۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

همایش اصلاحات


برگزاری همایش سراسری اصلاح طلبان 

همایش سراسری اصلاح طلبان توسط اعضای " شورای هماهنگی جبهه اصلاحات " تشکیل شد و با این که از محمد خاتمی " پدر خوانده اصلاحات به عنوان سخنران اول دعوت به عمل آمده بود ، ایشان در همایش شرکت نکرده و فقط به پیامی بسنده کردند با این مضمون : 
" امیدوارم در دولت یازدهم فضا برای فعالیت‌های سیاسی گروه‌های گوناگون فراهم شود. وی در ادامه از شورای هماهنگی جبهه اصلاحات خواست که : " برای نزدیک کردن جریان‌های گوناگون اصلاح طلب و نیز همه آن‌هایی که اصل نظام و تلاش برای استوار کردن پایه‌های جمهوری اسلامی را پذیرفته‌اند تلاش کنند».
و اما .......نکته اصلی در ابن است که آقای خاتمی در ابتدای پیام خود آرزو میکنند که فضایی آماده شود تا گروه های سیاسی گوناگون در آن فعالیت کنند ولی در پایان تاکید میکنند : "... همه آنهایی که اصل نظام وپایه های جمهوری اسلامی را پذیرفته اند ! " 
و در پایان برای پر شور کردن انتخابات آتی ، محمد رضا عارف میگوید : 
"اگر مشارکت مردم در انتخابات سال آینده مجلس بالای ۵۰ درصد باشد قطعا پیروزی از آن اصلاح‌طلبان خواهد بود" 
یعنی باز هم یک بار دیگر همان سناریوی تکراری و جوّ گیر شدن دوستان اصلاح طلب ما و نیز فحاشی های پر شور آنها در فضا های مجازی به غیر اصلاح طلبان !
از همین جا یک بار دیگر اعلان و اعتراف میکنم ، این جانب کوچک همه فرزانه مردم ترجیح میدهم اصولگرایان برنده  میدان رقابت  این مبارزه باشند  تا اصلاح طلبان! چرا که حداقل اصولگرایان  با پنبه سر نمیبرند . با لبحند های مهوّع  دروغ نمیگویند و مهم تر این که پیشینه آنها در گفتار و کردارسوای خوب یا بدش ، از ازل تا به امروز همان است که بوده  ، تغییر نکرده . در حالی که سوابق اصلاح طلبان گرامی امروز با دیروزشان که نام " پیرو خط امام " و غیره را بر پیشانی داشتند  با تفاوتی به مقیاس نور دارد . مصباح یزدی صادقانه میگوید : " مردم اصلا کی هستند که نظری داشته باشند ؟ "  
آقای خامنه ای نیز در انتخابات اخبر ریاست جمهوری صادقانه گفت : " کسانی هم که با ما مخالف هستند حداقل به خاطر کشور در انتخابات شرکت کنند "  این بدان معناست که ایشان وجود مخالفان نظام را حداقل به رسمیت میشناسند  و خیلی واقعگرایانه قبول کرده اند که منطقا باید عده ای نیز وجود داشته باشند که مخالف نظام باشند .
با این اوضاف من ترجیحم این است که در حال حاضر اصولگران در مصدر قدرت باشند تا اصلاح طلبانی که برای سهم خواهی از نظام و ارضاء جاه طلبی های خود پیوسته مردمان ساده لوح و عمدتا جوان را به میدان دعوت میکنند و خرشان که از پل گذشت برای همان مردم پشیزی ارزش و احترام قائل نیستد . هرگز یادم نمیرود محمد خاتمی در اواخر دوره ریاست خود به دانشجویان فرمودند : آدم باشید ! وگرنه دستور میدهم شما را اخراج کنند .!!!
 بماند رای دلاورانه و یواشکی ایشان و ......صد ها موارد دیگر را نیز .
   

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

صمد بهرنگی

الدوز و کلاغ ها

بچه دبستانی بودم که کتاب " الدوز و کلاغ ها " ی " صمد بهرنگی " را خواندم . . وقتی کتاب را باز کردم  بهرنگی در مقدمه آن نوشته بود : کتاب مرا بچه هایی که لباس تمیز میپوشن ، خوب عذا میخورن  با ماشین مدرسه میرن ، فحش نمیدن ، دروغ نمیگن ، و.............حق ندارن بخونن ! 
با خواندن همین جمله در گیری من با خودم و شغل پدرم و طبقه ای که در آن میزیستم و رشد میکردم شروع شد و آثار مخرب بدی بر جای گذاشت چگونه ؟ گوش کنید .
پلیس مدرسه بودم و چهار شنبه ها در اداره راهنمایی و رانندگی اراک برای کودکانی که پلیس مدرسه بودند کلاس های آموزشی تشکیل میشد . و به هنگام تعطیل شدن مدرسه نیز ما با لباس فرم و پرچم " ایست " و کلاه بره قرمز و سوت و سر دوشی و درجه سر چهار راه میایستادیم و ماشین ها را متوقف میکردیم  تا بچه ها  از خط عابر پیاده عبور کنند.
روزی در اداره راهنمایی ورفه ای را به ما دادند که پر کنیم . نام ....نام فامیل .....شغل پدر ....و....  این اتفاق برای بچه ای به سن دبستان که تحت تاثیر صمد بهرنگی قرار گرفته و شرمنده از شغل پدر و طبقه اش نیز میباشد بسیار سنگین است تا جایی که هنوز هم سنگینی ان لحظه را بر دوشم احساس میکنم . نمیخواستم شغل اصلی پدرم را بنویسم که لابد آبرویم میرفت !! .
 از طرفی نمیخواستم دروغ بگم . در اوج کلافگی بودم که یادم آمد صمد دروغگویی را امری ستوده ارزیابی میکند و بچه راستگو را دوست ندارد و در مقدمه کتابش تاکید کرده است  که : بچه ای که دروغ نمیگه حق نداره کتاب منو بخونه ! پس با وجدان راحت جلوی شغل پدر ؟ نوشتم : قصاب ! و خدا میداند در آن لحظه چقدر دلم میخواست پدرم واقعا قصاب باشد .
یادم هست چهار شنبه بعد که سر کلاس حاضر شدم آقای پلیسی که به ما آموزش میداد مرا صدا کرد و گفت : 
پریرخ ! پدرت قصابه ؟ 
و من در کمال سرافرازی پاسخ دادم : بله . قصابه !
که در این لحظه آقای پلیس گفت : چند بار در این مدت من به شما گفتم یک پلیس هرگز نباید دروغ بگه و نمونه باشه ؟ چرا دروغ میگی ؟ من دیگه اجازه نمیدم تو در این کلاس ها شرکت کنی و خلع درجه میشی ! و به مدرسه و پدرت هم اطلاع میدیم 

حالا دیگه نمیخام پر حرفی کنم و در مورد بازجویی یی که به پدرم و مدرسه پس دادم سخن بگم . فقط میخام بگم ، صمد و دوستانش مثل بهروز دهقانی و اشرف دهقانی که بعد ها هسته اصلی " سازمان فداییان خلق " را تشکیل دادن از اینگونه نفرت پراکنی ها در میان بچه های معصوم چه انگیزه ای داشتن ؟ به دنبال چی بودن واقعا ؟ هیچ بچه ای را نمیشناسم که در رابطه کودکانه خود از شغل پدر همبازیش پرسشی کرده باشد . . چرا اینا فکر نمیکردن اینگونه مباحث حتا اگر درست هم باشند  نمیباید در کتابهای کودکان گنجانده شوند ؟  
 در جایی از کتاب ، کلاغ به الدوز میگه : " برو یک قالب صابون از مادرت بدزد برای من بیار . الدوز میگه : نمیتونم . مادرم میگه دزدی بده "  پاسخ کلاغ را به درستی به یاد ندارم ولی تقریبا چنین چیزی میگه ، دزدی در جایی بده که همه چیز سر جای خودش قرار داره . وقتی هیچی سر جای خودش نیست ، پس دزدی هم عیبی نداره 
به این معنا صمد بهرنگی حتا دزدی را هم تقبیح نمیکند . و کتابی مینویسد به نام " کند و کاو در مسایل تربیتی ایران " که من هنوز آن کتاب را دارم ولی با پیش زمینه ای که از کودکی در مورد افکار ایشان پیدا کردم  تا به امروز هرگز نتونستم لای کتاب را بازکنم .      
  

۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

جمعه کشی

       

نقدی بر اجرای جدید از نمایشنامه " جمعه کشی " به قلم " اسماعیل خلج "
کارگردان : کامبیز بنان 
جمعه کشی
برای خودش عالمی دارد که چیزی حدود چهل سال بگذرد ، از روزی که نمایش ایرانی " جمعه کشی " نوشته اسماعیل خلج را به کارگردانی خودش بر صحنه صمیمی " کارگاه نمایش "  دیده باشی و امشب یک بار دیگر همان اثر را در زمانه ای دیگر و فضایی دیگر ببینی ، فضایی که هیچگونه شباهتی با زمانه پر از نوستالژی گذشته های دور تو ندارد و صد البته با بازی و کارگردانی جوانانی از نسل دیگر . ..............
این اتفاق ، به خودی خود اتفاق مبارکی ست که در وانفسای کمبود نمایشنامه های ایرانی که به شدت فقدان آن ملموس است . چنین متن های قوی ، خوب و تاثیر گذار از پیشکسوت هایمان را دوباره و چند باره بر صحنه ببینیم .که این نمایش در زمان خود چندین سال بر صحنه بود و همچنان تماشاگر داشت . قرار است در مورد اجراء بنویسم ولی هرچه با خودم کلنجار میروم . نمیتوانم از بیان احساس خودم در طول اجرای نمایش چشمپوشی کنم . احساسی دوگانه  که گاه به صورت شعف و گاهی بغض خودنمایی میکرد و گلویم را میفشرد چرا که یاد و خاطره " رضا ژیان " و نیز " فریبرز سمندر پور " نازنین هر دو را برایم تداعی میکرد . و چند بار آنقدر به رقّت آمدم که هنر فرو خوردن بغض را در خود نیافتم . بگذریم . 
قبل از شروع نمایش تمام تلاش خودم را کردم که با نگاهی تازه و امروزین و خالی از ذهنیت اجرای قبلی نمایش را ببینم و به هیچ روی پای قیاس را به میان نکشم . چرا که نا گفته پیداست زمانه ای دیگر است و متغیرها در جزء جزء فضای اجتماعی امروز ما تغییرات خاص خود را به وجود آورده اند و خواهی نخواهی در جای جای زندگی ما رخ مینمایند . از بسیاری مشکلات و باید و نباید های مرسوم نیز آگاه هستم . . پس تلاشم بر این است که با درک درست از مشکلات پیش روی نسل امروز دست اندر کار تآتر و چشمپوشی از بسیاری نکات بادی و نیاید های غیر قابل اجتناب بنویسم .
 آنچه باعث شگفتی من شد رو یا رویی با متنی بود که به شدت فاقد جنبه های تراژیک متن اصلی بود . دلتنگی افراد حاشیه نشین شهرهای بزرگ که عمدتا شهرستانی و هر یک به نوعی از این جا رانده و از آن جا مانده هستند و وقت خود را به تمامی در گپ و گفت های قهوه خانه ای با امثال خود میگذرانند و از نا داشته های خود میگویند ، و چه خوب میشناسد " اسماعیل خلج " این قشر حاشیه نشین را و چه هنرمندانه اینان را بر صحنه تآتر  رو به روی تو مینشاند و با تلنگری آگاهانه مجبورت میکند که آنها را ببینی و حرفها و درد دل هایشان را بشنوی در حالی که همینان هر روزه در گوشه و کنار شهرمان حضور دارند ولی در روز مرّه گی هایمان گم میشوند و به چشم نمیایند و شاید هم ناتوان تر از آن هستند که قادر باشند هویتی برای خویشتن خویش تعریف کنند تا به چشم بیایند . یک متن نمایشی میتواند تراژیک باشد و در عین حال گاه با طنزی تلخ و حتا شیرین لبخندی بر لب تماشاگرش بنشاند در این اجراء جنبه طنز نمایشی که من دیدم عملا بر جنبه تراژیک آن میچربید و این مورد به شدت به کار لطمه زده است .
در متن نمایش مونولوگی است بدین مضمون : جمعه ها خودش یه ساله ! صبحش بهار ، ظهرش تابستون ، عصرش پائیز ، غروبشم زمستون . مونولوگی که حاکی از کشدار بودن روزهای جمعه آدمهای گرفتار و تنها ست و در غمگنانه ترین فصل نمایش از زبان یکی از بازیگران و در عین مستی اداء میشود . آقای بنان ظاهرا این مونولوگ را به حق بسیار پسندیده اند که حقیقتا باید گفت شاه بیت متن است ولی ظاهرا ایشان بیش از حد و زیادی از این شاه بیت خوششان آمده است چرا که در جای جای طول نمایش و بدون هیچ ضرورتی آن را تکرار کرده اند که با دیده اغماض میتوانم از آن چشمپوشی کنم فقط نمیدانم چگونه باید نادیده بگیرم فصل ابتدایی و شروع نمایش را که کلیه بازیگران در حال رقص و پایکوبی و ورجه وورجه کردن باصدای بلند این شاه بیت پر درد  را با شادمانی میخوانند !

و اما ، عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی بازی ها عمدتا بسیار خوب بود  
 در پایان اجراء و در آخرین صحنه نمایش آقای احمدی در اوج مستی مونولوگ : " جمعه ها خودش یک ساله ......" را زیر لب و در فضای ساکت و نور کمرنگ صحنه زیر لب زمزمه میکند که بهترین فصل نمایش است .  بازیگر این نقش حس تراژیک متن را به خوبی به تماشاگر منتقل میکرد  ایکاش روی این صحنه ها بیشتر کار شده بود تا تلنگر بیشتری به تماشاگر میزد برای القاء مفاهیم مورد نظر اسماعیل خلج . .

 باید اذعان کرد که کشور ما از جهت بازیگر بسیار توانمند است و توانایی بازیگران ما بر متن خوب و بسیاری عوامل دیگر که برای کار صحنه و سینما به هریک آنها نیازمندیم و البته فاقد آنها هستیم بسیار میچربد . بازی خوب  امیر کربلایی زاده / آقای احمدی حقیقتا تحسین برانگیز بود و لباسی که به شدت درست انتخاب شده بود و کمک بسیاری به هر چه بیشتر قابل قبول افتادن بازی و طبقه برخاسته اجتماعی ایشان بود . برای طولانی نشدن متن. از سایر بازیگران که زحمت زیادی در اجرای نقش خود داشتند نام نمیبرم  . فقط در آخر اشاره ای میکنم به کمبود هایی در اکسسوآر صحنه که از آن جمله است فقدان تسبیح در دست قهوه خانه نشینان که میدانم و میدانید که تسبیح جزء لاینفک علایق این قشر است و نیز بازی کردن با کبریت بر روی میز قهوه خانه.  نکته دیگری را هم اضافه کنم و امیدوارم بازیگران خوب این نمایش این نکته را به عنوان وصیت از همچون منی که در زمانه ای که قهوه خانه نشینی همچون بسیاری مقولات دیگر برای زنان ممنوع نبود روزهای زیادی قهوه خانه نشینی کرده ام را بپذیرند و جدی بگیرند و گاهی به جای گپ و گفت های روشنفکرانه در کافی شاپ ها ، قهوه خانه نشینی کنند و روی رفتار قهوه خانه نشینان زوم کنند که حتما شما بهتر از من میدانید که هر فضایی رفتار و گفتار خاص خود را می طلبد .پس فراگیری هر چه بیشتر رفتار و گفتار و اصطلاحات هر قشر و طبقه ای برای شما که مقوله تآتر را پیشه خود قرار داده اید از نان شب واجب تر است . مثلا تفاوت نشستن بر روی صندلی در کافه شاپ و قهوه خانه تفاوت از زمین تا آسمان است که اصلا مورد توجه کارگردان قرار نگرفته بود . با سپاس از آقای کورش برزی و کامبیز بنان و نیز مهرزاد پتگر عزیز که امکان دیدن این نمایش را فراهم کرد . با آرزوی بهترین ها برای همه عزیزان تآتری                            

۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

پوشیه

من مدافع دخترک پوشیه دار شبکه سه سیما هستم .

چند روزی ست بحثی در شبکه های اجتماعی مطرح شده در مورد برنامه ای در شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی . دو خانم  پوشیه دار در جلوی دوربین اظهاراتی کرده اند که به شدت مورد انتقاد دوستان ما قرار گرفته است . یکی از این خانم ها که بسیار جوان هم هستند گفته اند : 
" از چشم های مرد اشعه ای بیرون میاید که چنانچه با صورت زن برخورد کند زن دچار پیری زودرس میشود و....." 
من در این مقال به دنبال صحت و سقم چنین اظهاراتی نیستم که نیازی نیست . .و نیز نمیخواهم حتا آن خانم جوان را مورد انتقاد قرار بدهم . روی سخن من به دوستانی ست که هر یک به نحوی این بنده خدارا با انواع و اقسام انتقادات نقد کرده اند و گاهی سخنان اهانت آمیز نیز نثارش کرده اند من میخواهم از ایشان دفاع کنم .
دوستان من ! گوینده چنین سخنانی خودش به نحوی قربانی یک نوع طرز تفکر منحط و فناتیک است . دخترکی که در تصور و نگاه پدرش در نه سالگی بالغ شده و به عقد مردی در آمده و 14 سالگی به خانه شوهر رفته و امروز که این سخنان را میگوید  دارای دو بچه است . و به گفته خودش هنوز از نظر قانون عرف بالغ نیست تا بتواند مهریه اش را ببخشد و در انتظار چنان روزی روز شماری میکند . دخترک در دنیایی بسته  به دنیا آمده ، و طبیعتا هیچ شناختی از دنیای اطرافش ندارد . پس شنیدن چنین سخنانی از زبان دخترکی به این سن و سال نه برای من عجیب است و نه شگفتی مرا بر می انگیزد .
عزیزان !  درد من و شما  در جایی دیگر و از قماشی دیگر است . دردما از جایی شروع شد و همچنان ادامه دارد که اولین رئیس جمهور دانشگاه رفته و فرانسه تحصیل کرده و دنیا دیده و پر مدعای کشور ما ،  در ابتدای انقلاب 57 و شروع بحث حجاب در سخنانی پر طمطراق بود که  نظریه علمی مذکور را جعل کرد و مهر تایید الکتریسیته ساطع از موی زن را به خورد ملت داد و این تخم لق را در دهان این بنده های خدا کاشت  که تا به امروز نیز ادامه دارد . دوستان ارزشی ما درست میگویند . این مورد که دیگر ساخته و پرداخته ذهن روحانیت نیست . بلکه اظهار لحیه روشنفکر جامعه ماست . ابوالحسن بنی صدر در آن سخنرانی فرمودند : 
موی زن الکتریسیته ای ساطع میکند که باعث تحریک مرد میشود و از این روی بهتر است خانم ها موی خودرا بپوشانند . روزی آقای خمینی فرمودند :
هر چه فرباد دارید بر سر امریکا بکشید . من امروز با استناد به فرموده ایشان میگویم شما نیز هر چه فریاد دارید بر سر روشنفکرانی از جنس ابوالحس بنی صدر بکشید ، نه دخترک بینوای پوشیه پوش شبکه سه سیما.
ایکاش جناب بنی صدر آنقدر جنم داشت که حداقل یک عذرخواهی از زنان ایرانی میکرد . ولی ایشان نه تنها عذر خواهی نکرده اند بلکه همین اواخر در مصاحبه ای در صدای امریکا در پاسخ به پرسش  "سیامک دهقانپور " که از ایشان پرسید :
شما هیچ بدیلی برای این رژیم میشناسید ؟
فرمودند : من هیچ بدیلی غیر از خودم نمیشناسم !!!
در این جا به قول هموطنان آذری به ایشان باید گفت : خوش گلدی داداش  . آزموده را آزمودن خطاست
#حجاب       

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

کتانه - 2



قصه پر غصه کتانه را قبلا برایتان نوشتم . از آخرین باری که در این باره نوشتم چند ماهی میگذرد و در این مدت کتانه پیوسته و آهسته کوله بار غصه هایش را که هر روز سنگین تر و سنگین تر میشود به خانه ام آورده و نان اندوه هایی که دیگر حقیقتا  شانه های کوچک و نا توانش به تنهایی تاب تحمل آنها را ندارد با من قسمت میکند . 
تعطیلات مدرسه ها که شروع شد کتانه با مادرش سفری به خارج از کشور رفت . چند هفته ای ست برگشته اند کتانه آمد و از سفرش برایم تعریف کرد و از آینده ای گفت  که پدر و مادر، بدون هیچگونه نظرخواهی از وجود نازنین خود او برایش رقم زده اند .

کتانه نشسته بود و با هیجان حرف میزد .هیجانی که عصبیت در آن موج میزد و من هرگز تا آن روز چنین عصبیتی در او ندیده بودم . عصبیت از هیچ انگاشته شدن از نا دیدن و به حساب نیامدن . آنقدرگفت و گفت و گفت که گفته هابش مرا به دنیایی دیگر ، بسیار دورتر از لحظه و زمانی که درش بویم سوق داد . واژه هایش دیگر برایم مفهوم نبودند و در همهمه غوغایی که در درونم بر پا شده بود ، گم میشدند . گویی زمان در چهل سال قبل منجمد شده بود با چهل سال به عقب برگشته بود  و من یک باردیگر شوربختانه شاهد تکرار تاریخ بودم . شاهد تکرار سرنوشت دو انسان ار دو نسل و مشابهت آنها با هم . تکرار همان اتفاق نا گزیر و آزار دهنده . تنها این بار سوژه نام دیگری داشت . سوژه نازنین ، جذاب و دوست داشتنی امروز نامش " کتانه " بود  .
هنگامی که داشتم دخترک دوازده ساله گریان پنجاه سال پیش را در ذهنم مرور و نجسم میکردم ، دخترکی که  همین گونه روزی با یک کوله پشتی و به دنبال آینده ای نامعلوم روانه فرودگاه مهرآباد شد . کوله ای  که روی آن آدرس پانسیونی در سوئیس نوشته شده بود  و مقوایی که از سوی آزانس هواپیمایی بر روی سینه دخترک نصب شده بود و  جمله " کودک تنها " بر آن نقش بسته بود که خود به اندازه کافی.    تنهایی دختر بچه را فریاد میزد و به رخ میکشید.تا شاید همگان  تنهایی کودکان  رقت انگیز کودکی را بهتر دریابند و گاه سایر مسافران بتوانند با لبخندی مرهمی بر دل ریش او باشند . احساس کردم بغض گلویم را میفشارد . چقدر جمله " کودک تنها " برایش آزار دهنده بود . چقدر بی رحمانه بود این ترکیب . چرا اصلا کودکان باید تنها باشند ؟ بزرگتر ها هرگز نخواهند فهمید تنها و تنها همین یک صفت و موضوف به ظاهر ساده میتواند روح بچه ای را تا ابد تخریب کند ، زخمه بزند و زخمش آنچنان ناسور شود که هرگز ترمیم نشود . چرا بزرگ ها از دنیای کودکان اینقدر فاصله دارند ؟ . 
در این افکار غوطه میخوردم که صدای نازنین کتانه با تلنگری مرا  به زمان حال برگرداند . کتانه در عین هوشمندی و البته به درستی فهمیده بود که حتی یک کلمه از حرفهایش را نشنیده ام ولی با بزرگواری  گفت :
میدونم داشتید به چی فکر میکردید .میدونم ناراحتتون کردم  ولی همه رو از اول براتون میگم و این چنین ادامه داد :
- خاله ، مامان و بابا در یک مورد با هم اتفاق نظر پیدا کردن .باز جای شکرش باقیه که در مورد سرنوشت من با هم اختلاف ندارن نصمیم گرفتن منو ببرن امریکا بذارن پانسیون و خودشونم از همدیگه جدا یشن . هنوزنمیدونم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت ، فعلا تنها گلایه ای که ازشون دارم اینه که چرا به من و نظر من هیچ اهمیتی ندادن ؟ چرا یک بار از من نپرسیدن کتانه ، تو چی میگی ؟ نظری داری یا نداری ؟ اصلا نمیفهمم چرا باید چدایی این دو تا در صورت نبودن من فقط امکان پذیر باشه ؟ خودتون شاهدید که من خیلی قبل تر از خودشون به این نتیجه رسیده بودم که باید از هم جدا بشن ! چرا اینا هیچوقت نمیخان یه چیزایی رو بفهمن ؟ به قول شازده کوچولو ، این آدم بزرگا خیلی خیلی عجیبند !

به این جا که رسید بغض کرد و زد زیر گریه . بغلش کردم 
  سرش را روی سینه من گذاشت و با گریه گفت : خاله کمکم کنید . جالا من باید چکار کنم ؟ 


 چه سوال سختی ! واقعا کتانه باید چکار کند ؟ 

کتانه هشت ساله امروز با دخترک دوازده ساله دیروز هیچ تفاوتی با هم ندارند . تنها فرقشان این است که دخترک دیروزی از فرودگاه مهرآباد رفت و دخترک امروز از فرودگاه امام  رهسپار آینده نامعلوم خود میشود و البته دخترک هشت ساله امروز به مراتب با هوش تر از دخترک دیروز است . تا جایی که در آن لحظه که داشت مرا ترک میکرد به من گفت : 
خاله به من خوب فکر کنید . الان وقتیه که باید تصمیم درست بگیرم . و تا جایی که ممکنه با فکر عمل کنم .نمیخام در برابر تصمیمی که برام گرفته شده و داره آزارم میده ، بی تفاوت باشم .مامان میگه : 
بی برو برگرد این بهترین راه برای تو است . ولی خودتون بهتر میدونید مامان و بابای من نمیتونن مشکل خودشونو درست حل کنن و تصمیم درست بگیرن ، پس چطور ممکنه در مورد من تصمیمشون بی برو برگرد درست باشه ؟ 
.  
همیشه از هوشمندی آدما لذت میبرم . در مورد کتانه و هوشمندیهاییش حقیقتا  گاهی از شدت شوق به رقص میام . کتانه را بوسیدم و ازش پرسیدم دلت میخاد برات چکار کنم ؟ دلت میخاد با مامان بابات حرف بزنم ؟  
کتانه گفت : 
نه ! شما  فعلا نمیخاد حرفی بزنید .چون که ممکنه به من ایراد بگیرن که چرا مشکلات خانواده رو همیشه با شما در میان میذارم و دیگه این که شما یک بار خودتون به من گفتید ، من باید یاد بگیرم مشکلاتم را خودم رفع و رفو کنم . بعدا اگه لازم شد خودم بهتون میگم . شما تنها امید من هستید و رفت . 
از کتانه پرسیدم مگه قرار نبود امریکا پیش مامان بزرگت بمونی و مدرسه بری . پس چی شد ؟ 
گفت : مامان بزرگ قبولم نکرد . . میگه ، من دیگه حوصله مسئوولیت و نوه داری ندارم فقط میتونم تعطیلات کتانه رو بیارم خونه .
کتانه که آماده رفتن بود یک بار دیگر دستش را دور گردنم حلقه کرد و مرابوسید و در گوشم گفت : شما تنها امید من هستید .   
رفتن کتانه را با نگاهم دنبال میکردم  در حالیکه  برای چندمین بار داشتم با خودم  فکر میکردم که ، چه دنیای گندیه که من تنها امیدی کسی هستم !    .            

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

زندگی نامه عباس نعلبندیان به روایت حامد احمدی .


گرما هنوز روی شهر پهن نشده ؛ گرچه از جهنم چند دانگی گذشته
پیکر عباس، دور از سردخانه، وسط خانه ای خالی، در روزهای خردادی،
بی جان افتاده و سریع، برعکس سکونش، متلاشی میشود و بو میگیرد.
بیرون خانه اما بوی وقیح دهه شصت، بوی خون خشکیده و زخم سر
بریده، آنقدر هست که کسی متوجه جسم سرد گرمادیده عباس نشود.

خرداد به نیمه نزدیک شده. دو هفته از مرگ عباس گذشته. شهر عزادار است.
پارچه های سیاه با خمیازه باد تکان میخورند. شهر در صدای شیون و عربده
دفن شده. جنازه عباس زیر خاک خوابیده و آن چه بر دوش امت است،
پیکر سنگین روح خداست که به ملکوت پیوسته و سایه اش هنوز شهر را
تیره میکند. سال 1368. خرداد 1368. چه عاشورایی. بدون قمه و قیمه..
با اشقیای ملکوتی و روحانی. تعزیه گردان، صورتک ها را به هم ریخته؛
بر زده و نقش ها را تقسیم میکند. عباس نعلبندیان زیر خاک اما نقش خودش
را بازی میکند. دور از تعزیه ای که شهر را بلعیده.

آن جسم که در روزهای کار و پویایی و شکوفایی هم میگفتند نحیف بوده و
شکننده، حالا یکی شده با روح دریده و درد کشیده، چند روزی خود را به
اداره تئاتر میرساند. برای حضور در تمرینات نمایش همکار دوران کارگاه
نمایش. فردوس کاویانی که هنوز بازیگر مشهور صدا و سیما نشده  از
مدیر و استاد دیروز دعوت کرده تا به دیدن تمرین نمایش اش بیاید.
آقای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، سیدمحمد خاتمی، که برای بازدید از اداره تئاتر آمده ؛ عینکش را روی صورت جا به جا میکند و میگوید : "شما عباسنعلبندیان نیستید؟ چرا اینطوری شدید؟ شما هم سن و سال من هستید! اما چرا اینجوری؟ "
 آقای وزیر لابد بهشان خوش گذشته بوده و  چهره شهر را ندیده بودند که به یک چرت بی وقت، در سکوت سقوط کرده بود و به چاه خودساخته افتاده بود. " چرا چیزی نمینویسید ؟ من تمام آثار شما را خوانده ام و لذت برده ام! من منتظر نوشته های شما هستم!"
راویان به اینجا که میرسند سکوت میکنند. جواب عباس؟ نمیدانیم! شاید! چیزی نگفت!  به یک تعارف یک کلمه ای بسنده کرد! اما چند روز پس از این دیدار، صدای جواب عباس بلند میشود . در خانه محقرش، که دیگر وسیله ای برای زندگی ندارد، آخرین دارایی هایش-قرصهای آرامبخش- را فرو می بلعد و دراز میکشد تا  بهترین رفیق آن روزهایش، مرگ، از راه برسد. روی پاکت سیگار مینویسد "کاش تا چند روز جنازه ام را پیدا نکنند" و همین هم میشود. دیگر دوست و رفیقی نیست. کارگاه نمایش تعطیل شده و مدیر و نمایشنامه نویس با استعدادش در انزوا و فشار دیوارها جویده میشود؛ تنها رفیق هم که از راه میرسد او را با خود میبرد. 

 او به چشم خویشتن، نه رفتن جان از بدنش، که کوچک شدن صحنه و احتضار عشق اش تئاتر را میدید لابد. از همان هنگام که دیگر دستی در کارگاه نمایش را باز نکرد و آن ها که پشت در بودند، فقط بر در می کوبیدند ب قصد کینه کشی و انتقام جویی در دهه نا مبارک شصت در شهر انقلاب خورده و مرداب پس داده     
        در فصلی که الف. بامدادش میدانست "آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است .و عباس که به چرای مرگ خود آگاه بود در آخرین دستنوشته اش که سه روز قبل از خودکشی به "پریرخ هاشمی " همسر رفیق دور و دیروزش " محمد آستیم " میسپرد                                                                                            
       "روایت یک عشق" را اینگونه وصیت نامه وار مینویسد:
آه ! بار دیگر پر غرور
در بارش پیگیر خون
! هبوط کن مسیح
تا که بگویی ما را:
بگیرید و بخورید که این جسد من است
 بگیرید و بنوشید که این خون من است
!" تا تو بگویی ما را بارها و بارها " وا اسفا
او می شنید. او می دید. بر در کارگاه نمایش می کوبیدند. و او نشسته بود
بر صحنه. با جسم و جانش. با خون و درونش. بر در کارگاه نمایش میکوبیدند؛
یهودا و یارانش، باراباس بر دوش
--------------------
نوشته " حامد احمدی "
فایل صوتی برنامه از پرشین رادیو را با اجرای بسیار خوب حامد احمدی در لینک زیر :
https://www.facebook.com/l.php?u=https%3A%2F%2Fsoundcloud.com%2Fhamedthree%2Ftanhaa-dar-taarikh-1&h=TAQETv4SJ

۱۳۹۳ مرداد ۲۷, دوشنبه

History World War 2: Fake Pictures Of German Brutality In Russia

History World War 2: Fake Pictures Of German Brutality In Russia: The Germans acted brutally in Russia during WW2. No doubt about that. But some of the pictures of Germans shown as totally inhuman and as mo...

جنایات داعش / طالبان / نازی / ارتش سرخ را در عکس های این سایت میتوان دید