۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه

براوو !


دختران  خوب ما نگذاشتند نیلوفر اردلان در زمین بازی غایب باشد .

براوو ! براوو به این دختران گل هم وطن که نیلوفر اردلان را فراموش نکرده و با نوشتن نام او بر روی لباس های خود غوغا کردند . گرچه او حضور فیزیکی در زمین بازی ندارد  ولی با این حرکت به حا و زیبای دوستانش  حضور پر رنگ او آنچنان حس میشود که دوستدارانش را غرقه درخوشحالی  و  شعف و دشمنان و حسودان و بی مقداران نا چیز را بیشتر در دریای حقارت خودشان غرقه میکند تا بیشتر دست و پا بزنند و در نتیجه  بیشتر فرو روند ...
آنچه اهمیت دارد این است که باید بیاموزیم همیشه و در همه حال میتوان کاری کرد .
زنده باد آزادی
#زنان  
Show less
تضّاد !
در حاشیه رویدادهای رقت انگیز حج امسال ، عکاس لحظه نابی را در عکس زیر شکار کرده است که پر از حرف و حدیث است . در باره همین یک عکس میتوان داستان ها نوشت از معصومیت ها نوشت ، از شوق کودکانه ای که در عکس موج میزند ، از تبعبض نژادی نوشت ، ازنگاه عاشقانه دو کودک سیاه و سفیدی نوشت  که تبعیض نژادی را نمیفهمند و تنها معصومانه و عاشقانه به هم مینگرند.
وه ! وه که چه زیبا بود جهان ما اگر که چنین حسی در مخیلّه هیچ انسانبزرگسالی هم نمیگنجید همینطور. که در مخیله این دو کودک ! 
درد این جاست که هیچکدام از این خصلت ها و اعتقادات زشت نژاد پرستانه واقعی و ناگزیر نیستند بلکه یک سری تلقینات عمدتاََ اکتسابی هستند که در طول زندگی به انسان ها تزریق و تحمیل میشوند 
به دست های سیاه و کوچک کودک بر گونه های سپید آن دیگری دقت کنید و اندیشه را رها کرده و تنها و تنها به عشق فکر کنید.....
#نژاد_پرستی  
#عشق  

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

  *ابوالعلاء معرّی*


عقل و دین با هم نمی‌گردد قرین

جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین

خَلق ِ دنیا را دو دسته دیده‌ام

هر گروهی را چنین سنجیده‌ام

دسته‌ای ، آنان که عقلی داشتند

دین ، برای دیگران بگذاشتند

عده ای دیگر که دین بگزیده‌اند

بویی از عقل و خِـرَد نشنیده‌اند 

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

خدا قوت مادر ستّار !


دیروز در چهار راه پارک وی ساعت ها ایستاده بودم و خانم گوهر عشقی مادر نازنین ستار بهشتی را نظاره میکردم . پیر زن درد داشت و در اوج مظلومیت و استیصال مردمان را به فعالیت مدنی فرا میخواند .بله!  پیر زن حقیقتاََ و به حق درد دارد . او دلش میخواهد به تنهایی و یک تنه نرگس محمدی را از زندان نجات دهد . از بچه های کار میگوید  از بچه های کاری که دلش برای آنها میسوزد . بچه هایی که هر یک برای او تداعی ستّارش هستند .از فقر و وضعیت بد اقتصادی همسایگان و مردم حاشیه نشین میگوید و چه وسواسی دارد این زن عزیز در انتخاب واژه ها ! مردمانی را میبینم از پیر و جوان و زن و مرد و بیکار و با کار و غنی و ضعیف که یا بی تفاوتی و کرختی از کنارش  میگذرند  مردمی که به همراه روز مرّه گی هایشان با لبخندی او را همراهی میکنند و مردمانی که تنها لحظه ای در کنارش می ایستند و عکسی به یادگار میگیرند و به هنگام رفتن با کلامی چون : مادر ستار خدا قوت ! موفق و پایدار باشی ، دوباره او را با درد و تنهاییش پشت سر خود بر جای باقی میگذارند. پیززن ، فرتوت و لاغر اندام است و نقش داغی که بر دل دارد در جزء جزء اعضای چهره اش نمایان است ولی آنچه در نگاه اول به چشم میاید اینها نیست بلکه استواری اوست . گوهر عشقی چون کوه استوار است و بدون هیچ ترس و تزلزلی از زندان و بازداشت همچنان بر جای خود ایستاده است و مدام و بدون وقفه به دغوت خود ادامه میدهد  . از هیچ یک از رهگذران به خاطر بی تفاوتی وعدم همراهیشان گلایه ای نمیکند . لحظه ای به او نزدیک میشوم و سلام میکنم و همین را از او میپرسم  و اینکه اینجا چه میکند ؟ میگوید این جا نزدیک زندان اوین است و لبخند تلخی میزند و با بزرگواری اضافه میکند که : از این ها گلایه ای ندارم از آنهایی گلایه دارم که نرگس خانم محمدی  و نسرین خانم ستوده و دکتر ملکی و آقای نوریزاد.. .رامعرکه گیر میدانند ! .
 قلبم درد میگیرد . چرا که او هم با هوشمندی میداند درد ما فراتر از مردم عادی کوچه و بازار درد افراد نخبه و روشنفکر و ظاهرا مدعی جامعه است که برای توجیه بی عملی خود معمولی ترین حرکت مدنی و قانونی را تند روی و معرکه گیری نام میدهند . در روزهایی که من جوان بودم  تهور ، شجاعت و از مرزهایی عبور کردن  فضیلت به شمار میامد و مرز شکنان اگر بهایی گزاف را ازجانب حکومت متحمل میشدند خداقل در جامعه  ارج و منزلتی مییافتند ولی امروزه روز، قبل از مواحهه با سیلی حکومت با سیلی همپالکی های قدیم خود نواخته میشوند و مجازات میبینند و به لقب دلقک و معرکه گیر مفتخر میشوند  و البته عمدتاَ از جانب الدنگ های معذورو بی بته ای که روزی به هوای عزّتمندی بیشتر و زندگی و معاش بهتر مهاجرت کردند  و امروزه در نقش ورشکستگان به تقصیر و بی تقصیر از طریق صدای امریکا و بی بی سی پیام دوستانه برای حکومت میفرستند و مجیز و تملق میگویند تا شاید بتوانند دست از پا دراز تر به وطن باز گردند . شگفتا ! که این شاگردان دبستان های متداول سیاست چقدر مهوّع و ابلهانه تملق میگویند و بی ریشگی و حقارت خود را هویدا میکنند .
بلندترین شیونم را بر جنازه فضیلت ها سر میدهم تا رذالت در درد نا چیز خود بمیرد .

       

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

همایش اصلاحات


برگزاری همایش سراسری اصلاح طلبان 

همایش سراسری اصلاح طلبان توسط اعضای " شورای هماهنگی جبهه اصلاحات " تشکیل شد و با این که از محمد خاتمی " پدر خوانده اصلاحات به عنوان سخنران اول دعوت به عمل آمده بود ، ایشان در همایش شرکت نکرده و فقط به پیامی بسنده کردند با این مضمون : 
" امیدوارم در دولت یازدهم فضا برای فعالیت‌های سیاسی گروه‌های گوناگون فراهم شود. وی در ادامه از شورای هماهنگی جبهه اصلاحات خواست که : " برای نزدیک کردن جریان‌های گوناگون اصلاح طلب و نیز همه آن‌هایی که اصل نظام و تلاش برای استوار کردن پایه‌های جمهوری اسلامی را پذیرفته‌اند تلاش کنند».
و اما .......نکته اصلی در ابن است که آقای خاتمی در ابتدای پیام خود آرزو میکنند که فضایی آماده شود تا گروه های سیاسی گوناگون در آن فعالیت کنند ولی در پایان تاکید میکنند : "... همه آنهایی که اصل نظام وپایه های جمهوری اسلامی را پذیرفته اند ! " 
و در پایان برای پر شور کردن انتخابات آتی ، محمد رضا عارف میگوید : 
"اگر مشارکت مردم در انتخابات سال آینده مجلس بالای ۵۰ درصد باشد قطعا پیروزی از آن اصلاح‌طلبان خواهد بود" 
یعنی باز هم یک بار دیگر همان سناریوی تکراری و جوّ گیر شدن دوستان اصلاح طلب ما و نیز فحاشی های پر شور آنها در فضا های مجازی به غیر اصلاح طلبان !
از همین جا یک بار دیگر اعلان و اعتراف میکنم ، این جانب کوچک همه فرزانه مردم ترجیح میدهم اصولگرایان برنده  میدان رقابت  این مبارزه باشند  تا اصلاح طلبان! چرا که حداقل اصولگرایان  با پنبه سر نمیبرند . با لبحند های مهوّع  دروغ نمیگویند و مهم تر این که پیشینه آنها در گفتار و کردارسوای خوب یا بدش ، از ازل تا به امروز همان است که بوده  ، تغییر نکرده . در حالی که سوابق اصلاح طلبان گرامی امروز با دیروزشان که نام " پیرو خط امام " و غیره را بر پیشانی داشتند  با تفاوتی به مقیاس نور دارد . مصباح یزدی صادقانه میگوید : " مردم اصلا کی هستند که نظری داشته باشند ؟ "  
آقای خامنه ای نیز در انتخابات اخبر ریاست جمهوری صادقانه گفت : " کسانی هم که با ما مخالف هستند حداقل به خاطر کشور در انتخابات شرکت کنند "  این بدان معناست که ایشان وجود مخالفان نظام را حداقل به رسمیت میشناسند  و خیلی واقعگرایانه قبول کرده اند که منطقا باید عده ای نیز وجود داشته باشند که مخالف نظام باشند .
با این اوضاف من ترجیحم این است که در حال حاضر اصولگران در مصدر قدرت باشند تا اصلاح طلبانی که برای سهم خواهی از نظام و ارضاء جاه طلبی های خود پیوسته مردمان ساده لوح و عمدتا جوان را به میدان دعوت میکنند و خرشان که از پل گذشت برای همان مردم پشیزی ارزش و احترام قائل نیستد . هرگز یادم نمیرود محمد خاتمی در اواخر دوره ریاست خود به دانشجویان فرمودند : آدم باشید ! وگرنه دستور میدهم شما را اخراج کنند .!!!
 بماند رای دلاورانه و یواشکی ایشان و ......صد ها موارد دیگر را نیز .
   

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

صمد بهرنگی

الدوز و کلاغ ها

بچه دبستانی بودم که کتاب " الدوز و کلاغ ها " ی " صمد بهرنگی " را خواندم . . وقتی کتاب را باز کردم  بهرنگی در مقدمه آن نوشته بود : کتاب مرا بچه هایی که لباس تمیز میپوشن ، خوب عذا میخورن  با ماشین مدرسه میرن ، فحش نمیدن ، دروغ نمیگن ، و.............حق ندارن بخونن ! 
با خواندن همین جمله در گیری من با خودم و شغل پدرم و طبقه ای که در آن میزیستم و رشد میکردم شروع شد و آثار مخرب بدی بر جای گذاشت چگونه ؟ گوش کنید .
پلیس مدرسه بودم و چهار شنبه ها در اداره راهنمایی و رانندگی اراک برای کودکانی که پلیس مدرسه بودند کلاس های آموزشی تشکیل میشد . و به هنگام تعطیل شدن مدرسه نیز ما با لباس فرم و پرچم " ایست " و کلاه بره قرمز و سوت و سر دوشی و درجه سر چهار راه میایستادیم و ماشین ها را متوقف میکردیم  تا بچه ها  از خط عابر پیاده عبور کنند.
روزی در اداره راهنمایی ورفه ای را به ما دادند که پر کنیم . نام ....نام فامیل .....شغل پدر ....و....  این اتفاق برای بچه ای به سن دبستان که تحت تاثیر صمد بهرنگی قرار گرفته و شرمنده از شغل پدر و طبقه اش نیز میباشد بسیار سنگین است تا جایی که هنوز هم سنگینی ان لحظه را بر دوشم احساس میکنم . نمیخواستم شغل اصلی پدرم را بنویسم که لابد آبرویم میرفت !! .
 از طرفی نمیخواستم دروغ بگم . در اوج کلافگی بودم که یادم آمد صمد دروغگویی را امری ستوده ارزیابی میکند و بچه راستگو را دوست ندارد و در مقدمه کتابش تاکید کرده است  که : بچه ای که دروغ نمیگه حق نداره کتاب منو بخونه ! پس با وجدان راحت جلوی شغل پدر ؟ نوشتم : قصاب ! و خدا میداند در آن لحظه چقدر دلم میخواست پدرم واقعا قصاب باشد .
یادم هست چهار شنبه بعد که سر کلاس حاضر شدم آقای پلیسی که به ما آموزش میداد مرا صدا کرد و گفت : 
پریرخ ! پدرت قصابه ؟ 
و من در کمال سرافرازی پاسخ دادم : بله . قصابه !
که در این لحظه آقای پلیس گفت : چند بار در این مدت من به شما گفتم یک پلیس هرگز نباید دروغ بگه و نمونه باشه ؟ چرا دروغ میگی ؟ من دیگه اجازه نمیدم تو در این کلاس ها شرکت کنی و خلع درجه میشی ! و به مدرسه و پدرت هم اطلاع میدیم 

حالا دیگه نمیخام پر حرفی کنم و در مورد بازجویی یی که به پدرم و مدرسه پس دادم سخن بگم . فقط میخام بگم ، صمد و دوستانش مثل بهروز دهقانی و اشرف دهقانی که بعد ها هسته اصلی " سازمان فداییان خلق " را تشکیل دادن از اینگونه نفرت پراکنی ها در میان بچه های معصوم چه انگیزه ای داشتن ؟ به دنبال چی بودن واقعا ؟ هیچ بچه ای را نمیشناسم که در رابطه کودکانه خود از شغل پدر همبازیش پرسشی کرده باشد . . چرا اینا فکر نمیکردن اینگونه مباحث حتا اگر درست هم باشند  نمیباید در کتابهای کودکان گنجانده شوند ؟  
 در جایی از کتاب ، کلاغ به الدوز میگه : " برو یک قالب صابون از مادرت بدزد برای من بیار . الدوز میگه : نمیتونم . مادرم میگه دزدی بده "  پاسخ کلاغ را به درستی به یاد ندارم ولی تقریبا چنین چیزی میگه ، دزدی در جایی بده که همه چیز سر جای خودش قرار داره . وقتی هیچی سر جای خودش نیست ، پس دزدی هم عیبی نداره 
به این معنا صمد بهرنگی حتا دزدی را هم تقبیح نمیکند . و کتابی مینویسد به نام " کند و کاو در مسایل تربیتی ایران " که من هنوز آن کتاب را دارم ولی با پیش زمینه ای که از کودکی در مورد افکار ایشان پیدا کردم  تا به امروز هرگز نتونستم لای کتاب را بازکنم .