داشت . یک عینک با فریم سفید و شیشه های سیاه هم میزد کلی مدال هم از روی جیب هایش آویزان بود . من روزها و شب ها در حسرت و آرزوی این بودم که ایکاش منم چون حمید میتوانسنم سوار بر ماشین یزید شوم و  در کنار شیر به ایستم . ولی متاسفانه  کارگردان و تهیه کننده  به دلیل جنسیتم مرا در این نمایش شرکت نمیپذیرفتند و مورد عنایت قرار نمیدادند . . همین موضوغ باعث شده بود من از حمید بیچاره نفرت پیدا کنم !!! و حتی یک بار آرزوی مرگ او را کردم . ولی ننه ،  که همیشه بیش از هر کسی به احوال و دغدغه های من آگاه بود  یک شب تاسوعا به من گفت : غصه نخور !  زن نیستم اگر پس فردا تو را سوار جیپ یزید نکنم . و فورا چادرش را سرش کرد و رفت و مستقیما با شیر وارد سازش و مذاکره شد و  بعد از یک ساعت مذاکره شادمان و سر مست از این پیروزی برگشت  در حالی که موفق شده بود موافقت شیر راجلب کند . به خانه که آمد با خوشحالی مرا بغل کرد و با خنده گفت : با شیر قرار گذاشتم پس فردا که جیپ از جلوی حجره ما رد میشه ، همون جا من تو را بغل کنم و ببرم دم جیپ و تحویل شیر بدم . و کارگردان و تهیه کننده را در مقابل کار انجام شده قرار بدیم . احساس غرور و تبختری که آن روز از این پیروزی ظاهرا دست نا یافتنی به من دست داد یکی از شیرین ترین خاطرات دوران کودکی من است . پیروزی در مقابل حمید که همیشه از این بابت به من پز میداد ،  و فضیلتی که برای پسر بودن خودش قائل بود . ننه ، یاور و پشتیبان همیشگی من بود که یک بار دیگر چون همیشه  ، یکی دیگر از آرزوهای کودکی مرا برآورده کرده بود .
روزی که حکایت جیپ یزید را برای آستیم تعریف کردم ، گفت : یک نمایش بی نظیر میتوان بر این اساس نوشت . و این کار را کرد .
#داستانهای             .

بار گرانی بر شانه های من .

                             بار گرانی ست بر شانه های من


محمود استاد محمد بازیگر , نویسنده و کارگردان تآتر در یادداشت زیر از رابطه خود با فرهاد میگوید:


گفتم نمیتوانم از " فرهاد مهراد " بنویسم  و این از سر ادا و اطوار نبود . دیگر حوصله ادا و اطوار هم ندارم و از هر چه "سکوت عالمانه " است , نکبتم میگیرد..
"فرهاد مهراد " موسیقیدان بود . پیانو و گیتار را خوب مینواخت . موسیقی کلاسیک را از عهد رنسانس  تا قرن بیستم می شناخت  ولی در حیطه موسیقی مدرن , دانشی بسیط , حسی جوشنده و نگاهی بدیع داشت .و البته خواننده هم بود . ولی من با فرهاد موسیقیدان  و به  خصوص با فرهاد خواننده , ارتباطی نداشتم , هرچند که از سالهای 47 تا 48 تا سال 60  کمتر روز و روزگاری بود که از حال یکدیگر بی خبر بمانیم .
هنوز نو جوان بودم که خواسته و نا خواسته , " فرهاد " را شنیدم . جوانی که میخواند ،  ولی مثل دیگران نمیخواند , ادا در نمیاورد , آرایش مو و مدل لباس  و غمزه های  نگاهش را به نمایش نمیگذارد , در حسرت خاطرات شبهای مهتابی و بید مجنون و بوسه های کشدار زنجموره نمیکند  برای گوش , اعصاب و شعور مردم احترام قائل است . میخواند , زنده و جاندار , مینوازد , حی و حاضر , و با کشش های خوش طنین موسیقی اش , فریاد میکشد, از بیخ  و بن جگر , از زیر آوار خفقان نعره میزند و اندکی بعد , غریب تر از کوکو سرای دشت غربت , مویه میکند .
در همان روزها , برحسب اتفاق - دقیقه ای صدای فرهاد را از رادیو شنیدم , گفت و گو بود  یا هر برنامه دیگر , نمیدانم , ولی فرهاد حرف میزد , از بوف کور هدایت و زمستان اخوان حرف میزد و من مانده بودم معطل که : فرهاد ؟ خواننده ترانه های " ری چارلز " و غم تنهایی هدایت ؟       خواننده  " کوچینی " و یاس زمستانی امید ؟
حیرتم معقول بود , هرگز نشنیده بودم که یک خواننده  موسیقی پاپ از ادبیات ایران و با ترفندی هشیارانه , از تاریخ سیاسی ایران حرف بزند. این پرسش در من کهنه شد, تا چهار سال بعد که برای نخستین بار فرهاد را در کافه فیروز , سر میز " محمد آستیم " دیدم . در آن دوران , جذب آستیم  و همراه شدن و هم صحبت شدن با آستیم  کار ساده ای نبود . عبث عبث تنهایی اش را نمی شکست , با هر کسی نمی نشست و لذت کلام خون چکانش را به رایگان قسمت نمیکرد . ولی آن روز در کافه فیروز , دیدم که " آستیم " انیس و مونس فرهاد است , رفاقتشان کهنه است و فرهاد , فرهاد همپاله و هم پیاله آستیم , اصلا فرهاد خواننده نیست , روشنفکر است , دردمند است , ادیب است . از نثر بیهقی حرف میزند ,  متن انگلیسی " بکت "  را به  من هدیه  میدهد  و سوره ای از قرآن را از حفظ میخواند.فردای آن روز حیرتم را برای  " اکبر مشگین " باز گو کردم . مشگین گفت :
" پیره پدر ! فرهاد , خیلی بیشتر از آن است که تو شناختی ."
از آن شب به بعد , حدیث سالها همدردی و هم بندی و هم خرجی آغاز شد . و من دیدم , دیدم که آن مستغنی از هرچه که دنیوی ست , آن بی نیاز از نام و جاه و جلالت مآبی های متداول , کمر نیاز را  چه آسان میشکند!
فرهاد در تمام آن سال ها به راحتی میتوانست , نه با فروش  تاریخ  تبار اندیشگی اش - فقط با رهن اندکی از وقتش ثروتمند شود , ولی نمیشد . نمی خواست , نمیفروخت , فروشنده نبود , حتی یک پرده از صدایش را , یک مضراب از سازش را , یک بار گفت: " من نمیتوانم زیر سایه سر نیزه  ترانه عاشقانه بخوانم و نخواند , هرگز نخواند .
فرهاد خواننده بود , اما از امتیازات  خوانندگی استفاده  نمیکرد . ترانه های  سیاسی میخواند , اما میراث خوار سیاست نبود, لاف سیاسی نمیزد , دکان سیاست باز نمیکرد , از هیچ نمدی توقع  هیچ کلاهی نداشت .که هیچ  , حتی به کلاهی که دیگران بر سر خود میگذاشتند, می خندید . اگر نوار        " جمعه " آن زمان را , نه , " جمعه " بعد از انقلاب , چاپ سال های پنجاه را پیدا کردید می بینید که ترانه سرا با یک هیبت سیاسی , ترانه اش را تقدیم کرده است به " دکتر اسماعیل خویی ", آهنگساز با شهامتی مبارزاتی , آهنگش را تقدیم کرده است به " غلامحسین ساعدی "و فرهاد برای آنکه در آن تقدیم نامچه دکاتیری کم نیاورد , صدایش را تقدیم کرده است به " دکتر صلحی زاده " و آن روزها صلحی زاده مشهورترین پزشگ ترک اعتیاد بود .
زهی تسخر ! که تو زدی بر بنیان آن باورهای بی گوهر. پیش از این گفتم که در تمام دهه پنجاه شاهد تک لحطه هایی از لحظات ماهیت هستی فرهاد بودم . از مرور لحظات هستی ارتباط میگذرم و به سال شصت, سال باور جدایی ها میرسم همان سالی که زندگی , حکم انجماد همه ما را جاری کرد و فهمیدیم که بهتر است  سرمای زمستان  خاموشی را تقسیم نکنیم  , هرکس  بار انزوای  خودش ر*ا *صبورانه بر دوش بکشد , ولی در جمع ما , حیرت فرهاد از صبوری اش  وسیع تر بود که چرا ؟  چرا هیچ کس او را نمیشناسد ؟ نمیشنود ؟ به جا نمیاورد ؟ چرا شنوندگان و پذیرندگان و تاییدکنندگان پیشین اصرار دارند که او را نشنوند ؟ فرهاد پس از جمعه هفده شهریور , ترانه جمعه را با  تنظیم جانداری از اسفندیار منفردزاده باز خوانی کرد. در آن سال , آن کار آنقدر موثر واقع شد که گویی ,  " جمعه " پیش بینی همه جمعه های خونین تاریخ است .
و بعد از آن " وحدت " را خواند . " وحدت " سرود سنگرهای  خیابانی سال 57 شد . مگر ممکن است طنین صدای فرهاد در شبانگاهان سنگرهای خیابانی فراموش شده باشد ؟  ولی شده بود !
این ناممکن اتفاق اقتاده بود و فرهاد نمیتوانست  برای " سرود وحدت " مجوز پخش بگیرد  .  مسئوولان اداره موسیقی همان سنگریان سال 57 دیگر فرهاد را نمیشناختند , نمیخواستند " وحدت " را بشنوند و فرهاد از این امتناع سخت , این برخوردهای یخین , دچار سرسام شده بود.
یک بار از او پرسیدم که : چه میگوید آن سنگر نشین امروز مدیر شده ؟
فرهاد با زهر خندی گفت : " میگوید :, " ح " جیمی کلمه ترجیع ترانه را غلط تلفظ کرده ای " و عکس العمل فرهاد مهراد , کسی که عربی را با فصاحت حرف میزد , چه میتوانست باشد ؟
خدا حافظ , ای صدای تبعید شده به فراسوی ابرها ؟ ای طنین جاری در جریان جوی ها .
و شما را , ای ریگ های غلتان در ته جوی , به راه و رفتار بی پایانتان  سوگند , اگر در فراسوها  ، در دشت دل انگیز صداقت , صدای ترنم پر دردی را شنیدید , به صاحب  آن صدا ، بعد از سلام بگویید:
بار گرانی ست بر شانه های من !
این خاموشی بیست ساله تو

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

عشق......

   .عشق....

عشق نباید تمنا کند . نباید التماس کند . عشق باید چندان قوی گردد تا مبدل به حقیقتی گردد . عشق باید به جای اینکه مرا مجذوب کند ، جذب کند . من نمیخواهم چیزی ببخشم . میخواهم تسخیر شوم . نمیخواهم در خود فرو روم . نمیخواهم عشق همه چیز را در من بسوزاند . میخواهم آنقدر عاشق باشم که وقتی معشوق را در آغوش میگیرم ، تمام آسمان و گل ها و درختان و رنگ ها و زمزمه جویبار ها را بشنوم  . میخواهم تو را با تمام زیبایی ها در آغوش بگیرم و تمام ستارگان با تو ،  یک جا در گستره بازوانم قرار گیرد . در آن لحظه میخواهم  همه چیز به من تعلق داشته باشد . عشق باید به جای تصرف یک زن یا یک مرد تمام گرمای هستی را تصرف کند.
آنگاه که عشق جسمانی و روحانی را در هم آمیختی ، دیگر فرقی نمیکند که او را در کنار داشته باشی یا .......
با او حرف میزنی . صدایش را میشنوی . میخندی عطرش را استشمام میکنی و دیگر نمیدانی او بود یا یک موجود خیالی !
اما چه بسیارند که برای نابود شدن ، دوست میدارند   . عشق باید تورا به مکنونات  و اسرار
عالم هستی رهنمون کند .

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

از میان کاغذ پاره هایم...


چه بی تفاوت به نبودنت عادت کرده ام . اول هر چیز مشکل است . سال ها و
روزها و ماه ها و ساعت ها همه عادتند و تو عادتی . تبلور عشق تمام سینای
ابر آلود سینه ام را متبلور کرده بود . تو میگفتی و من باور میکردم که
عشقمان شامل همه مفهوم زندگی ست .هرگز انسانی را چنین آشکار و برملا
ندیده بودم .
 روزی که تصویر ترا در مقدسترین زوایای قلبم پنهان میکردم دلم میخواست
ترا در فراسوی مرزهای تنم ببینم . دلم میخواست در فراسوی پیکرم با تو دیداری داشته
باشم . به بی ثباتی متهمم مکن ، که اتهام پذیرم . چرا که ، زنم  ، و زن ،
همیشه مرثیه خوان عشق است . روحم آماس کرده است  ولی سینه ام هنوز برای
رنج کشیدن سالم مانده است . غرقابه درد است ولی هنوز گنجایش دارد . روحم
با اندیشه مردانه تو بیگانه است .  . مردان هرگز نمیفهمند زنان با چه
سهولتی قدم به حیات عقلانی و عاطفی میگذارند . وقتی تو رفتی هیچ چیز واقعا
تغییر نکرده بود .همه چیز افسار گسیخته و مستهجن بر جای خود باقی مانده
بود و من با  توّهم گریز از آنچه در نگاه زنانه ام ، مضحک مینمود فقط
نظاره گر بودم . نظاره گر آنچه تجربه آسان نمیفروخت  برای فرار از درد
واقعیت ، برای توهّم های از دست رفته ، عشق های انکار شده ، و اصرار بر
هیچ بودن کامل . و حتی به خطر انداختن تمام آنچه برایم فضیلت بود ، بر
این وسوسه دیوانه وار اصرار ورزیدم . ولی علیرغم تمام توانایی هایم چقدر
نا کامیاب بودم .
در این لحظه فقط اشتیاق دارم بتوانم کمی آلام روح یک زن عاشق را نقاشی
کنم . شاید گناه فقر مردان به گردن خودشان نیست شاید من , من زن میبایست
منفک از لذت هم بستری ، لذتی را نیز که حاصل تفکرات متعالی ست ، به تو می
شناساندم . کم کاری کرده ام ؟ اتهام پذیرم. روزی نازنینی گفت : " اگر
پیراهن  آهار خورده فراگ پوش ها را پس بزنی ، چیزی جز سینه پشم آلود
انسان های عصر حجر نمی بینی.
 چه فریبی ! پرده جلو چشمانم کنار رفته . همه چیز فریبی بیش نبوده است .
ولی یک چیز را بدان . هرگز نمیتوانم فراموش کنم  سهم تو را در تمامی آنچه
امروز مالک آن هستم . در تمام لحظه های پر غرور نوشتن برای تو مینویسم .
همیشه مخاطب من تو بوده ای . پس آنچه را مینویسم. به پاس آن همه که به من
  • دادی ، بپذیر . .    .
 






از میان کاغذ پاره هایم .....


شب ها به عادت معهود به ضربان قلب خود گوش داده و بر آن دست نهاده ام تا شدت آنرا حس کنم .
سپس به تحلیل سعادت خود مشغول شده ام و در این کار ناگهان اندکی تلخی ، سراسر سعادتم را به زهر خود می آلاید . نمیدانی این سم قتال با چه تندی و شدتی اثر کرده است . تمام زندگی خود را مرور میکنم . افسوس و ندامت برای صدمین بار دلم را به درد آورده است .در نظر میآورم که اگر جسورانه تر به پیش تاخته بودم ، زندگیم چقدر سرشارتر و متغیر تر از این میبود که هست .
زمزمه های تو که برایم گویای نکته های ناخوشایندی بود اثرش در زندگی من چنان سهمناک بود که مثل رعدغریدو جهان ذهن و روحم را لرزاند .طنین آن چنان بود که تا مسافت های دوری شنیده میشد .
تو هم شنیدی ؟. روزهایی را به خاطر دارم که تارهای جانت حساس بود . گاهی چیزهایی را میشنیدی که من از شنیدنش ناتوان بودم و تو از این بابت همیشه سرزنشم میکردی .
امروز چگونه ای ؟   تو نمیتوانی بشنوی و بی اعتناء بمانی  . اگر غیر از این باشد باید اعتراف کنم در شناخت تو اشتباه کرده ام و حس های من هنوز چقدر خطا میکنند . تو نمیتوانی بشنوی و بی تفاوت بمانی .
 
من فقط از خود سخن میگویم . اما نه از سر خودپرستی . میخواهم روشن و بدون کنایه سخن بگویم .
دل من زمانی برایت تپیدن گرفته بود . بدون تردید تپش آن نا به جا و نا به هنگام بوده است . اما همین حال به من آموخته است ضربان عادی را از غیر عادی تشخیص دهم . و تو خوب  میدانستی که حضورت   برای من نه تجمل زندگی ، بلکه آب و نان زندگی ست .
آری ، این است منطق تمایل و اشتیاق .و عدم این تمایل هر آدمی را به قعر پرتگاه سوق میدهد .
این نامه برای چیست ؟ میترسم رو در رو چیزهایی بر زبانم جاری شود که نیت صادق مرا در نیابی و از من برنجی و داستان با وعده دیدار دوباره فردا ها پایان یابد . اما اکنون که تو را در کنار ندارم ، همه چیز شکل دیگری دارد کاغذ نسبت به ملاحظات بی اعتناست و من در عین آرامش مینویسم .
ما بی تو خرابیم . تو بی ما چونی ؟
12 اردیبهشت 70