۱۳۹۶ دی ۲۶, سه‌شنبه

محسن مخملباف

دوست بسیار گرانقدر و عزیزم
آقاى مصطفى تاجزاده.
همواره شما را به عنوان انسانى شریف، مبارز، معتدل، و پر جرات ستایش کرده‌ام، اما حقیقت‌جویى مرا وامى دارد که به نقد سخنان شما در تحلیل حوادث اخیر برآیم و این نامه را برایتان بنویسم.
در ویدئوى منتشره درباره حوادث اخیر همچون پیش، با استناد به این که باید جلوى سوریه‌اى شدن ایران را گرفت، بر تداوم شیوه اصلاحات اصرار ورزیده‌اید. چنانکه گویى ما از بین دوگانه (سوریه‌اى شدن، افغانستانى شدن) و ادامه اصلاحات بى‌نتیجه، که چیزى جز شرکت در انتخابات طراحى شده و در مشت خامنه‌اى نیست، راه دیگرى نداریم، و از نظر شما، اصلاحات نه تنها وحى منزلى براى ایران، که براى همه دنیا و همه اعصار، حتى براى دوران هیتلر است.
در ویدئوى مزبور استدلال کرده اید که افغانستان بعد از دخالت غرب به جایى نرسیده، چرا که نیمى از افغانستان امروزه در دست طالبان است.
تاجزاده عزیز! اگرحکومت طالبان حکومت بدى بود، و حمله بین المللی باعث شد نیمى از افغانستان از دست طالبان آزاد شود، چرا نتیجه مى‌گیرید که چون همه افغانستان امروز از دست طالبان آزاد نیست، پس آن آزاد شدن از اصل بى فایده بوده است! مگر براى نجات افغانستان از دست طالبان، راه دیگرى هم در آن زمان موجود بود؟ اگر موجود بود، چرا حکومت ایران و دولت اصلاحات با آن حمله همراه شدند؟! و چرا آن زمان اصلاح طلبان نه تنها لب به اعتراض نگشودند که در تعیین دولت بعد از حمله در افغانستان سخت فعال و همکار غرب بودند؟
دوست عزیز! ابتدا به یاد آوریم زیستن در حکومت طالبان را. مگر فراموش کرده‌اید در دوره چندین ساله حکومت بدوى طالبان، زنان در خانه‌ها زندانى بودند. زنان به طور مطلق از درس خواندن منع مى شدند. زنان اجازه خروج از خانه را نداشتند، مگر در زیر برقع و تنها به شرط همراهى یکى از محارم خود. مردان باید ریش بلند مى گذاشتند و مردم در ملاء عام روزانه شلاق مى خوردند و گاه سنگسار مى شدند. کل کشور تلویزیون نداشت. رادیوى شریعت فقط یکى دو ساعت برنامه داشت و تنها اخبار پیروزى طالبان و اجراى احکام قضایى را اعلام مى کرد. مردم در فقر و فلاکت زندگى مى کردند. کشور در قحطى بود. (من به شخصه در سفرى که مخفیانه به افغانستان دوران طالبان داشتم، با چشم خودم شاهد مرگ ٢٠ هزار نفر از همان قحطى زدگان بودم، و همان مرگ‌ها باعث شد فیلم سفر قندهار را بسازم.) در افغانستان دوره طالبان امید به زندگى به حداقل خود رسیده بود. چهار میلیون پشتون از ناامیدى به پاکستان مهاجرت کرده بودند و سه میلیون هزاره از سر ناچارى آواره ایران شده بودند. صدها کیلومتر بیابان و تپه و کوه بین ایران و افغانستان پر بود از جنازه زن و بچه مردمى که از ترس مرگ به دست طالبان، پاى پیاده به سوى ایران گریخته بودند.
براى شما آن دوره سیاه طالبان بهتر بود یا امروز که علیرغم همه مشکلات نیمى از افغانستان آزاد است؟ امروز زنان در نیمى از افغانستان به مدرسه و دانشگاه مى روند. حداقل در نیمى از افغانستان مردم در خیابان شلاق نمى خورند و حداقل نیمى از مردم دیگر در خطر سنگسار نیستند. کشور افغانستان انواع کانال‌هاى آزاد رادیو و تلویزیون را دارد، کانال‌هایى که مردم ایران هنوز آرزوى داشتن یکى از آنها را دارند.
مى‌گویید در افغانستان امروز ناامنى هست؟ بله هست. اما این ناامنى را چه کسى جز حکومت ایران و پاکستان در افغانستان ایجاد مى‌کند؟ قاسم سلیمانى قهرمان ملى ایران!! مسئول بعضى از ناامنى‌هاى درون افغانستان از طریق سپاه قدس است. گروه همین حضرت جناب سردار سلیمانى، سر صحنه فیلمبردارى ما در شمال افغانستان، نارنجک جنگى را جلوى دوربین فیلمبردارى ما پرتاب کردند و منجر به زخمى شدن بیست نفر و کشته شدن یک نفر از بازیگران و سیاهى لشکرهاى فیلم ما شدند. مگر جز این است که رهبر قبلى طالبان، در حالى که از سفر به ایران بر مى‌گشت، مورد حمله هوایى غرب واقع شد و کشته شد؟ او براى کدام هماهنگى به سفر ایران آمده بود؟ تاجزاده عزیز طالبان ابتدا از طرف پاکستان حمایت مى شد، اما امروزه به جز پاکستان، از طرف ایران و روسیه هم حمایت مى شود.
مصطفى عزیز! من یک هفته در دوران طالبان در افغانستان بوده‌ام و دو سال هم بعد از فروپاشى طالبان در افغانستان زیسته‌ام و همه چیز را با چشم خود قبل و بعد از حمله شاهد بوده‌ام. افغانستان امروز به هیچ وجه قابل مقایسه با دوران طالبان نیست. افغانستان همسایه ایران است، یک سفر چند روزه به آنجا بروید و با مردم آنجا هم کلام شوید، و براى آنها توضیح بدهید که خطا کرده‌اند که با طالبان جنگیدند، بایستى در حکومت طالبان اصلاحات مى کردند و افغانستان را از دست طالبان از طریق اصلاحات آزاد مى کردند. به آنها آموزش بدهید که لااقل آن نیمه دیگر افغانستان را به شیوه اصلاحات از دست طالبان آزاد کنند. تا ببینید مردم افغانستان جواب شما را چه مى دهند…
مشکل ناامنى امروز افغانستان از کجاست؟
بیش از صد سال پیش، بین افغانستان و هند، بر سر تعیین مرز اختلاف بود. انگلیس ها، نیمى از پشتونستان را که متعلق به افغانستان آن روز بود، در اختیار هند قرار دادند و قرار شد بعد از صد سال، آن بخش به افغانستان پس داده شود. (١٨٩٣) حدود پنجاه سال بعد از این قرار داد، که به قرارداد خط دیورند معروف است، بخشى از سرزمین هند (پاکستان امروزى) از هند جدا شد، (١٩۴٧) و آن قسمتى از سرزمینى که متعلق به افغانستان بود، درون همین پاکستان امروزى واقع شد. اکنون پاکستان نمى گذارد افغانستان روى امنیت را ببیند، چرا که در این صورت باید نیمى از کشور خود را به افغانستان پس دهد. (همانگونه که هنگ کنگ از انگلیس گرفته شد و به چین پس داده شد.) هیچ سیاستمدارى نیز در افغانستان امروز جرات آن را ندارد تا در این زمینه با پاکستان معامله کند، و مثلا از خیر زمین بگذرد و امنیت بگیرد. سازمان امنیت پاکستان هم طالبان را به عنوان نیروهاى خودش حمایت مى کند و نیمى از افغانستان را با جنگ چریکى طالبان اشغال کرده تا افغانستان طلب نیمى از سرزمین پاکستان را در سر نپروراند و به ناامنى خود مشغول باشد.اما دوست عزیز حالا چرا باید کشور افغانستان با این مشکلات پیچیده ارضى، مثالى شود در استدلال شما، که انگار ما باید به اصلاحات بى خاصیت ادامه بدهیم تا مبادا دچار طالبانیسم شویم.
مصطفى عزیز!
شما از اصلاحات چنان ایدئولوژى‌اى ساخته اید که اگر در زمان جنگ دوم جهانى هم بودید، با جنگیدن نیروهاى خارجى با هیتلر هم مخالفت مى‌کردید و مى‌گفتید بهتر است هیتلر را از طریق اصلاحات سر به راه بیاوریم. دوست عزیز اصلاحات و انقلاب و حمله از بیرون، فقط سه راه براى تغییر یک وضعیت است. متاسفانه این راه را ملت‌ها انتخاب نمى کنند، بلکه این دیکتاتورها هستند که آن را به جوامع بشرى تحمیل مى‌کنند. همانگونه که شاه با اجازه ندادن به مطبوعات آزاد و عدم تاسیس احزاب آزاد، تن به اصلاحات نداد و انقلاب را به جامعه ایران تحمیل کرد، رهبر جمهورى اسلامى نیز با نپذیرفتن اصلاحات، انقلاب داخلى و یا حمله خارجى را به ایران دارد تحمیل مى کند. پس گناه آن را به گردن ملت نیندازیم.
تاجزاده عزیز! من در زمان تصمیم حمله امریکا به افغانستان، به دلیل سفرهاى مربوط به اکران فیلم سفر قندهار، نزدیک هزار مصاحبه با مطبوعات بین المللى در مورد افغانستان و از جمله مخالفت با حمله امریکا داشته‌ام. استدلال من این بود که دمکراسى را نمى شود با حمله خارجى به جایى صادر کرد. اما آرام آرام متوجه شدم حکومت ایران که اعلام مى کند آمریکا حق استفاده از آسمان ما را براى حمله به افغانستان ندارد، خود شریک حمله امریکا به افغانستان است. حکومت ایران گروهى از فرماندهان سپاه پاسداران ایران را به واشنگتن فرستاد تا حمله زمینى را از طریق شمال افغانستان به کابل، با پنتاگون طراحى کنند.
اگر جزئیات آن را نمى دانید از دوست بسیار عزیز و مشترکمان جناب آقاى امین‌زاده بپرسید که معاون وزارت امورخارجه ایران در زمان حمله امریکا به ایران بود و معاون محترمش آقاى یعقوبى که مسئول هماهنگى هاى مربوطه با آمریکا در این زمینه بود.
دوست عزیز نمى شود دولت اصلاحات در زمانى که در قدرت قرار داشت، در حمله امریکا، همسو با آن (و همراه با سپاه پاسداران)، به دلیل مصالح ملى شرکت کند، و حالا که در قدرت نیست، از حمله امریکا انتقاد کند.
در ملاقاتى که من با آقاى خاتمى هشت ماه قبل از پایان دوره دوم ریاست جمهورى شان داشتم از زبان خود ایشان شنیدم که: “در قضیه حمله آمریکا به افغانستان، کل حکومت ایران با آنها همکارى داشتیم. چرا که مردم افغانستان از شر دیکتاتورى طالبان رها مى شدند، و ایران ما هم از شر دشمنى وحشى خلاص مى شد. در آن ایام همه چیز در داخل و خارج براى اصلاحات ما و گفتگوى تمدنها داشت خوب پیش مى رفت، تا اینکه بوش اعلام کرد: ایران محور شرارت است و باعث شد حکومت ایران بترسد و آماده دفاع در مقابل حمله احتمالى آمریکا شود و آقاى خامنه‌اى هم از این تهدید ترسید و ناگهان شمشیر را از رو بست و بساط اصلاحات را جمع کرد…”
من البته در آن زمان براى راضى کردن آقاى خاتمى براى استعفاء نزد ایشان رفته بودم. در آن جلسه به ایشان عرض کردم: “مردم فکر مى کنند ما هنرمندان همیشه شما را مى بینیم و توسط ما براى شما پیغام مى‌فرستند، نمى‌دانند که براى همین یک ملاقات چند ماه در انتظار بوده‌ام. مردم مى‌گویند که حالا که نمى‌توانید اصلاحات را پیش ببرید، اقلا استعفا بدهید تا اصل اصلاحات بدنام نشود. شاید یک روزى بشود در آینده با همین اصلاحات کارى کرد.” آقاى خاتمى گفتند: “این حرف‌ها را من هم شنیده‌ام. البته باور ندارم که این حرف همه مردم باشد. ولى واقعیتش این است که من بارها استعفا داده‌ام، این استعفاها بعدها در خاطراتم چاپ خواهند شد. حتى آقاى خامنه‌اى هم خاطرات مى نویسند و در خاطرات ایشان هم معلوم خواهد شد که من استعفا داده‌ام. اما هرگاه استعفاى من جدى شد، پاى مداخله خارجى در میان آمد و من چون نمى خواهم اسباب دخالت خارجى در ایران شوم، استعفایم را پس گرفتم.”
عرض کردم: “اصلاحات شما، عین اصلاحات امان اله خان در افغانستان، چنان با دوز ضعیف وارد بدن حاکمیت استبدادى ایران شد، که براى استبداد تبدیل به یک واکسن پیشگیرى شد، و بدتر از آن، باعث بقاى استبداد شده و دیگر بعید است استبداد ایران از اصلاحات ایران تاثیرى بپذیرد…”
این نکته را نیز باید مد نظر داشت که پیش از حمله آمریکا به افغانستان، طالبان با حمله به کنسولگرى ایران در مزار شریف، ایران را تا مرز تلافى و حمله به افغانستان پیش برده بودند. در آن زمان مسئولیت حمله یا عدم حمله به افغانستان، توسط آقاى خامنه‌اى بر عهده رییس جمهور وقت، آقاى خاتمى گذاشته شد، که خوشبختانه ایشان به دلایل مختلف، از جمله جلوگیرى از کشتار دو ملت، از حمله به افغانستان سر باز زد.
در سال ٢٠٠١حمله غرب به طالبان، علیرغم نظر روشنفکران دنیا و ایران، از جمله خود من، دلایل دنیا پسندى داشت، و در ابتدا هم موفق بود. در واقع وقتى غرب حمله کرد، طالبان با فرمان پاکستان عقب نشینى کرد. و تا مدتى افغانستان امن بود. اما با بى کفایتى هاى بعدى آمریکا، این حمله نیمه موفق از آب در آمد. بخشى از این بى کفایتى از این قرار است که آمریکا براى مبارزه با تروریسم به پاکستان پول مى داد، و پاکستان همه ى آن پول را خرج تجهیز و ارسال دوباره گروه هاى تروریستى طالبان به افغانستان مى کرد و بدینوسیله پاکستان نیمى از افغانستان را ذره ذره پس گرفت.
خلاصه حرف شما در آن ویدیو این است: حالا که نیمى از افغانستان هنوز در دست طالبان است، پس آزادى افغانستان بیهوده بود. دوست عزیز! یعنى بهتر بود هنوز همه افغانستان دست طالبان مى بود؟!
و اما سوریه:
مصطفى عزیز! چه کسى جز ایران و روسیه پشت اسد ایستاد و سوریه را به مثالى وحشتناک تبدیل کرد؟ یک بازیگر سورى که دوست من است و در لندن پناهنده است به من گفت: براى گرفتن ویزا یک ماه در صف بودم. یک روز خمپاره اى به خیابانى که صفى در آن تشکیل شده بود اصابت کرد و تعداد زیادى از ما کشته و زخمى شدند، اما هیچکس صف ویزا را ترک نکرد. حتى زخمى‌ها که خون از آنها جارى بود، در صف ماندند. چرا که این تنها راه زنده ماندن همه ما بود.
مصطفى عزیز! شخص رهبر به همراه پوتین مسئول این جنایات در سوریه امروزند. مردم سوریه در پى جنبش سبز ما و در پى بهار عربى، به پا خواستند و خواسته اى جز دمکراسى نداشتند. اگر اسد اول بار تظاهرات مسالمت آمیز آنها را به توپ نمى بست، اگر رهبر و سپاهش، پشت اسد نایستاده بودند، اکنون سوریه مثال من بود براى شما، که ببین سوریه به چه روزگار آزادى دست یافته است. اما خامنه‌اى این مثال را معکوس کرد تا امروز از زبان شما گفته شود دخالت خارجى، یعنى سوریه‌اى شدن ایران، و ما فراموش مى کنیم که آن خارجى، کسى جز حکومت داخلى ایران و شخص آقاى خامنه‌اى نیست.
خلاصه کردن و نتیجه گیرى در مورد سوریه را از طریق پرسیدن سوال به خود شما واگذار مى کنم.
آیا براى آن که سوریه، سوریه‌اى نشود، بهتر بود مردم سوریه از جنبش سبز و جنبش بهار عربى در تونس متاثر نمى شدند و به خیابان نمى ریختند و تا ابد با اسد مى سوختند و مى ساختند؟
یا این که بهتر بود نیروهاى خارجى که مهم‌ترین اش حکومت ایران است، در کار آن مردم دخالت نمى کردند؟ اگر منظور شما دومى است، گناه مردم سوریه چیست؟ این گناه من و شما و مردم ایران است که سکوت کرده ایم و از خاموش بودن خود در مقابل جنایات حکومت ایران در سوریه، احساس عذاب وجدان نمى کنیم، و مردم بیچاره سوریه را که به دست حکومت ایران نابود کرده ایم، به مثالى تبدیل کرده ایم براى سوریه‌اى نشدن ایران خودمان.
امروزه حکومت سوریه با حمایت حکومت ایران، مردم سوریه را با بمب شیمیایى سرکوب مى کند و ما ساکتیم و فقط از رنج آنها نتایج اصلاح طلبانه مى گیریم.
مردم جهان و ما، آمریکا را در جنگ ویتنام مقصر و جنایتکار دانستیم، و ملت سوریه هم ما ایرانیان را مقصر و جنایتکار فروپاشى کشور خود مى دانند. اصلاح طلبان غیر از استفاده از واژه سوریه براى کشاندن مردم پاى صندوق هاى راى، هیچگاه از ملت سوریه، از این بابت عذر خواهى نکرده‌اند. من به خلاف آنها، بعد از نمایش هر فیلم خودم در سالن هاى سینما در سراسر دنیا، از این بابت از آنها عذر مى خواهم. که در این فاجعه همه ما ایرانیان به سهم خود مقصریم و روزى باید به آنها جوابگو باشیم. کتاب دبستانى نسل بعدى کودکان سورى، از نام ایرانى به عنوان دشمن یاد خواهد کرد و بر ما نفرین خواهد فرستاد.
حرف خامنه‌اى که مى گوید در انتخابات فرمایشى و بى خاصیت او شرکت کنیم تا نظام اسلامى را حتى اگر مخالفش هستیم، بیمه کنیم و الا خارجى حمله مى کند و ایران مثل سوریه مى شود، معناى مضحکى دارد. معنى این حرف خامنه‌اى این است: یا به حکومت من راى بده، یا ایران را هم براى شما مثل سوریه مى کنم.
و اما تونس:
از تونس گفته اید و این که اسلامگرایان در تونس انحصار طلبى نکردند و همگان را در قدرت شریک کردند، در نتیجه امروز تونس به آزادى نسبى رسیده است. من به تونس سفر کرده‌ام و با طرفداران همه احزاب در تونس در این رابطه گفتگو کرده‌ام. ملیون مى گفتند: وقتى اسلامى‌ها قدرت را در دست گرفتند، ابتدا شروع کردند به نقد مردم و اینکه هر کارى را دوست نمى داشتند، مى گفتند: “این کار شما مردم تونس، اسلامى نیست.” ملیون هم مى گفتند: “کار شما اسلامى‌ها هم تونسى نیست.” پس به خلاف استدلال شما، دمکراسى نسبى امروز تونس، فقط به انصاف و مداراى مذهبیون به قدرت رسیده بر نمى گردد، که به ائتلاف ملیون هم بر مى گردد که جلوى مذهبى‌ها کوتاه نیامدند. پیروزى دمکراسى در تونس، از همه مهمتر به دستاوردهاى مثبت رژیم قبلى بر مى گردد. حاکمان قبلى سه میراث براى مردم تونس باقى گذاشته بودند: اول سطح قابل قبولى از سلامتى براى همه. یعنى بهداشت رایگان و با کیفیت. شما در تونس مردمى کج و کوله ناشى از نبود امکانات سلامتى نمى دیدید. مردم در مریضى، حکومت گذشته را حامى خود مى دیدند. دومین دستاورد حکومت قبلى، زبان فرانسه بود. این مردم دو زبانه شدند و گرفتار استبداد تک زبانى ما ایرانى‌ها نشدند که دریاى فکرى شان از دو رودخانه عربى و فرانسوى شکل مى گرفت و سوم آزادى زنان بود. که بدون آزادى زن، آزادى جوامع ناممکن است.
هنرمندان و حکومت تونس هزاران تابو را در رابطه با زنان شکسته بودند و زن رها شده از قیود سنت و مذهب، به این راحتى سر در اسارت استبداد دینى جدید نمى داد. در تونس کسى چادر را به زور از سر آنها نکشیده بود تا دیگرى به زور بر سرشان کند. آنها در یک پروسه فرهنگى به این رهایى از حجاب رسیده بودند. من بسیارى از دختران جوان هنوز محجبه را دیدم که با مردان دست مى دادند و روبوسى مى کردند و در کنار آنها فیلم هاى سانسور نشده را در سینماها تماشا مى کردند.
در همین رابطه قابل اشاره است که بیشترین میراث ما از دوران شاه صد و پنجاه هزار آخوند بود که فقط ارتش را در اختیار نداشتند و پول نفت را. بورقیبه و بن على در تونس، سپاه ملاها را براى ملت باقى نگذاشتند، تا آنها را تحمیق و تحقیر و استثمار کنند و بن على در هنگام انقلاب آنقدر مقاومت نکرد تا مخالفینش ادامه دهنده خشونت بى انتهاى بعد از انقلاب او باشند.
مصطفى عزیز! همه موفقیت انقلاب قبلى تونس را به اخلاق زاهدانه یا اصلاح طلبانه رهبران مذهبى آن نمى‌توان تقلیل داد. که به اتحاد وطن پرستان و وجود اتحادیه‌های مستقل و انصاف حکومت قبلى و حساسیت و آگاهى مردم تونس هم باید مربوط دانست. مردم تونس همین امروز، انقلاب هفت سال قبل خود را با انقلابى دیگر محافظت مى کنند. اتفاقى که در بعد از انقلاب ایران همواره از آن ممانعت شده است.
بلایى که دوران شاه بر سر ما آورد، فقط استبداد او نبود. تحمیل دهها هزار آخوندى بود که قرار بود سپاه مبارزه او با کمونیسم در جنگ سرد باشند و در نبود احزاب، در بزنگاه تاریخ، یکباره علیه خودش شورش کردند و او را فرارى دادند و ایران و مردمش را به اسارت گرفتند.
تاجزاده عزیز ترامپ خود پرست و نامتعادل است، اما آیا پوتین که پشت سر خامنه‌اى ایستاده، سالم است و منافع ایران را در نظر دارد؟ دوست عزیز آیا ترامپ خارجى است و پوتین داخلى؟ آنچه شما از آن مى ترسید سوریه‌اى شدن ایران است. آنچه من بر آن معترض ام، سوریه‌اى کردن سوریه و کودتاى خزنده روسیه در ایران است.
من همچنان امریکا را باعث کودتاى ٢٨ مرداد و استبداد بعدى آن در ایران تا زمان انقلاب ۵٧ مى دانم. ترامپ را آدمى از نظر روانى نامتعادل مى دانم و امیدوارم هرچه زودتر به دست مردم آمریکا عوض شود. همچنان با حمله خارجى مخالفم، و حمله دولت هاى خارجى را به قصد کمک به دمکراسى در ایران نمى دانم. اما دیگر باور هم ندارم حکومت ایران اصلاح پذیر باشد. خامنه‌اى آنقدر از ترس یا لجاجت، بر استبداد دینى اصرار مى کند که لاجرم با خشونت انقلاب و یا حمله خارجى هاى منفعت طلب عوض خواهد شد. در این صورت، تحمیل راه حل پر مصیبت حمله خارجی یا خشونت انقلابی بر کشور و ملت، مسئولیت اوست، و مسئولیت اصلاح طلبان بلاتکلیف، نه مردم جان به لب رسیده ایران.
محسن مخملباف

١٠ ژانویه ٢٠١٨

۱۳۹۶ دی ۱۱, دوشنبه

و اینک زایش من......




و اینک ؛ زایش من از پس دردی چهل ساله، به گستردگی ایرانمان، در دامنه البرز ، سهند ، سبلان ،خلیج فارس ،دریای شمال ,و آغوش گرم مردم

کورد، لر، بلوچ، ترک و.......که اطمینان است و پذیرش است؛ که نوازش است و بخشش است.....
#تظاهرات_سراسری
10 دی ماه 1396

۱۳۹۶ شهریور ۱۷, جمعه

جایزه نوبل

صادق زیبا کلام برای سفیر سوئد نامه نوشته و از او خواسته که علی مطهری را نامزد جایزه صلح نوبل کنند !
جایزه صلح نوبل هیچ ارتباطی به سفیر و دولت سوئد ندارد و مربوط به دولت نروژ است و کمیته صلح نوبل افراد را بر طبق معیارهای خاصی نامزد این جایزه میکند *آقای زیبا کلام بازم طبق معمول گاف کردی ، برادر !
بازم برای چندمین بار دست به یکی از آن ایده های عجیب غریبت زدی . حقیقتا چنین ایده هایی فقط از ذهن مشعشع سرکار عالی تراوش میکند . آخه مرد مومن ، مطهری !؟ مطهری و جایزه صلح نوبل ؟ همین تازگی بود که ایشان با دوربین دور خیابان های تهران راه افتاده و با نگاه تیزبین و البته درویش خود دختران بد حجاب ساپورت پوش را شکار میکرد و درخواست برخورد قاطع با آنها را داد . میدانید چنین چیزی از نگاه کمیته صلح نوبل چه معنایی دارد ؟
شما را به خدا نکنید این کار را . نکنید . به خدا این حرکات نا پخته از شما که نام استاد دانشگاه را یدک میکشید خیلی قبیح است .
آقای زیبا کلام گرامی ، شما باید بهتر از من بدانید که جناب مطهری با زندان و زندانی و فتنه و هیچ مشکلی ندارد که اگر چنین بود یک بار هم از این همه بچه های نازنیتی که از 88 تا به امروز در زندان هستند نام میبرد و خواستار آزادی همه زندانیان میشد . آیا در این کشور غیر از موسوی و رهنورد و کروبی زندانی دیگری نیست ؟ از نظر مطهری ها غیر از این سه نفر  ما بقی زندانی ها همه فتنه هستند و  البته چه بهتر که در زندان باقی بمانند . با تفتیش عقاید و سرکشی کردن در امور خصوصی مردم و نبود آزادی نیز مشکلی ندارد تا به هنگامی که آزادی خودش سلب نشود . فقط وقتی فریاد وا مصیبتا سر میدهد و از نبود آزادی گلایه میکند که در دفتر کار خودش شنودی پیدا میکند . بازم بگم  چگونه آیین های باستانی ایران چون چهار شنبه سوری و نظایرش را مورد اهانت قرار میدهد یا به وقت دیگر موکول کنم ؟.
    #جایزه_صلح_نوبل  
#زیباکلام  
Photo

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

بعضی‌ها دنیا نمی‌آیند که تن به روزمرگی‌ دهند، مثل آدم‌های معمولی زندگی کنند و تا دنیا دنیاست اسیر تکرار شوند. بعضی‌ها به دنیا می‌آیند که تن به قاعده ندهند، هر روز را با نقشه‌ای تازه شروع کنند و تا چرخ زندگی‌شان می‌چرخد عاشقی پیشه کنند.

پس من هرگز نمی‌توانم بگویم سالگرد تولد تو مانند سال‌های پیشین است چرا که تو هیچگاه به تکرار تن نداده‌ای که من هم به رسم معمول تولدت را تبریک بگویم. اصلا مگر حق این را دارم که تولدت را به امری تکراری تبدیل کنم؟

رفیق من، پاییزهای زیادی را با ما بمان مثل تمام پاییزهای گذشته‌ی زندگی خودت که هیچ دو پاییزاش شبیه نبوده و بگذار کنار آن نگاهی که هیچگاه سر به زیر نخواهد شد طعم خوش رفاقت را با از دست رفتن مدام، رسوایی عیش و  شبی که تا دمدمای صبح طول خواهد کشید تجربه کنیم....

خوش آمدی به این دنیای تکراری که با تو هرروزش نو و تازه است...



آبان یک کوچه قدیمی نمیتواند شبیه پاییز سایر کوچه ها باشد. پاییز کوچه های تازه متولد شده غم انگیز است و کشدار، وقتی آنجا قدم میزنیم نه خبری از ایمان است نه یک رفیق قدیمی. این کوچه ها اصلا شبیه کوچه های قدیمی نیستند محل زندگی شان چهاردیواری است نه خانه. پاییزشان برگ ندارد، رنگ ندارد لامصب درخت هم ندارد. در این کوچه ها هیچکس کسی را عاشقانه نبوسیده است.

اما کوچه های قدیمی به ما میگویند اینجا آدمهایی بوده اند که زیر بار پلاک نرفته اند، هیچکس شماره نداشته است تا دلتان بخواهد آدم هایشان مستی کرده اند، رقصیده اند و بی هوا بوسیده اند. 

من رفیقی داشته ام در یک کوچه قدیمی که حتی وقتی از این کوچه های تازه عبور میکنم دنبال نشانه ای میگردم که ردی از او را پیدا کنم. من رفیقی داشته ام که به هوایش کوچه های قدیمی را هم گشته ام تا دوباره به سلامتی اش لبی تر کنم. رفیقی که حوالی آبان به دنیا آمده، پاییز را از آن خودش کرده و کوچه اش پر از درخت است با برگ های رنگارنگ....

من رفیقی داشته ام که گاهی خوابش را میبینم دلم برایش تنگ میشود با صدای خش خش برگ های پاییزی یاد صدای کرختش می افتم. سردم میشود هوس این را میکنم که یکبار دیگر به من بگوید: پرنده ات را پیدا میکنی پسر....... تو رفیق مرا ندیده ای؟


سالی که تو آمدی من آبانش را به خاطر نمی‌آورم، اما بعدها کسی به من گفت آبان آن سال، سال رنگ‌ها بوده، سالی که همه‌چیز بوی زندگی می‌داده

شاید به همین خاطر است که تو حالا سرشار از رنگ‌های دلبرانه‌ای و بوی زندگی می‌دهی حتی در فصلی که معروف است به خزان.

تو ناب‌ ترین رفیقی هستی که می‌شود با او به سفر رفت، با او نوشید، با او از مرز رسوایی عبور کرد با او قدم زد در کوچه‌ای که بوی اکتبر آن شهر را برداشته است.

پری‌رخ هاشمی عزیز من، آن نازنین روز به دنیا آمدنت آن میلاد دوست داشتنی‌ات مبارک، گرامی، عزیز و یکتا




آبان یک کوچه‌ی بلند و قدیمی که درخت‌هایش از تاریخ می‌گویند و آدم‌هایش از سال‌های عاشقی باید شنیدنی باشد، دیدنی باشد. پلاک یکی از اهالی کوچه، شبیه خانه‌ی نور است و درخت‌ها گواهی می‌دهند صاحب این خانه آبان را مست از وجودش کرده است.
گفته بودم پس از آمدنت، پاییز فصل دیگری شد؟ گفته بودم پس از دیدنت، پاییز چقدر دل‌فریب شد؟ گفته بودم حتی حواس کوچه هم جای دیگری رفت؟
چه خوب که آمدی پری‌‌رخ عزیزم، چه خوب که حالا پس از گذر این‌همه سال هر روز آمدن را تکرار می‌کنی. چه خوب که رفاقت با تو آغاز وسوسه‌ی زندگی است.
راهت بلند و دراز، چشمانت پر از نور و صدایت، راستی گفته بودم صدایت انگار آواز تمام برگ‌های پاییزی است؟ پس صدایت جاری مثل تمام پاییزهایی که می‌آیند و می‌روند. مبارک زادروزت رفیق عزیز و همیشگی من، پری‌رخ نازنینم