دوتار محمد حسین یگانهشورانگیز است . حسی ناب و خودمانی دارد . سرراست و صمیمانه ست . بی آرایه و پیرایه است . از زوائد دور است و جان را پالایش می کند . فضا را هم . هوا هم . داستان ابراهیم ادهم به روایت محمد حسین یگانه کمی با آنچه در تذکره الاولیا خوانده ایم تفاوت می کند . بومی تر است . ملکه خوبان و لشگردریاییانش ، هفت گوهر شب چراغ وچهل قلندرانش انگار دیگر است . رابعه اش نیز .
۱۳۹۵ شهریور ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سهشنبه
بازی
شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف میرفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک میگذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه بهتدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سالها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچیها را روانهی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که میتوانند هر کاری دلشان میخواهد بکنند.
جارچیها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای…! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچیها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولکشان را از سر گرفتند.
جارچیها دوباره اعلام کردند: «میفهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان میخواهد، بکنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی میکنیم.»
جارچیها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام میدادند و حالا دوباره میتوانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولکشان ادامه دادند؛ بدون لحظهای درنگ.
جارچیها که دیدند تلاششان بینتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع میکنیم.»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همهی امرای شهر را کشتند و بیدرنگ برگشتند و بازی الک دولکشان را از سر گرفتند.
از مجموعه داستان "شاه گوش میکند"، ایتالو کالوینو، ترجمه فرزاد همتی
|
اسب سرکش درونم.....
با نوشتن برای توست که در فقدانت، تنش هایم رام میشود ....
برایت می نویسم تا تو را نزدیک آورم، که تمام آن لحظات کوتاه را کِش بدهم و تا همین امروز نگهشان دارم. اما بی انصافی است اگر بگویم این بازآفرینی چندباره، فقط کش دادنی ساده و فراخوانی ناکام گذشته است...
من از تو مینویسم و به مدد این نوشتن تو را و خودم را از نو می آفرینم تا تو نه فقط به یک حادثه در گذشته بلکه به چیزی که هر لحظه در حال شدن است تبدیل شوی.
پس تمام تلاش ها برای بازگشت به تو از همان اول پر تنش است چرا که هربازگشتی به تو بازگشت به امر کهنه نیست چرا که از همان اول با فراخوانی در فرمی جدید به امری نو تبدیل میشود و همین نو شدن صدباره است که در فقدانت تمام آن سرکشی های رام نشدنی را سر به زیر میکند...
نوشتن از تو ، نوشتن از زندگی است، فراخوانی هیچ اتفاق کهنه ای نیست امری سراسر نو است. اما این بازآفرینی تا چه زمانی تداوم خواهد داشت؟ تا زمانی که در یک فراخوانی جدید امر کهنه به امر نو تبدیل نشود و این فراخوانی مجدد منجر به رام شدن نشود. همین زمان است که اسب سرکش درونم به دست و پا زدن می افتد و از تمام آنچه پس و پیشش است مدد میجوید تا امر نو را در قالب تکرار بازیابد اما این ناکامی، این شکست فقط با پیدا شدن صدایی، خبری و نوری از چشمان توست که پایان می یابد...
این سالهای زیاد به من میگویند هیچ راهی جز پناه بردن صدباره به تو ممکن نیست. قرار نیست هرگز این سرکشی ها با پناه بردن به دیگری آرام بگیرند . دیگری من تنها تو هستی و نه هیچکس دیگر........
۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه
فرسوده مان کردند ....
فرسوده مان کردند .
گفتگویی با " محمود استاد محمد " در روزهای آخر زندگی . روزهایی که در آن تخت چوبی در اطاق کوچکش در خیابان پلیس می نشست و بهمن دود میکرد .حال و روز خوبی نداشت از آن روزی که سرطان به جانش افتاد ، دو سال میگذشت . سرطان توانش را ربوده بود . صدایش در نمیامد اما میگفت ، از نصرت رحمانی که میگفت ، از بیژن مفید ، از محمد آستیم ، لحن صدایش تغییر میکرد . آنقدر که میشد چشمهایت را ببندی و او را با همان موهای انبوه و سبیل های بلند و هیکل تنومند قبل از بیماریش تصور کنی .از بغض هایش از دلخوشیهایش و از گلهایی که در باغچه خانه اش میکاشت . سرشار از زندگی بود تا یک زمانی . تا قبل از این که داروهایش پیدا نشود ، خرجش سر به فلک نکشد امید داشت . بعد از این ها اما نه !
............................
- داشتید درباره آستیم می گفتید.
ببین ، آستیم یک ودیعه بود. یک رعد و برق بود.
- که خیلی هم ناشناخته ماند.
بله. اما به معنای واقعی مثل تندر بود. می زد و برقش به تو می خورد، می سوزاندت. آستیم یک شخصیت غیر قابل کشف دارد. نمی توانستی کشفش کنی. مجهول بود. یک شعور وحشتناک داشت. شعورش زیاد نبود، وسیع نبود، وحشتناک بود، غیر عادی بود. یک درک فرا انسانی داشت و خصوصیات دیگری هم داشت ، مثلا چندین خصلت ویرانگر داشت که مجموعه آستیم را به وجود می آورد. یکی از آن خصلت هایش لجبازی با خودش بود. به همین دلیل خودش را پنهان نگاه داشت. عمدا این کار را کرد. اصرار داشت . او اول جوانی اش «هارولد پینتر» ترجمه کرد. اولین کسی است که تئاتر پوچی را ترجمه کرد و چاپ کرد. بعد انتشارات در حدی بود که اسم آستیم را هم روی جلد غلط زدند. آنقدر انتشارات گسیخته و بی سامان بود؛ اما همین آستیم بلافاصله بعد از یک دوره کوتاه که از چاپ کردن نوشته هایش به اسم خودش - یعنی تخلصش ، اسم خودش محمد فرهنگیان را هرگز به کار نمی برد - بلافاصله رسید به دوره ای که اسم آستیم را هم پنهان می کرد و پنهان کرد. برای اینکه یک شاخصه به تو داده باشم برای این که می گویم آدم غریب و نامکشوفی بود، یعنی چه؟ این است که آستیم پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و یک بچه شهرستانی کرمانشاهی بود؛ اما در تهران سر ادیتور موسسه ای مثل فرانکلین شد. فرانکلینی که مترجمانی مثل ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری و گلستان و این ها را چاپ می کرد و پایین تر از این ها نمی آمد. آدمی که پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و انگلیسی را خودش آموخته بود. وقتی از شعور وحشتناک او صحبت می کنم، انگلیسی دانستن جزءش نیست. انگلیسی دانستن فقط همین بود که او با ادبیات و هنر غرب آشنا بشود. شعور وحشتناکش در جاهای دیگر برون می زد. باز برای این که این آدم را بشناسید، از فرانکلین بیرون آمد. باید چکاره می شد؟ کسی که مدیر فرانکلین بود، باید می رفت دفتر شهربانو رئیس امور فرهنگی می شد. باید شغل مهم تری می گرفت دیگر. هر وفت به او می گفتی بعد از فرانکلین کجا کار می کنی؟ می گفت:
«قلعه حسن خان»!.
- فعالیت تئاتری هم داشت؟
همانقدر که فعالیت سینمایی داشت ، همان اندازه که فعالیت ادبی داشت ، فعالیت تئاتری هم داشت. یکی تئاتر خلق می کند و یکی قدرت این را دارد که آدم تئاتری خلق می کند. آستیم این قدرت را داشت.
- او استعداد تئاتری شما را شناخت؟
نمی دانم؛ اما او هم روی شعرای نسل جوان مدرنیست و هم بچه های تئاتر تاثیر بسیار زیادی گذاشت و جایی که یک تلنگر به سینما زد، می بینید که از تویش چه چیزی برون زد: «گوزن ها». تو گوزن ها را با قیصر قیاس کن. ببین که مولف این دو اثر چه تغییری کرده که توانسته از قیصر به گوزن ها برسد. این تلنگر آستیم بود. مسعود کیمایی آستیم را شناخت. محبت زیادی به او پیدا کرد و آستیم را بیش از یک سال پیش خودش برد، آنقدر که ما او را دیگر بسیار کم می دیدیم و یک دفعه از دفتر او گوزن ها زد بیرون .
- فیلمی که می گویند انقلاب 57 را پیش بینی کرده بود.
اصلا گوزن ها تصویر بسیار دقیق سینمایی از جامعه قبل از انقلاب است.
- آستیم هیچ گرایش سیاسی ای نداشت؟
نه . اصلا.
- آخر می گویند که شخصیت فرامز قریبیان در فیلم یک سیاسی بوده که بعد ها ناگزیر به سانسور شدند.
شاید، اما یادت باشد که آستیم تحصیلات حوزوی داشت و بعد ها کارمند آموزش و پرورش شد. معلم دبستان در کرمانشاه شد، از آن جا اخراج شد و به تهران آمد. این چند جمله ای که من به شما گفتم طی سالیان نمی توانستی از زیر زبان او بیرون بکشی. این طوری نبود که او راحت بنشیند و بگوید که من رفتم حوزه تا سطح خارج درس خوندم. رفتم آموزش و پرورش استخدام شدم و ... نه اصلا چنین آدمی نبود که حرف بزند. اما اگر من بخواهم یک بیوگرافی چند خطه از آستیم به تو بدهم همین هاست که گفتم. او خیلی فراتر از آن بود که به سیاست بازی نگاه کند. حتی نگاه هم نمی کرد، اما در عین نگاه نکردن همه چیز را می دید . من ادبایی، شاعرانی و منتقدانی می شناسم که به قول اخوان اتوریته زمان بودند. یعنی مثلا فلانی در عرصه نقد چهره اول و اسم اول است. فلانی در عرصه شعر اسم اول است. من از این ها بسیار دیدم که با حضور آستیم حتی پروا می کردند که وارد بحث جدی شعر یا نقد شوند. می دانستند که او کیست و می دانستند که آستیم اگر یک گزگ در بحث از تو بگیرد، چه بلایی سرت می آورد. او زبان تند و گزنده ای داشت که مثل نیش عقرب بود. وقتی می گزید، کارت تمام بود. یک ماه نمی توانستی با خودت حل کنی که چه به تو گفت ؟ چرا گفت ؟ چرا جواب ندادی؟ چرا نتوانستی جواب دهی؟ آخرش هم می فهمیدی که درست گفته است. اما این حرفی نیست که اصلا کسی به زبان بیاورد. این چه جراتی دارد که این ها را مطرح می کند.
برگزیده مصاحبه ای بلند از " محمود استاد محمد " در شماره 22مجله"تجربه " مرداد 92
عکس پست مربوط به محمد آستیم است
گفتگویی با " محمود استاد محمد " در روزهای آخر زندگی . روزهایی که در آن تخت چوبی در اطاق کوچکش در خیابان پلیس می نشست و بهمن دود میکرد .حال و روز خوبی نداشت از آن روزی که سرطان به جانش افتاد ، دو سال میگذشت . سرطان توانش را ربوده بود . صدایش در نمیامد اما میگفت ، از نصرت رحمانی که میگفت ، از بیژن مفید ، از محمد آستیم ، لحن صدایش تغییر میکرد . آنقدر که میشد چشمهایت را ببندی و او را با همان موهای انبوه و سبیل های بلند و هیکل تنومند قبل از بیماریش تصور کنی .از بغض هایش از دلخوشیهایش و از گلهایی که در باغچه خانه اش میکاشت . سرشار از زندگی بود تا یک زمانی . تا قبل از این که داروهایش پیدا نشود ، خرجش سر به فلک نکشد امید داشت . بعد از این ها اما نه !
............................
- داشتید درباره آستیم می گفتید.
ببین ، آستیم یک ودیعه بود. یک رعد و برق بود.
- که خیلی هم ناشناخته ماند.
بله. اما به معنای واقعی مثل تندر بود. می زد و برقش به تو می خورد، می سوزاندت. آستیم یک شخصیت غیر قابل کشف دارد. نمی توانستی کشفش کنی. مجهول بود. یک شعور وحشتناک داشت. شعورش زیاد نبود، وسیع نبود، وحشتناک بود، غیر عادی بود. یک درک فرا انسانی داشت و خصوصیات دیگری هم داشت ، مثلا چندین خصلت ویرانگر داشت که مجموعه آستیم را به وجود می آورد. یکی از آن خصلت هایش لجبازی با خودش بود. به همین دلیل خودش را پنهان نگاه داشت. عمدا این کار را کرد. اصرار داشت . او اول جوانی اش «هارولد پینتر» ترجمه کرد. اولین کسی است که تئاتر پوچی را ترجمه کرد و چاپ کرد. بعد انتشارات در حدی بود که اسم آستیم را هم روی جلد غلط زدند. آنقدر انتشارات گسیخته و بی سامان بود؛ اما همین آستیم بلافاصله بعد از یک دوره کوتاه که از چاپ کردن نوشته هایش به اسم خودش - یعنی تخلصش ، اسم خودش محمد فرهنگیان را هرگز به کار نمی برد - بلافاصله رسید به دوره ای که اسم آستیم را هم پنهان می کرد و پنهان کرد. برای اینکه یک شاخصه به تو داده باشم برای این که می گویم آدم غریب و نامکشوفی بود، یعنی چه؟ این است که آستیم پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و یک بچه شهرستانی کرمانشاهی بود؛ اما در تهران سر ادیتور موسسه ای مثل فرانکلین شد. فرانکلینی که مترجمانی مثل ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری و گلستان و این ها را چاپ می کرد و پایین تر از این ها نمی آمد. آدمی که پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و انگلیسی را خودش آموخته بود. وقتی از شعور وحشتناک او صحبت می کنم، انگلیسی دانستن جزءش نیست. انگلیسی دانستن فقط همین بود که او با ادبیات و هنر غرب آشنا بشود. شعور وحشتناکش در جاهای دیگر برون می زد. باز برای این که این آدم را بشناسید، از فرانکلین بیرون آمد. باید چکاره می شد؟ کسی که مدیر فرانکلین بود، باید می رفت دفتر شهربانو رئیس امور فرهنگی می شد. باید شغل مهم تری می گرفت دیگر. هر وفت به او می گفتی بعد از فرانکلین کجا کار می کنی؟ می گفت:
«قلعه حسن خان»!.
- فعالیت تئاتری هم داشت؟
همانقدر که فعالیت سینمایی داشت ، همان اندازه که فعالیت ادبی داشت ، فعالیت تئاتری هم داشت. یکی تئاتر خلق می کند و یکی قدرت این را دارد که آدم تئاتری خلق می کند. آستیم این قدرت را داشت.
- او استعداد تئاتری شما را شناخت؟
نمی دانم؛ اما او هم روی شعرای نسل جوان مدرنیست و هم بچه های تئاتر تاثیر بسیار زیادی گذاشت و جایی که یک تلنگر به سینما زد، می بینید که از تویش چه چیزی برون زد: «گوزن ها». تو گوزن ها را با قیصر قیاس کن. ببین که مولف این دو اثر چه تغییری کرده که توانسته از قیصر به گوزن ها برسد. این تلنگر آستیم بود. مسعود کیمایی آستیم را شناخت. محبت زیادی به او پیدا کرد و آستیم را بیش از یک سال پیش خودش برد، آنقدر که ما او را دیگر بسیار کم می دیدیم و یک دفعه از دفتر او گوزن ها زد بیرون .
- فیلمی که می گویند انقلاب 57 را پیش بینی کرده بود.
اصلا گوزن ها تصویر بسیار دقیق سینمایی از جامعه قبل از انقلاب است.
- آستیم هیچ گرایش سیاسی ای نداشت؟
نه . اصلا.
- آخر می گویند که شخصیت فرامز قریبیان در فیلم یک سیاسی بوده که بعد ها ناگزیر به سانسور شدند.
شاید، اما یادت باشد که آستیم تحصیلات حوزوی داشت و بعد ها کارمند آموزش و پرورش شد. معلم دبستان در کرمانشاه شد، از آن جا اخراج شد و به تهران آمد. این چند جمله ای که من به شما گفتم طی سالیان نمی توانستی از زیر زبان او بیرون بکشی. این طوری نبود که او راحت بنشیند و بگوید که من رفتم حوزه تا سطح خارج درس خوندم. رفتم آموزش و پرورش استخدام شدم و ... نه اصلا چنین آدمی نبود که حرف بزند. اما اگر من بخواهم یک بیوگرافی چند خطه از آستیم به تو بدهم همین هاست که گفتم. او خیلی فراتر از آن بود که به سیاست بازی نگاه کند. حتی نگاه هم نمی کرد، اما در عین نگاه نکردن همه چیز را می دید . من ادبایی، شاعرانی و منتقدانی می شناسم که به قول اخوان اتوریته زمان بودند. یعنی مثلا فلانی در عرصه نقد چهره اول و اسم اول است. فلانی در عرصه شعر اسم اول است. من از این ها بسیار دیدم که با حضور آستیم حتی پروا می کردند که وارد بحث جدی شعر یا نقد شوند. می دانستند که او کیست و می دانستند که آستیم اگر یک گزگ در بحث از تو بگیرد، چه بلایی سرت می آورد. او زبان تند و گزنده ای داشت که مثل نیش عقرب بود. وقتی می گزید، کارت تمام بود. یک ماه نمی توانستی با خودت حل کنی که چه به تو گفت ؟ چرا گفت ؟ چرا جواب ندادی؟ چرا نتوانستی جواب دهی؟ آخرش هم می فهمیدی که درست گفته است. اما این حرفی نیست که اصلا کسی به زبان بیاورد. این چه جراتی دارد که این ها را مطرح می کند.
برگزیده مصاحبه ای بلند از " محمود استاد محمد " در شماره 22مجله"تجربه " مرداد 92
عکس پست مربوط به محمد آستیم است
180
6




https://plus.google.com/u/0/+ParirokhHashemi/posts/QuAF1BmGTfc
۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سهشنبه
پیشنهاد تولستوی برای زندگی خوب: خویشتنداری یا رفاه اشرافی :: زهیر باقری نوعپرست
همه انسانها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند و در راستای رسیدن به آن تلاش میکنند. با این حال، تعریفهای بسیار متفاوتی از «زندگی خوب» وجود دارد؛ افراد متفاوت خواستههای متفاوتی را مشخصه زندگی خوب میدانند. ولی برخی بعد از رسیدن به خواستههای خود احساس نمیکنند که زندگی خوبی دارند.
تولستوی در نوشتههای غیرداستانی خود همچون در رساله «گام نخست» به یکی از موضوعهایی که پرداخته «زندگی خوب» است. تولستوی بر این باور است که بسیاری گامهای نخست زندگی خوب را برنمیدارند و با تلاش برای رسیدن به گامهای بعدی که برای خود تعریف میکنند امکان دسترسی به زندگی خوب را از بین میبرند. تولستوی گام اول را آموختن «خویشتنداری» معرفی میکند.
تولستوی در مقابل افرادی قرار میگیرد که زندگی خوب را زندگی پر از تجمل و تنپروری و پرخوری میدانند. این افراد با وجود تجمل، تنپروری و پرخوری به دنبال آرمانهایی مانند «عدالت» و «آزادی» هستند؛ چرا که باور دارند زندگی خوب در سایه رسیدن به این آرمانها تعریف میشود. ولی تولستوی بر این باور است که از آنجایی که گام اول را که «خویشتنداری» است طی نکردهاند، رسیدن به این آرمانها که گامهای بعدی هستند، ممکن نخواهد بود.
منتقدان تولستوی بر این باورند که انسان نباید خود را از چیزی محروم کند و باید به همه خواستههایش برسد. او در جواب این گروه میگوید که در چنین زندگیای انسان احساس بیمعنایی خواهد داشت و افراد مجبور میشوند با «خدمت به هنر و علم» خود را سرگرم کنند، هرچند احساس رضایت از زندگی نخواهند داشت.
تولستوی معتقد است این رضایت نداشتن، بواسطه نداشتن کنترل بر نفس است در حالی که این افراد، رضایت نداشتن خود از زندگی را به «تراژدی اجتنابناپذیر شرایط انسانی» تعبیر میکنند.
برای داشتن «زندگی خوب» باید اطمینان حاصل کرد که نوع زندگی ما به زشتی و پلیدی نمیانجامد و این مهم با «زندگی اخلاقمدار» میسر است. زندگی خوب نمیتواند با بیاخلاقی و زشتی گره بخورد. تولستوی با نقد تصور رایج از زندگی خوب که همان «زندگی اشرافی» است خاطرنشان میکند که این نوع زندگی با رفاه و شکمپرستی گره خورده و ظلمی ناروا بر دیگر انسانها و حیوانات اعمال میشود.
تولستوی در واقع، دیدگاهی را به نقد میکشد که «زندگی خوب» را با «رفاه اشرافی» یکسان میپندارد. این افراد رسیدن به «زندگی خوب» و «پیروی از امیال» را در تنافر نمیبینند و در نگاه آنان زندگی خوب زندگیای است که در آن هیچگونه سختی وجود نداشته باشد. در صورتی که این تعریف از زندگی خوب مستلزم این است که تعداد بسیار زیادی از انسانها کار کنند تا این شخص اشرافی بتواند به این سطح از تجمل و زندگی خوب برسد. مخالفان تولستوی در نقد دیدگاهش میگویند چرا نباید از تجملاتی که دیگران بهره میبرند، برخوردار بود. این تلاش برای «متفاوت بودن» نوعی تظاهر است. برخی دیگر هم میگویند اگر ما از این امکانات استفاده نکنیم دیگران استفاده خواهند کرد.
تولستوی «میل به شکمپرستی» را مهمترین میلی میداند که برای رسیدن به زندگی خوب باید کنترل شود؛ میلی که در همه افراد کم و بیش وجود دارد و میبایست آن را مهار کرد. او تأکید میکند که شکمپرستی از جمله امیالی است که اگر کنترل نشود به امیال دیگری هم دامن میزند، از این رو، باید با امساک در خوردن و کمخوری این غریزه را تحت اختیار بگیریم.
تصور بر این است که افرادی که رفاه مالی دارند و غذا براحتی در دسترس آنها است به غذا فکر نمیکنند و بیش از آنکه در مورد غذا صحبت کنند در حال سخن گفتن درباره علم، هنر و فلسفه هستند. اما تولستوی فکر نمیکند که این افراد از دغدغه غذا رها شده باشند بلکه سخن نگفتن آنها در مورد غذا را به این دلیل میداند که بین صبحانه تا ناهار سیر هستند و احساس گرسنگی نمیکنند. در صورتی که هدف اصلی برای بسیاری از آنها شکمپرستی است. او برای تبیین این نظر خود اینگونه مثال میآورد؛ افراد برای کنفرانسهای علمی، جشنها یا عزاداریها دور هم جمع میشوند و اساس این مراسم اغلب سرو غذا است. افراد در اینگونه مراسم معمولاً پرخوری میکنند. اگر غذایی که سرو میشود غذای اعیانی باشد مشکلی نخواهد بود، ولی کافی است غذایی ساده یا غیراعیانی سرو شود، آنگاه علاقهمندان به عالم شعر و ادب و فرهنگ و علم از بهم ریختن برنامه شکمپرستیشان گلایهمند خواهند شد. چون شکمپرستی در فرهنگ امروز ما به یک هنجار بدل شده است.
در نگاه تولستوی شکمپرستی باعث میشود «اخلاق» اهمیت خود را از دست بدهد. بنابراین، زندگی خوب از نظر تولستوی تنها در صورتی میسر است که امیال ما تحت اختیارمان باشد، تا اگر پیگیری امیال، به نتایج غیراخلاقی ختم شد، بتوانیم مانع فربه شدن
این میل شویم.
تولستوی در نوشتههای غیرداستانی خود همچون در رساله «گام نخست» به یکی از موضوعهایی که پرداخته «زندگی خوب» است. تولستوی بر این باور است که بسیاری گامهای نخست زندگی خوب را برنمیدارند و با تلاش برای رسیدن به گامهای بعدی که برای خود تعریف میکنند امکان دسترسی به زندگی خوب را از بین میبرند. تولستوی گام اول را آموختن «خویشتنداری» معرفی میکند.
تولستوی در مقابل افرادی قرار میگیرد که زندگی خوب را زندگی پر از تجمل و تنپروری و پرخوری میدانند. این افراد با وجود تجمل، تنپروری و پرخوری به دنبال آرمانهایی مانند «عدالت» و «آزادی» هستند؛ چرا که باور دارند زندگی خوب در سایه رسیدن به این آرمانها تعریف میشود. ولی تولستوی بر این باور است که از آنجایی که گام اول را که «خویشتنداری» است طی نکردهاند، رسیدن به این آرمانها که گامهای بعدی هستند، ممکن نخواهد بود.
منتقدان تولستوی بر این باورند که انسان نباید خود را از چیزی محروم کند و باید به همه خواستههایش برسد. او در جواب این گروه میگوید که در چنین زندگیای انسان احساس بیمعنایی خواهد داشت و افراد مجبور میشوند با «خدمت به هنر و علم» خود را سرگرم کنند، هرچند احساس رضایت از زندگی نخواهند داشت.
تولستوی معتقد است این رضایت نداشتن، بواسطه نداشتن کنترل بر نفس است در حالی که این افراد، رضایت نداشتن خود از زندگی را به «تراژدی اجتنابناپذیر شرایط انسانی» تعبیر میکنند.
برای داشتن «زندگی خوب» باید اطمینان حاصل کرد که نوع زندگی ما به زشتی و پلیدی نمیانجامد و این مهم با «زندگی اخلاقمدار» میسر است. زندگی خوب نمیتواند با بیاخلاقی و زشتی گره بخورد. تولستوی با نقد تصور رایج از زندگی خوب که همان «زندگی اشرافی» است خاطرنشان میکند که این نوع زندگی با رفاه و شکمپرستی گره خورده و ظلمی ناروا بر دیگر انسانها و حیوانات اعمال میشود.
تولستوی در واقع، دیدگاهی را به نقد میکشد که «زندگی خوب» را با «رفاه اشرافی» یکسان میپندارد. این افراد رسیدن به «زندگی خوب» و «پیروی از امیال» را در تنافر نمیبینند و در نگاه آنان زندگی خوب زندگیای است که در آن هیچگونه سختی وجود نداشته باشد. در صورتی که این تعریف از زندگی خوب مستلزم این است که تعداد بسیار زیادی از انسانها کار کنند تا این شخص اشرافی بتواند به این سطح از تجمل و زندگی خوب برسد. مخالفان تولستوی در نقد دیدگاهش میگویند چرا نباید از تجملاتی که دیگران بهره میبرند، برخوردار بود. این تلاش برای «متفاوت بودن» نوعی تظاهر است. برخی دیگر هم میگویند اگر ما از این امکانات استفاده نکنیم دیگران استفاده خواهند کرد.
تولستوی «میل به شکمپرستی» را مهمترین میلی میداند که برای رسیدن به زندگی خوب باید کنترل شود؛ میلی که در همه افراد کم و بیش وجود دارد و میبایست آن را مهار کرد. او تأکید میکند که شکمپرستی از جمله امیالی است که اگر کنترل نشود به امیال دیگری هم دامن میزند، از این رو، باید با امساک در خوردن و کمخوری این غریزه را تحت اختیار بگیریم.
تصور بر این است که افرادی که رفاه مالی دارند و غذا براحتی در دسترس آنها است به غذا فکر نمیکنند و بیش از آنکه در مورد غذا صحبت کنند در حال سخن گفتن درباره علم، هنر و فلسفه هستند. اما تولستوی فکر نمیکند که این افراد از دغدغه غذا رها شده باشند بلکه سخن نگفتن آنها در مورد غذا را به این دلیل میداند که بین صبحانه تا ناهار سیر هستند و احساس گرسنگی نمیکنند. در صورتی که هدف اصلی برای بسیاری از آنها شکمپرستی است. او برای تبیین این نظر خود اینگونه مثال میآورد؛ افراد برای کنفرانسهای علمی، جشنها یا عزاداریها دور هم جمع میشوند و اساس این مراسم اغلب سرو غذا است. افراد در اینگونه مراسم معمولاً پرخوری میکنند. اگر غذایی که سرو میشود غذای اعیانی باشد مشکلی نخواهد بود، ولی کافی است غذایی ساده یا غیراعیانی سرو شود، آنگاه علاقهمندان به عالم شعر و ادب و فرهنگ و علم از بهم ریختن برنامه شکمپرستیشان گلایهمند خواهند شد. چون شکمپرستی در فرهنگ امروز ما به یک هنجار بدل شده است.
در نگاه تولستوی شکمپرستی باعث میشود «اخلاق» اهمیت خود را از دست بدهد. بنابراین، زندگی خوب از نظر تولستوی تنها در صورتی میسر است که امیال ما تحت اختیارمان باشد، تا اگر پیگیری امیال، به نتایج غیراخلاقی ختم شد، بتوانیم مانع فربه شدن
این میل شویم.
۱۳۹۵ خرداد ۲۰, پنجشنبه
بورکینی
lhttps://plus.google.com/u/0/+ParirokhHashemi/posts/bJAx72LyCJqنویسنده این مقاله هم داره از ناصر زراعتی انتقاد میکنه که به چه حقی شما منتقد زنان مسلمان هستید که نباید با " بورکینی " وارد استخر شوند !؟ - واژه بورکینی نرکیبی از برقع + بیکینی است - این خانم به شدت بر زراعتی تاخته و میگوید :
"
من به قول فرنگیها «نودیست» هستم؛ یعنی ترجیح میدهم که لخت مادرزاد بگردم که البته همه استخرهای ممالک غربی و آزاد این را قانونی نمیدانند و من برای لخت گشتن ناچار هستم قطار سوار شوم و به یک ساحل مخصوص بروم.
در کنار ترجیح به برهنگی، همچنین ترجیح میدهم که سر بدن خود بلای عجیب و غریبی نیاورم. به طور مثال خوشم نمیآید موهای بدنم را بزنم. به خودم میگویم برای چه من باید این همه دردسر بکشم، چون زن هستم؟ مردان سبیلکلفت همه بنا به هنجارهای اجتماعی موهای بدن خود را نگهمیدارند ، با همان موها شلوار کوتاه یا مایو میپوشند و به محیطهای عمومی از جمله استخر و سونا میروند. چرا فقط من مجبور باشم موهای بدنم را بزنم؟"
در اینجا یک پرسش اساسی و در عین خال بسیار ساده مطرح است باید از همه کسانی که بدترین اهانت ها و رکاکت ها را خطاب به زراعتی کردند پرسید مگر هر مکان و هر زمانی بنا بر مختصات خودش یک لباس خاص را طلب نمیکند ؟ همانطور که کوه و دشت و جنگل و کویر نوعی لباس خاص دارد ، اسکی و فوتبال هم دارد . همانطور که در محفلی رسمی فراگ و تاکسیدو میپوشید و شب عروسی و دامادی لباس خودش را دارد .همانطور که نمیتوان با مایو و بیکینی به کوه و اسکی رفت با مقنعه و چادر هم نمیتوان به استخر رفت . همه این موارد را به مقولات دبگرهم تعمیم دهید و این بحث فرسایشی را تمام کنید . جالب اینجاست که خانم منتقد نادانسته خودش پاسخ خودش را در همین متن داده است وقتی میگوید : ".......من دوست دارم عریان شنا کنم ولی باید سوار ترن شوم و به استخر خاصی بروم و........." پس سرکار خانم خودتان هم اعتراف میکنید هر کسی نمیتونه به دلخواه خودش و در هر جایی هر غلطی دلش میخاد بکنه و اگر کسی متعرضش شد با انواع برچسب ها از نوع نژاد پرستی و فلان و بهمان سیلی به گوش طرف مربوطه بنوازد .
از همه جالب تر آقایان مدافع بورکینی در استخربودن که نام چندین تا از آنها را به ذهن سپردم . وای به حال آنها اگر روزی روزگاری از سکولاریزم و روشنفکری و شیکی و آلامدی سخنی بگویند و یا کوچکترین نقدی به جنتی و مصباح و یزدی و فلان و بهمان داشته باشند وای بر احوالشان ...
و اما کل مطلب و مطالب مرتبط را در لینک پست میتوانید بخوانید
"
من به قول فرنگیها «نودیست» هستم؛ یعنی ترجیح میدهم که لخت مادرزاد بگردم که البته همه استخرهای ممالک غربی و آزاد این را قانونی نمیدانند و من برای لخت گشتن ناچار هستم قطار سوار شوم و به یک ساحل مخصوص بروم.
در کنار ترجیح به برهنگی، همچنین ترجیح میدهم که سر بدن خود بلای عجیب و غریبی نیاورم. به طور مثال خوشم نمیآید موهای بدنم را بزنم. به خودم میگویم برای چه من باید این همه دردسر بکشم، چون زن هستم؟ مردان سبیلکلفت همه بنا به هنجارهای اجتماعی موهای بدن خود را نگهمیدارند ، با همان موها شلوار کوتاه یا مایو میپوشند و به محیطهای عمومی از جمله استخر و سونا میروند. چرا فقط من مجبور باشم موهای بدنم را بزنم؟"
در اینجا یک پرسش اساسی و در عین خال بسیار ساده مطرح است باید از همه کسانی که بدترین اهانت ها و رکاکت ها را خطاب به زراعتی کردند پرسید مگر هر مکان و هر زمانی بنا بر مختصات خودش یک لباس خاص را طلب نمیکند ؟ همانطور که کوه و دشت و جنگل و کویر نوعی لباس خاص دارد ، اسکی و فوتبال هم دارد . همانطور که در محفلی رسمی فراگ و تاکسیدو میپوشید و شب عروسی و دامادی لباس خودش را دارد .همانطور که نمیتوان با مایو و بیکینی به کوه و اسکی رفت با مقنعه و چادر هم نمیتوان به استخر رفت . همه این موارد را به مقولات دبگرهم تعمیم دهید و این بحث فرسایشی را تمام کنید . جالب اینجاست که خانم منتقد نادانسته خودش پاسخ خودش را در همین متن داده است وقتی میگوید : ".......من دوست دارم عریان شنا کنم ولی باید سوار ترن شوم و به استخر خاصی بروم و........." پس سرکار خانم خودتان هم اعتراف میکنید هر کسی نمیتونه به دلخواه خودش و در هر جایی هر غلطی دلش میخاد بکنه و اگر کسی متعرضش شد با انواع برچسب ها از نوع نژاد پرستی و فلان و بهمان سیلی به گوش طرف مربوطه بنوازد .
از همه جالب تر آقایان مدافع بورکینی در استخربودن که نام چندین تا از آنها را به ذهن سپردم . وای به حال آنها اگر روزی روزگاری از سکولاریزم و روشنفکری و شیکی و آلامدی سخنی بگویند و یا کوچکترین نقدی به جنتی و مصباح و یزدی و فلان و بهمان داشته باشند وای بر احوالشان ...
و اما کل مطلب و مطالب مرتبط را در لینک پست میتوانید بخوانید
اشتراک در:
پستها (Atom)


