۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

فرسوده مان کردند ....

فرسوده مان کردند .

گفتگویی با " محمود استاد محمد " در روزهای آخر زندگی . روزهایی که در آن تخت چوبی در اطاق کوچکش در خیابان پلیس می نشست و بهمن دود میکرد .حال و روز خوبی نداشت از آن روزی که سرطان به جانش افتاد ، دو سال میگذشت . سرطان توانش را ربوده بود . صدایش در نمیامد اما میگفت ، از نصرت رحمانی که میگفت ، از بیژن مفید ، از محمد آستیم ، لحن صدایش تغییر میکرد . آنقدر که میشد چشمهایت را ببندی و او را با همان موهای انبوه و سبیل های بلند و هیکل تنومند قبل از بیماریش تصور کنی .از بغض هایش از دلخوشیهایش و از گلهایی که در باغچه خانه اش میکاشت . سرشار از زندگی بود تا یک زمانی . تا قبل از این که داروهایش پیدا نشود ، خرجش سر به فلک نکشد امید داشت . بعد از این ها  اما  نه !
............................
- داشتید درباره آستیم می گفتید.
ببین ، آستیم یک ودیعه بود. یک رعد و برق بود.

- که خیلی هم ناشناخته ماند.
بله. اما به معنای واقعی مثل تندر بود. می زد و برقش به تو می خورد، می سوزاندت. آستیم یک شخصیت غیر قابل کشف دارد. نمی توانستی کشفش کنی. مجهول بود. یک شعور وحشتناک داشت. شعورش زیاد نبود، وسیع نبود، وحشتناک بود، غیر عادی بود. یک درک فرا انسانی داشت و خصوصیات دیگری هم داشت ، مثلا چندین خصلت ویرانگر داشت که مجموعه آستیم را به وجود می آورد. یکی از آن خصلت هایش لجبازی با خودش بود. به همین دلیل خودش را پنهان نگاه داشت. عمدا این کار را کرد. اصرار داشت . او اول جوانی اش «هارولد پینتر» ترجمه کرد. اولین کسی است که تئاتر پوچی را ترجمه کرد و چاپ کرد. بعد انتشارات در حدی بود که اسم آستیم را هم روی جلد غلط زدند. آنقدر انتشارات گسیخته و بی سامان بود؛ اما همین آستیم بلافاصله بعد از یک دوره کوتاه که از چاپ کردن نوشته هایش به اسم خودش - یعنی تخلصش ، اسم خودش محمد فرهنگیان را هرگز به کار نمی برد - بلافاصله رسید به دوره ای که اسم آستیم را هم پنهان می کرد و پنهان کرد. برای اینکه یک شاخصه به تو داده باشم برای این که می گویم آدم غریب و نامکشوفی بود، یعنی چه؟ این است که آستیم پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و یک بچه شهرستانی کرمانشاهی بود؛ اما در تهران سر ادیتور موسسه ای مثل فرانکلین شد. فرانکلینی که مترجمانی مثل ابوالحسن نجفی و نجف دریابندری و گلستان و این ها را چاپ می کرد و پایین تر از این ها نمی آمد. آدمی که پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود و انگلیسی را خودش آموخته بود. وقتی از شعور وحشتناک او صحبت می کنم، انگلیسی دانستن جزءش نیست. انگلیسی دانستن فقط همین بود که او با ادبیات و هنر غرب آشنا بشود. شعور وحشتناکش در جاهای دیگر برون می زد. باز برای این که این آدم را بشناسید، از فرانکلین بیرون آمد. باید چکاره می شد؟ کسی که مدیر فرانکلین بود، باید می رفت دفتر شهربانو رئیس امور فرهنگی می شد. باید شغل مهم تری می گرفت دیگر. هر وفت به او می گفتی بعد از فرانکلین کجا کار می کنی؟ می گفت:
«قلعه حسن خان»!.

- فعالیت تئاتری هم داشت؟
همانقدر که فعالیت سینمایی داشت ، همان اندازه که فعالیت ادبی داشت ، فعالیت تئاتری هم داشت. یکی تئاتر خلق می کند و یکی قدرت این را دارد که آدم تئاتری خلق می کند. آستیم این قدرت را داشت.

- او استعداد تئاتری شما را شناخت؟

نمی دانم؛ اما او هم روی شعرای نسل جوان مدرنیست و هم بچه های تئاتر تاثیر بسیار زیادی گذاشت و جایی که یک تلنگر به سینما زد، می بینید که از تویش چه چیزی برون زد: «گوزن ها». تو گوزن ها را با قیصر قیاس کن. ببین که مولف این دو اثر چه تغییری کرده که توانسته از قیصر به گوزن ها برسد. این تلنگر آستیم بود. مسعود کیمایی آستیم را شناخت. محبت زیادی به او پیدا کرد و آستیم را بیش از یک سال پیش خودش برد، آنقدر که ما او را دیگر بسیار کم می دیدیم و یک دفعه از دفتر او گوزن ها زد بیرون .
- فیلمی که می گویند انقلاب 57 را پیش بینی کرده بود.
اصلا گوزن ها تصویر بسیار دقیق سینمایی از جامعه قبل از انقلاب است.

- آستیم هیچ گرایش سیاسی ای نداشت؟

نه . اصلا.

- آخر می گویند که شخصیت فرامز قریبیان در فیلم یک سیاسی بوده که بعد ها ناگزیر به سانسور شدند.

شاید، اما یادت باشد  که آستیم تحصیلات حوزوی داشت و بعد ها کارمند آموزش و پرورش شد. معلم دبستان در کرمانشاه شد، از آن جا اخراج شد و به تهران آمد. این چند جمله ای که من به شما گفتم طی سالیان نمی توانستی از زیر زبان او بیرون بکشی. این طوری نبود که او راحت بنشیند و بگوید که من رفتم حوزه تا سطح خارج درس خوندم. رفتم آموزش و پرورش استخدام شدم و ... نه اصلا چنین آدمی نبود که حرف بزند. اما اگر من بخواهم یک بیوگرافی چند خطه از آستیم به تو بدهم همین هاست که گفتم. او خیلی فراتر از آن بود که به سیاست بازی نگاه کند. حتی نگاه هم نمی کرد، اما در عین نگاه نکردن همه چیز را می دید . من ادبایی، شاعرانی و منتقدانی می شناسم که به قول اخوان اتوریته زمان بودند. یعنی مثلا فلانی در عرصه نقد چهره اول و اسم اول است. فلانی در عرصه شعر اسم اول است. من از این ها بسیار دیدم که با حضور آستیم حتی پروا می کردند که وارد بحث جدی شعر یا نقد شوند. می دانستند که او کیست و می دانستند که آستیم  اگر یک گزگ در بحث از تو بگیرد، چه بلایی سرت می آورد. او زبان تند و گزنده ای داشت که مثل نیش عقرب بود. وقتی می گزید، کارت تمام بود. یک ماه نمی توانستی با خودت حل کنی که چه به تو گفت ؟ چرا گفت ؟ چرا جواب ندادی؟ چرا نتوانستی جواب دهی؟ آخرش هم می فهمیدی که درست گفته است. اما این حرفی نیست که اصلا کسی به زبان بیاورد. این چه جراتی دارد که این ها را مطرح می کند.

برگزیده مصاحبه ای بلند از " محمود استاد محمد " در شماره 22مجله"تجربه " مرداد 92
عکس پست مربوط به محمد آستیم است
180
6
Kaveh Khoshkhah's profile photoM. UTOPIA's profile photoshenge shabdar's profile photoAlaf Sabz's profile photo
https://plus.google.com/u/0/+ParirokhHashemi/posts/QuAF1BmGTfc

۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

پیشنهاد تولستوی برای زندگی خوب: خویشتنداری یا رفاه اشرافی :: زهیر باقری نوع‌پرست


همه انسان‌ها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند و در راستای رسیدن به آن تلاش می‌کنند. با این حال، تعریف‌های بسیار متفاوتی از «زندگی خوب» وجود دارد؛ افراد متفاوت خواسته‌های متفاوتی را مشخصه زندگی خوب می‌دانند. ولی برخی بعد از رسیدن به خواسته‌های خود احساس نمی‌کنند که زندگی خوبی دارند.
تولستوی در نوشته‌های غیرداستانی خود همچون در رساله «گام نخست» به یکی از موضوع‌هایی که پرداخته «زندگی خوب» است. تولستوی بر این باور است که بسیاری گام‌های نخست زندگی خوب را برنمی‌دارند و با تلاش برای رسیدن به گام‌های بعدی که برای خود تعریف می‌کنند امکان دسترسی به زندگی خوب را از بین می‌برند. تولستوی گام اول را آموختن «خویشتنداری» معرفی می‌کند.
تولستوی در مقابل افرادی قرار می‌گیرد که زندگی خوب را زندگی پر از تجمل و تن‌پروری و پرخوری می‌دانند. این افراد با وجود تجمل، تن‌پروری و پرخوری به دنبال آرمان‌هایی مانند «عدالت» و «آزادی» هستند؛ چرا که باور دارند زندگی خوب در سایه‌ رسیدن به این آرمان‌ها تعریف می‌شود. ولی تولستوی بر این باور است که از آنجایی که گام اول را که «خویشتنداری» است طی نکرده‌اند، رسیدن به این آرمان‌ها که گام‌های بعدی هستند، ممکن نخواهد بود.
منتقدان تولستوی بر این باورند که انسان نباید خود را از چیزی محروم کند و باید به همه خواسته‌هایش برسد. او در جواب این گروه می‌گوید که در چنین زندگی‎ای انسان احساس بی‌معنایی خواهد داشت و افراد مجبور می‌شوند با «خدمت به هنر و علم» خود را سرگرم کنند، هرچند احساس رضایت از زندگی نخواهند داشت.
تولستوی معتقد است این رضایت نداشتن، بواسطه نداشتن کنترل بر نفس است در حالی که این افراد، رضایت نداشتن خود از زندگی را به «تراژدی اجتناب‌ناپذیر شرایط انسانی» تعبیر می‌کنند.
برای داشتن «زندگی خوب» باید اطمینان حاصل کرد که نوع زندگی ما به زشتی و پلیدی نمی‌انجامد و این مهم با «زندگی اخلاق‌مدار» میسر است. زندگی خوب نمی‌تواند با بی‌اخلاقی و زشتی گره بخورد. تولستوی با نقد تصور رایج از زندگی خوب که همان «زندگی اشرافی» است خاطرنشان می‌کند که این نوع زندگی با رفاه و شکم‌پرستی گره خورده و ظلمی ناروا بر دیگر انسان‌ها و حیوانات اعمال می‌شود.
تولستوی در واقع، دیدگاهی را به نقد می‌کشد که «زندگی خوب» را با «رفاه اشرافی» یکسان می‌پندارد. این افراد رسیدن به «زندگی خوب» و «پیروی از امیال» را در تنافر نمی‌بینند و در نگاه آنان زندگی خوب زندگی‌ای است که در آن هیچگونه سختی وجود نداشته باشد. در صورتی که این تعریف از زندگی خوب مستلزم این است که تعداد بسیار زیادی از انسان‌ها کار کنند تا این شخص اشرافی بتواند به این سطح از تجمل و زندگی خوب برسد. مخالفان تولستوی در نقد دیدگاهش می‌گویند چرا نباید از تجملاتی که دیگران بهره می‌برند، برخوردار بود. این تلاش برای «متفاوت بودن» نوعی تظاهر است. برخی دیگر هم می‌گویند اگر ما از این امکانات استفاده نکنیم دیگران استفاده خواهند کرد.
تولستوی «میل به شکم‌پرستی» را مهمترین میلی می‌داند که برای رسیدن به زندگی خوب باید کنترل شود؛ میلی که در همه افراد کم و بیش وجود دارد و می‌بایست آن را مهار کرد. او تأکید می‌کند که شکم‌پرستی از جمله امیالی است که اگر کنترل نشود به امیال دیگری هم دامن می‌زند، از این رو، باید با امساک در خوردن و کم‌خوری این غریزه را تحت اختیار بگیریم.
تصور بر این است که افرادی که رفاه مالی دارند و غذا براحتی در دسترس آنها است به غذا فکر نمی‎کنند و بیش از آنکه در مورد غذا صحبت کنند در حال سخن گفتن درباره علم، هنر و فلسفه هستند. اما تولستوی فکر نمی‌کند که این افراد از دغدغه غذا رها شده باشند بلکه سخن نگفتن آنها در مورد غذا را به این دلیل می‌داند که بین صبحانه تا ناهار سیر هستند و احساس گرسنگی نمی‌کنند. در صورتی که هدف اصلی برای بسیاری از آنها شکم‌پرستی است. او برای تبیین این نظر خود این‌گونه مثال می‌آورد؛ افراد برای کنفرانس‌های علمی، جشن‌ها یا عزاداری‌ها دور هم جمع می‌شوند و اساس این مراسم اغلب سرو غذا است. افراد در این‌گونه مراسم معمولاً پرخوری می‌کنند. اگر غذایی که سرو می‌شود غذای اعیانی باشد مشکلی نخواهد بود، ولی کافی است غذایی ساده یا غیراعیانی سرو شود، آنگاه علاقه‌مندان به عالم شعر و ادب و فرهنگ و علم از بهم ریختن برنامه شکم‌پرستی‌شان گلایه‌مند خواهند شد. چون شکم‌پرستی در فرهنگ امروز ما به یک هنجار بدل شده است.
در نگاه تولستوی شکم‌پرستی باعث می‌شود «اخلاق» اهمیت خود را از دست بدهد. بنابراین، زندگی خوب از نظر تولستوی تنها در صورتی میسر است که امیال ما تحت اختیارمان باشد، تا اگر پیگیری امیال، به نتایج غیراخلاقی ختم شد، بتوانیم مانع فربه شدن
این میل شویم.

۱۳۹۵ خرداد ۲۰, پنجشنبه

بورکینی

lhttps://plus.google.com/u/0/+ParirokhHashemi/posts/bJAx72LyCJqنویسنده این مقاله هم داره از ناصر زراعتی انتقاد میکنه که به چه حقی شما منتقد زنان مسلمان هستید که نباید با " بورکینی " وارد استخر شوند !؟ - واژه بورکینی نرکیبی از برقع + بیکینی است - این خانم به شدت بر زراعتی تاخته و میگوید :
"
من به قول فرنگی‌ها «نودیست» هستم؛ یعنی ترجیح می‌دهم که لخت مادرزاد بگردم که البته همه استخرهای ممالک غربی و آزاد این را قانونی نمی‌دانند و من برای لخت گشتن ناچار هستم قطار سوار شوم و به یک ساحل مخصوص بروم.

در کنار ترجیح به برهنگی، همچنین ترجیح می‌دهم که سر بدن خود بلای عجیب و غریبی نیاورم. به طور مثال خوشم نمی‌آید موهای بدنم را بزنم. به خودم می‌گویم برای چه من باید این همه دردسر بکشم، چون زن هستم؟ مردان سبیل‌کلفت همه بنا به هنجارهای اجتماعی موهای بدن خود را نگهمیدارند ، با همان موها شلوار کوتاه یا مایو می‌پوشند و به محیط‌های عمومی از جمله استخر و سونا می‌روند. چرا فقط من مجبور باشم موهای بدنم را بزنم؟"

در اینجا یک پرسش اساسی و در عین خال بسیار ساده مطرح است باید از همه کسانی که بدترین اهانت ها و رکاکت ها را خطاب به زراعتی کردند پرسید مگر هر مکان و هر زمانی بنا بر مختصات خودش یک لباس خاص را طلب نمیکند ؟ همانطور که کوه و دشت و جنگل و کویر نوعی لباس خاص دارد ، اسکی و فوتبال هم دارد . همانطور که در محفلی رسمی فراگ و تاکسیدو میپوشید و شب عروسی و دامادی لباس خودش را دارد .همانطور که نمیتوان با مایو و بیکینی به کوه و اسکی رفت با مقنعه و چادر هم نمیتوان به استخر رفت . همه این موارد را به مقولات دبگرهم تعمیم دهید و این بحث فرسایشی را تمام کنید . جالب اینجاست که خانم منتقد نادانسته خودش پاسخ خودش را در همین متن داده است وقتی میگوید : ".......من دوست دارم عریان شنا کنم ولی باید سوار ترن شوم و به استخر خاصی بروم و........." پس سرکار خانم خودتان هم اعتراف میکنید هر کسی نمیتونه به دلخواه خودش و در هر جایی هر غلطی دلش میخاد بکنه و اگر کسی متعرضش شد با انواع برچسب ها از نوع نژاد پرستی و فلان و بهمان سیلی به گوش طرف مربوطه بنوازد .
از همه جالب تر آقایان مدافع بورکینی در استخربودن که نام چندین تا از آنها را به ذهن سپردم . وای به حال آنها اگر روزی روزگاری از سکولاریزم و روشنفکری و شیکی و آلامدی سخنی بگویند و یا کوچکترین نقدی به جنتی و مصباح و یزدی و فلان و بهمان داشته باشند وای بر احوالشان ...
و اما کل مطلب و مطالب مرتبط را در لینک پست میتوانید بخوانید

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

قصه عشق......

پری‌رخ با آن صدایش، آن صدایی که شبیه صدای قصه‌گوهاست به من می‌گوید: " ما عاشق آدم‌ها نمی‌شویم آدم‌ها بهانه هستند، بهانه‌هایی برای عشق ورزیدن..." بعد با خودم می‌گویم لابد برای این است که صدایش مثل صدای قصه‌گوهاست چون او آدم‌ها را از بیرون می‌بیند؛ آن‌هایی که به بهانه عشق بوسه‌ای بر لب هم می‌زنند و این بوسه گاهی آنقدر طولانی می‌شود که یادشان می‌رود بهانه‌ی عشق بوده... بعد می‌گویم: پری‌رخ ! پس تکلیف بادها چه می‌شود؟ آن بادهایی که خبرهای خوبی برای ما نمی‌آورند؟ آن بادهایی که از همان اول تکلیف عشق را می‌دانند و می‌گویند طوفانی در راه است؟ با این صداها باید چه کرد؟ می‌گوید: "اگر یکی از این بادها در گوش من هم بپیچد خوب به صدایش گوش می‌دهمولی فرار نمیکنم مثل تمام این سال‌هایی که فرار نکرده‌ام، مانده‌ام و عشق را زنانه زیسته‌ام. ...." بعد ادامه می‌دهد: " اگر فرار کنی تکلیف خاطراتت چه میشود ؟ یک زندگی بی خاطره ، با کوله‌ باری از هیچ ...." می‌گویم: آن‌ها که می‌مانند ، آن‌ها که شجاعت تجربه طوفان را پیدا می‌کنند برای تمام سال‌های نیامده قصه دارند، آنها تن به طوفان می‌زنند تا خاطره‌ی آن‌هایی که فرار نکردند را برای آدم‌های بعدی روایت کنند. بعد ادامه می‌دهم: من می‌دانم که تو همیشه می‌مانی، اصلا برای همین است که وقتی حرف می‌زنی فکر می‌کنم داری قصه‌ای می‌گویی. تو تن به روزگار زده‌ای که حافظه‌ی زنده‌ی این روزهای بدون رویا شوی. پری‌رخ می‌پرسد: "خوب تو چه می‌کنی پسر؟ وقتی خواستم قصه‌هایم را تعریف کنم تو را کجای این قصه‌ها بگذارم؟ " می‌گویم: من نقش زیادی ندارم من دلخوش هستم که تو هرازگاهی داستانی را بگویی، من فقط می‌خواهم گوش بدهم. نمی‌خواهم نقشی را به عهده بگیرم. راستی پری‌رخ این‌همه سال هوس داشتن یک دستیار را نکرده‌ای؟ بعد پری‌رخ جرف آخر را می‌زند: " با هم میمانیم و طوفان و گردباد را از سر می‌گذرانیم و در هوای صاف لبی تر میکنیم و داستان‌هایمان را با هم مرور می‌کنیم." آخر قصه به پریرخ می‌گویم تو که اینهمه ماجرا بلدی شاید به من نقش بیشتری هم دادی و مرا قهرمان یک داستان هم کردی، می‌شود؟ کلمه‌هایش وقتی که لبی تر می‌کند بار سنگین جهان را با خود می‌کشد. هیچکس در این لحظات یادش نمی‌ماند او تو را برای کدام قصه در نظر گرفته.... کاش یادم می‌ماند. ............................ آنچه خواندید تنها و تنها یک دیالوگ ساده بین من و دوستی جوان در چت روم بود که دوست عزیز و همیشه خوش قریجه من آن را باز روایت کرده اند .

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

نادر ابراهیمی





ما آمده‌ایم با حضورمان،
جهان را دگرگون کنیم
نیامده‌ایم تا پس از مرگمان بگویند:
"از کرم‌خاکی بی‌آزارتر بود و از گاو مظلوم‌تر!"
نادر ابراهیمی

شیرین

عاقد گفت عروس خانوم وكيلم؟ گفتند عروس رفته گل بچينه. دوباره پرسيد وكيلم عروس خانوم؟ - عروس رفته گلاب بياره. عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وكيلم؟ عروس رفته... عروس رفته بود. پچ پچ افتاد بين مهمانها. شيرين سيزده سالش بود؛ وراج و پر هيجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خنديد. هر روز سر ديوار و بالاى درخت پيدايش مى كردند. پدرش هم صلاح ديد زودتر شوهرش دهد. داماد بددل و غيرتى بود و گفته بود پرده بكشند دور عروس. شيرين هم از شلوغى استفاده كرده بود و چهاردست و پا از زير پاى خاله خانبانجى ها كه داشتند قند مى سابيدند، زده بود به چاك. مهمانى بهم ريخت. هر كس از يك طرف دويد دنبال عروس. مهمانها ريختند توى كوچه. شيرين را روى پشت بام همسايه پيدا كردند.لاى طناب هاى رخت. پدرش كشان كشان برگرداندش سر سفره عقد. گفتند پرده بى پرده! نامحرمها را رفتند بيرون. كمال مچ شيرين را سفت نگه داشت. عاقد گفت استغفرالله! براى بار دهم مى پرسم. وكيلم؟ پدر چشم غره رفت و مادر پهلوى شيرين يك نيشگون ريز گرفت. عروس با صداى بلند بله را گفت و لگد زد زير آينه. زن ها كل كشيدند و مردها بهم تبريك گفتند. كمال زير لب غريد كه آدمت مى كنم جووووجه و خيره شد به تصوير خودش در آينه شكسته. فرداى عروسى شيرين را سر درخت توت پيدا كردند. كمال داد درخت هاى حياط را بريدند. سر ديوارها هم بطرى شكسته گذاشتند. به درها هم قفل زدند. اسم عروس را هم عوض كردند. كمال گفت چه معنى دارد كه اسم زن آدم شيرينى و شكلات باشد. شيرين شد زَهره. زَهره تمرين كرد يواش حرف بزند. كمال گفت چه معنى دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم! آنهم طورى كه دهانت تكان نخورد. طورى هم راه برو كه دستهايت جلو و عقب نرود. به اطراف هم نگاه نكن، فقط خيره به پايين يا روبرو.فهمیدی ضعیفه؟؟!! زَهره شد يك آدم آهنى تمام و عيار. فاميل ها گفتند اين زهره يك مرضى چيزى گرفته. آن از حرف زدنش، آن از راه رفتنش. كمال نگران شد. زهره را بردند دكتر. دكتر گفت يك اختلال نادر روانى است. همه گفتند از روز عروسى معلوم بود يك مرگش مى شود. الان خودش را نشان داده. بستريش كه كردند، كمال طلاقش داد. خواهرها گفتند دلت نگيره برادر! زهره قسمتت نبود. برايت يك دختر چهارده ساله پسنديده ايم به نام شربت.
از کتاب : "من یک زنم"
صدیقه احمدی


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

ای خدا مرا بکش از دست این خانواده !!!

عضو مجلس خبرگان میگوید : خانم فائزه با اشتباهاتش به پدرش لطمه میزند و.......در پاسخ به ابن آقای عضو خبرگان باید عرض کنم اتفاقاََ
 این حرکات خانم فائزه کاملا در هماهنگی با پدر جان صورت میگیرد و دارای پیامی بسیار شفاف است برای سرمایه گذاری کل خاندان و بازگشت به قدرت در آینده نزدیک ایران . ایشان به روشنی میگویند : میبینید که یک دیدار معمولی من دو روز است سر خط خیر بی بی سی و صدای امریکاست . همین اشارتی گویا برای هر آنکه اهل اشارت است پس بدانید و آگاه باشید که خانواده من و به ویژه پدر مظلوم من افرادی آزادیخواه ، دموکرات ، سکولار،.طرفدار حقوق بشر و آزادی مذاهب و هر آنچه فضیلت نام دارد هستیم . حالا اگر بر گذشته ما خدایی ناکرده خللی وارد است شما بچه های خوبی باشید و امروز که ناتوان هستیم بیش از این کشش ندهید . بیایید به لیست امید بپیوندید تا نظام را نجات دهیم و بعد سرصبر و به هنگام ، در اوج قدرت و سواری باز هم با هم تصفیه حساب خواهیم کرد ........ضمن اینکه از همه دوستانی که این روزها بدون هیچ جیره و مواحبی و نا آگاهانه حتا بیشتر از بی بی سی در بوق تبلیغات میدمند و فضیلت های این خانواده را به خلق الله گوشزد میکنند پرسشی دارم . شما جتا قادر نیستید یک پرسش ساده و پیش پا افتاده را از خودتان بکنید ؟ قی المثل بپرسید اگر این خانم قصد و غرضش تنها یک دیدار دوستانه بود نمیتوانست روزی به تنهایی به خانه این خانم محترم برود و بدون هکس و قشقرق و سایر متغلقات به خانه برگردد ؟ چکونه است که سرکار علیه چندی یک بار حتما باید سر خط خبرها باشد ؟ گاه با عکسی بر آرامگاه شاه ذر قاهره و رسانه ای کردن آن . گاه نیز در بیابانی بی آب وعلف ، ایستاده و مظلوم و بی پناه بدون گارد محافظ !! ! در خال بد و بیراه شنیدن از مردکی ناشناس و بد دهان و....... این همه اگر نامش سرمایه گذاری یک آدم نگران برای آینده نیست پس پیست ؟
#هاشمی