۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

روزی که شاه رفت !

  من ، ننه ، و روزی که شاه رفت .

 سال پنجاه هفت ، دقیقا یک چنین روزهایی بود . روزی  که شاه رفت . ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر بود . رادیو را که روشن کردم ، دیدم خبرنگاری  در فرودگاه مهرآباد با شاه مصاحبه میکند .
شاه گفت : خیالم از جانب کابینه آقای بختیار راحت شد و برای ادامه معالجه به خارج از کشور میروم .
میترسیدم به " آستیم " نگاه کنم . احساس اورا در باره تمام وقایعی که آن روزها در جریان بود، میدانستم .
آهی کشید و له و لورده  خودش را روی  صندلی رها کرد .  رنگش پریده بود . گریه میکرد و کلمات نا مفهومی زیر لب زمزمه میکرد .
 
آن روزها نامه سرگشاده ای هم برای " آیت الله خمینی " به پاریس نوشت ." عباس پهلوان " وقتی نامه را در کافه نادری خواند ، گفت : آستیم ، تو که با رژیم بودی ، چرا وضع مایه تیله ت  همیشه اینقدر خراب بود !؟
" داریوش شایگان " برچسب ساواک نزد ولی در بحث ها مدام تاکید میکرد که ، اشتباه میکنی . در کشور دمکراسی برقرار میشود ." احسان نراقی " اعتقاد داشت ، همه چیز به نفع مردم و جامعه ایران خواهد بود . " شمس آل احمد " از شادی در پوست خودش نمیگنجید و پیوسته ، ترحیع بند " جای جلال چقدر خالی ست : را مکرر میکرد ." حسین ضییایی " و " مهستی افشار " دیگری را به بدبینی متهم میکردند و بازار انگ و برچسب زنی و تهدید و انکار رواج کامل داشت . نمیشد دل آسوده و به دور از اتهام به کنحی بنشیتی و حتی به تمجمج کلامی بگویی و مخالفتکی بکنی . عامه مردم نیز از هراس چماق نادانی و بی سوادی که هر روزه از جانب روشتفران دانا بر فرقشان کوبیده میشد فقط هاج و واج به دنباله روی از طبقه خواص پیروی و قناعت میکردند . نشست های روشنفکرانه آن شب ها مملو ازخوشبینی و همدلی و آرزوهای بزرگ بود .
      در بحث های داغ آن روزگار ، دو نفر با دیگران هم رای نبودند . آستیم و "مهشید امیر شاهی" عزیز و صد البته " ننه "که در تمام این نشست ها در حالی که چانه اش را به عصایش تکیه میداد ، با سکوت روی صندلیش می نشست و با هوشمندی تمام بحث ها را دنبال میکرد . گاهی از کلامی که خوشایندش نبود چهره در هم میکشید و گاه پوزخندی حاکی از تمسخر،  به نشانه بلاهت بار بودن سخن یکی از افراد حاضر در صحنه  تحوبل جمع میداد . و تنها من بودم که از کودکی معنای میمیک های چهره ننه را به خوبی درک میکردم و جدی میگرفتم . هر شب بعد از پایان این جلسات ، ننه با تاسف سری نکان میداد و میگفت :
اینا استاد دانشگاه هستن ؟ بیچاره بچه هایی که زیر دست اینا درس میخونن ! حیف ! جیف ! حیف !
 پژواک هر آنچه را که در این نشست ها ، گفتند و گفتیم و شنیدیم ، در این فضا نمیتوانم بازتاب  دهم . شاید ، روزی ، روزگاری دیگر ومکانی دیگر ولی به شدت اعتقاد دارم این انقلاب مردم طبقه متوسط نبود بلکه انقلاب طبقه الیت جامعه و تحصیلکردگان خارج نشینی بود که با مرام های گونه گون سالها در پی فرصت بودند . امثال " ابراهیم یزدی " و  " ابوالحسن بنی صدر" و......که دوستانش  سالیان سال بود که به شوخی او را " آقای ردیس جمهور " خطاب میکردند ، چرا که معروف بود که به دفعات فرموده اند : من باید به هر قیمتی شاه را از تاج و تختش پایین بکشم و ولو برای جند روز هم که شده رئیس جمهور ایران شوم ! و البته به قیمت گرانی به خواسته شان رسیدند . آرزوی ایشان برآورده شد . گور پدر ملت و مملکت !
برگردم به اول قصه . فضای خانه سنگین تر از آن بود که مرا توان تحمل آن باشد . از خانه زدم بیرون .
مردم در میدان بیست و پنج شهریور - هفت تیر امروز - شادمانی میکردند .میرقصیدند . آواز میخواندند . زن و مرد بکدیگر را میبوسیدند. به هم گل میدادند . به هم شیرینی و نوشابه تعارف میکردند و اسکناسهای های هزار تومنی آن روز را که پول خیلی ارزشمندی بود ، با سخاوتمندی به هم هدیه میدادند . .
به طرفه العینی تمام میدان مملو از هزار تومنی هایی شد که عکس شاه را با هنرمندی هرچه تمامتراز آنها حذف کرده بودند .
به خانه مادرم رفتم . ننه ،  تنها بود . گفتم : ننه میدونی شاه رفت ؟
گفت :  بله . میدونم . الان از اخبار ساعت دو شنیدم . و اضافه کرد : میتونی منو ببری بیرون ، ببینم  تو خیابان ها چه خبره  ؟
ننه را سوار کردم و برگشتم میدان 25 شهریور .  مردم همچنان شادمانی میکردند . وقتی که ننه آن حجم وسیع از اسکناس های سوراخ شده و گل هایی که تمام سطح آسفالت خیابان را پوشش داده بود ، دید . گفت :
 .  این همه پول را کی به این مردم داده !؟
و  البته من هیچ پاسخ درستی به این پرسش منطقی ننه نداشتم بدهم . پرسشی که  به وضوح جای تامل بسیار داشت !
ننه ساکت شد . چهره اش به شدت متفکر و افسرده بود . گفتم : ننه ! چرا تو فکری ؟
گفت : سر از خاک بردار و ایران ببین                 کنام پلنگان و شیران ببین !
گفتم : ننه ، اینا رو به کی داره میگی !؟
گفت : تو نمیدونی ؟ به آقا دارم میگم . یاد پدرت افتادم . چقدر آقا از دست شاه ناراحت و عصبانی بود .چقدر برای اصلاحات ارضی غصه خورد . ایکاش ، زنده بود و این روزها را میدید . ولی همین الان دارم به تو  میگم .به حرفای آستیم گوش بده . مهشید خانم هم معلومه هر چی خونده خوب یاد گرفته !  بقیه شون دیگه نمی فهمن چی دارن میگن .اون " داریوش شایگان "  که اصلا هیچی حالیش نیست ! اینا آخوندا رو  از کجا میشناسن . از شایگان بپرس ، غیر لکن ، لکن دیگه چی از اینا شنیده !!؟  
  گل بگیرن در اون مدرسه ای که اینا توش درس خوندن !
و البته سالها از این روزها گذشت . سال 69 شایگان را در سفری که به ایران داشت دیدم و همین حرف های ننه را به خاطرش آوردم . با تاسف سری تکان داد و گفت : بله . حق با ننه بود . گل بگیرن در اون مدرسه ای را که ما توش درس خوندیم !
  خدا میداند این ترجیع بند حرف های ننه را "  من چند باردر عمرم در مقاطع گوناگون استفاده کرده ام . لبّ مطلب خیلی از رفتار و کردارما دراین جمله نهفته ست !
 
#داستانهای                  
آزاد شکارچی's profile photoParirokh Hashemi's profile photoSoheyla Fakour's profile photoHamid Farzin's profile photo

و اما ، اندر باب جوک . جوکی از آقای خمینی !!

       و اما ،  اندر باب جوک . جوکی ازآقای خمینی !


سالهای اول انقلاب در بحبوحه ترورهای "سازمان مجاهدین خلق " و "گروه فرقان "شبی آقای خمینی آمد توی تلویزیون . یادم نیست بعد از ترور مفتح بود یا بمبگذاری " حزب جمهوری اسلامی "  و خطاب به تروریست ها گفت :
بکشید ما را هر چه ما را بکشید ما قوی تر میشویم . حکایت شما مثل حکایت آن بچه تنبلی ست که درس نمیخواند. پدرش رفت براش معلم سرخانه گرفت . بچه هه از صبح تا شب نشست و دعا کرد :
  خدایا معلم منو بکش ! خدایا معلم منو بکش ! زد و معلمه مرد . پدره دوباره رفت یه معلم دیگه گرفت .
  بازم بچه هه دعا کرد و این دفعه هم معلمه مرد ! بازم پدره رفت یه معلم دیگه آورد.
هر بار این موضوع تکرار میشد و دعا های بچه هم مستجاب . پدره هم کوتاه نمیامد و معلم جدید میاورد. روزی عاقلی بچه را کشید کناری  و گفت :
بچه جان !  عاقل باش .  معلم تو دنیا زیاده و هیچوقتم  تمام نمیشه . تو باید به درگاه خدا دعا کنی خداوند رب العالمین پدرت را بکشه تا برای همیشه از شرش خلاص شی !
مردم بیچاره ای که هر بار از ابتدا تا انتهای وعظ خمینی بی وقفه گریه میکردند با شنیدن این جوک به شدت احساس بلاتکلیفی میکردند و با استیصال به هم نگاه میکردند که احمد آقا با خنده خود اجازه حندیدن را صادر فرمودند   

ازدواج من و آستیم -3

...و پایان ماجرا


اینم عکس عروس و داماد احتمالا خوشبخت........:)))
در پایان ماجرا ، با مزه اینه که شاید هیچ یک از شما باور نکنید که با این اوضاع و احوال مصیبت بار خونه و زندگی خالی از هرگونه وسیله زندگی که ما را شهره خاص و عام کرده بود ، تا جایی که " پرویز فنی زاده "  وقتی به دیدن ما آمد یک استکان نعلبکی از جیبش در آورد و گذاشت جلوی من که براش چای بریزم  و موقع رفتن هم دوباره شست و گذاشت تو جیبش و برد برای  دفعه بعد  به آستیم گفت : زن تو از اوناییه که فقط جهاز هاضمه شون رو خونه داماد میارن ! با تمام این احوال درست 16 ماه بعد ما خونه خریدیم  !!!!
حکایت از این قرار بود که کسی که همین ساختمان فعلی را به مامان فروخته بود یک طبقه 60 متری را که آن دوره به نظر ما خیلی کوچک و محقر بود برای خودش نگهداشته بود . ایشان وارد کننده فیلم های سینمایی بود و چون انقلاب شده بود تصمیم داشتن از ایران برن . سال  58 بود من روزی به خانه مادرم رفتم که مادر جریان را گفت  و اضافه کرد که فردا میرم این طبقه را هم از آقای "قدسی " بخرم  . پرسیدم چند میده ؟  گفت 120 هزار تومن . شب که برگشتم خونه به آستیم گفتم ، کاش ما پول داشتیم خونه رو میخریدیم . که آستیم گفت : آخه ما این همه پول از کجا بیاریم !؟
روز بعد که دوباره به خونه مامان رفتم ، پرسیدم خونه رو خریدین ؟  مامان گفت : نه ! قدسی خیلی دندون گرده . من گفتم 115 هزار تومن بیشتر نمیدم  اونم گفته ، نه ! به این قیمت نمیدم .
یعنی ببینید پول چقدر ارزش داشت که به خاطر 5 هزار نومن معامله یک خونه به هم میخورد . این موضوع باعث شد من دوباره به شدت به فکر خریدن همین خونه بیفتم .  اولین کاری که کردم به آقای قدسی زنگ زدم و گفتم ، لطفا خونه رو به مامان نفروشید . کمی به من فرصت بدبد تا خودم بخرم . قدسی گفت : من از خدا میخام  شما دو تا جوون  این جا رو بخرید . خودمونو کشتیم از هزار نفر قرض و قوله کردیم تا هفتاد هزارتومن جمع کردیم  . " احسان نراقی " ما را به آقایی معرفی کرد که انسان بسیار خیّری بود و صندوق قرض الحسنه داشت به نام آقای افشار . ایشان هم چهل هزار تومن بقیه را به ما قرض داد و چک گرفت . من با آقای قدسی رفتم محضر . بعد از پایان معامله آقای قدسی این مرد شریف  5 هزار تومن به من پس داد و گفت : از لج مامانت به تو همون قیمتی را میدم که مامانت دلش میخواست بخره !
مامان وقتی ماجرا را فهمید گفت :  هیچ کارت هیچوقت مث آدمیزاد نبوده . خدا هم  مث اینکه آدمای خل و چل را دوست داره  و خندید .
و این دیگه از همه جالب تره . سه تا چک را به آقای افشار پرداخت کرده بودیم که جناب آقای آستیم را گرفتند و روانه زندان " قزل حصار" کردند .  من نتونستم بقیه چک ها را بدم . 6 ماه گذشت . از آقای افشار هم خبری نبود . آستیم تازه از زندان آمده بود که یک روز وکیل آقای افشار به خونه ما آمد . ما داشتیم عذر خواهی میکردیم و علت عقب افتادن چک ها را میگفتیم که پرسید : شما برای خریدن این خونه بود که وام گرفتید ؟ و وقتی پاسخ مثبت ما را شنید در سامسونایتش را باز کرد و بقیه چک ها را گذاشت روی میز و بلند شد رفت !!! ما دو تا دنبالش دویدبم توی کوچه. داشت سوار ماشینش میشد که به ما گفت :
اگر همان اول به آقای افشار اینو گفته بودید خیلی فرق میکرد . ایشان برای مواردی مثل شما انسان خیلی با گذشت و بزرگواری ست  ولی در مورد کسانی که ازش قرض میکنن و بعد مثلا آهن خرید و فروش میکنن و کلی هم سود میبرن ولی نمیخان وامشان را پس بدهند سر سوزنی گذشت ندارد .منم همانطور که وکیل ابشان هستم وکیل شما هم هستم و اطمینان دارم آقای افشار خودشم اگر بود همین کار را میکرد . به همین راحتی ! الان آقای افشار هنوز هم همان صندوق قرض الحسنه را دارد و دعای خیر من و بسیاری دیگر همیشه پشتیبانش خواهد بود .
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید .

ازدواج من و آستیم - خواستگاری..2

        در مجلس خواستگاری چه گذشت . 2



......    قبلا گفتم که داشتم میرقتم اف اف را بزنم که تاگهان صدای همراه با تشرمامان مرا در جای خود میخکوب کرد که میگفت : بیا بگیر بشین ! در واقع بتمرگ !!
و بعد به من سفارش کرد که : از جات بلند نمیشی ، ها ! و با لحنی حاکی از نخوت به کبرا گفت : تو ام یه چای بهشون بده ا درست مثل اینکه میخواست بگه : حالا دیگه به جنهم . سگ خور ! به خاطر بچه مون باید فداکاری کنیم .
  آن چنان دلشوره ای  منو گرفت که وقتی کبرادر را باز کرد و من صدای پای آستیم و مسعود را  در راه پله ها شنیدم نا خود آگاه از جام بلند شدم که برم بهشون بگم ، برگردید !
مامان که فکر کرده بود من میخام برم استقبال اینا ، به من نهیب زد :  بهت گفتم بشین !!!
ننه طفلک حالش از من بد تر بود و در این لحظه دل به دریا زد و به مامان گفت : برای دخترت داره خواستگار میاد به جای اینکه خوشحال باشی پس چرا داری این دختر را زهره ترک میکنی ؟
درد سرتون ندم . طرفین را به هم معرفی کردم  . ولی به شدت نگران بودم که نکنه مامان باشون دست نده که خوشبختانه این اتفاق نیقتاد . ولی هنوز چند دقیقه از معارفه نگذشته بود که دیدم  مسعود که همیشه خیلی اعتماد به نفس داشت و به راحتی با همه ارتباط برقرار میکرد ، کاملا از این جو سنگین کُپ کرده بود !
و وقتی که بلند شد برای مامان فندک بزنه ، مامان که ظاهرا مجبور بود برای رسیدن به آتش فندک کمی گردنش را به طرف بالا متمایل کند با لحنی سرزنش بار  به مسعود گفت : دستتون رو پایین تر بیارید !
شاید شما فکر کنید مثلا مادری نگران آینده دخترش بوده و فرضا دلش میخواسته دخترش ازدواج بهتری بکنه و چنین چیزهایی و به همین علت بوده که چنین خواستگاری را درست تحویل نگرفته و.......چنین و چنان .که البته حق دارید چرا که شناخت درستی از مادر من ندارید . مامان هیچکدام از اینا براش اهمیت نداشت تنها چیزی که در او منجر به چنین رفتاری میشد ، فقط و فقط اون حس عمیق و وحشتناک سلطه جویی بود که همیشه میخواست به نحو احسنت به همه اطرافیانش تحمیل کنه . و نه هیچ چیز دیگه . و مآلا به من گفت :
میخای  ازدواج کنی با این  برو ازدواج کن  . خلایق هر چه لایق ! ولی دیگه هیچ انتظاری از من نداشته باش . من فقط سر عقد تو حاضر میشم . همین !
و اضافه کرد : بالاخره در هر خانه ای یک سیب کرمو هست !
با این پیش در آمد کاملا واضح بود که من اصلا دلم نمیخواست هیچگونه کمکی از مامان بگیرم . و کسی که این جا به کمک ما آمد " هوشنگ گلشیری " نازنین بود . پولی را که برای خرید ماشین وام گرفته بود همه را به ما داد و در پاسخ به نگرانی من که ، این کارش ممکنه فرزانه را ناراحت کنه ، مثل همیشه با شوخی گفت :
اگر فرزانه از خونه بیرونم کرد میام خونه شما میمونم و یا ماشین شما را میگیرم جای ماشین خودم جا میزنم . یادمه اون سال مسعود داشت فیلم " سفر سنگ " را میساخت . بعد از اتمام فیلم یک مهمانی گرفتیم و همه دوستان هنرمند انصافا سنگ تمام گذاشتند . گیتی  ، فرهاد ، و........... و رقص بی نظیر شهرزاد ، همان شهرزادی که در فیلم " داش آکل "  رقص زیبایش جاودانه شده است.
بماند داستان خانه ای که در میدان 25 شهریور سابق و 7 تیر امروز در ابتدای بزرگراه مدرس امروز و شاهنشاهی سابق اجاره کردیم  . خالی خالی .! بدون هیچگونه لوازم زندگی . آپارتمانی که تنها تزیینش یک موکت سبز  صاحبخانه بود و کتابهایی که تلنبار کردم پشت مینی ماینری که داشتم به اضافه کتابهایی که جهاز آستیم بود و با خودش آورد. و یک ضبط صوت که من داشتم . چند هفته در خلا سپری شد تا مادر بزرگم دلش سوخت و به مامان گفت :
اقلا جهازی به این دختر بده و مامان به هیچ وجه برای این کارها فرصت نداشت . روزی یک چک برای من فرستاد و رختخوابی که به وسیله آقای محمد زاده برایم فرستاد با پیامی دال بر اینکه ، برو هر چی لازم داری  بخر ! و من اولین شیئی که خریدم  یک تابلو نقاشی از " آیدین آغداشلو " بود که به دیوار خانه ای خالی نصب شده بود !!!! همان شب " اسماعیل خویی : و " منوچهر نیستانی "  و " نصرت رحمانی " به خانه ما آمدند . من با شوق و ذوق هر چه تمامتر به تابلو اشاره کردم و گفتم : نصرت ، نگاه کن !  این تابلو سبک  امپرسیونیست است . که نصرت گفت :
امپرسیونیست تو سرت بخوره ! یه چای بده بخوریم . دهنمون خشک شد . و البته  نا گفته پیداست که هیچ استکانی در خانه یافت نمیشد ! .
#داستانهای  
#کیمیایی
#آستیم  
 

ازدواج من و آستیم -1

روزی که به خواستگاری من آمدند . 1


. سالهایی که تین ایجر بودم ، همکلاسی ها و دختر های همسایه هر روزه از خواستگارهای جورواجوری که برایشان میآمد سخن ها میگفتند . از مراسم روتین چای آوردن و صحبت هایی در باب مهریه و شغل و کسب و کار داماد و اینگونه حواشی که قند توی دل هر دختر جوانی آب میکرد . در تمام مدتی که اینگونه تعاریف را می شنیدم ، همیشه یک سوال اساسی در ذهنم شکل میگرفت که : پس چرا تا حالا هیچ کس به خواستگاری من نیامده است ؟
و هر باز که این سوال را با مامان در میان میذاشتم ، در جوابم میگفت :  تو باید بری زن بگیری !
و اضافه میکرد ، تا وقتی که  هفت تیر به کمرت میبندی و با پسرا دزد و  آرتیست بازی میکنی و از درخت های خونه بالا میری و از ننه میخای که بشقاب ناهارت را بیاره پایین درخت و بده دستت تا اون بالا ناهارت را کوفت کنی ، مردم عقلشون را از دست ندادن بیآن خواستگاری تو !
سال ها گذشت . دوران تین ایجری را پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم و همچنان هیچ *خواستگاری زنگ خانه ما را به صدا در نیاورده بود . و من کما فی السابق در حسرت چای آوردن برای خواستگار بودم . آرزویی که   هرگز بر آورده نشد .
در جریان روزمره گی های درس و دانشگاه و دغدغه های سیاسی نسل ایده ئولوژی زده آن روزگار و کافه نشینی هایی که جزء لاینفک برنامه های روزانه بود ، چقدر حرف میزدیم . از جبر تاریخی . از مرگ تمدن های بزرگ . ماتریالیسم و فاشیسم و مانیفست مارکس و تاریخ جنگ های طبقاتی که گاهی به تقلید تمسخر آمیزی مبدل میشدند ..... چه حرف های یاوه و ملال آوری  . بگذریم .
در این روزها با جوانی آشنا شدم که اندیشه اش بسیار متفاوت تر از همه کسانی بود که تا آن روز دیده بودم .
کسی که از هر چه اندیشه سوسیالیستی بود متنفر بود و میگفت : از دو قشر خیلی بدم میاید . سوسیالیست ها و پلیس ها . ولی اگر روزی مجبور شوم یکی از این دو را انتخاب کنم ، حتما پلیس بودن را انتخاب خواهم کرد .و این جوانی که من یک دل که نه ، صد دل عاشقش شدم " محمد آستیم " نام داشت .
روزگار بر همین منوال میگذشت و من هر  روز در کافه نادری ، فیروز و تهران پالاس آستیم را ملاقات میکردم ولی دریغ و درد که هر چه منتظر شدم  آستیم روزی به من پیشنهاد ازدواج بدهد ،  نشد که نشد.  روزی به " فرهاد مهراد " گفتم : فرهاد ! تو خبر نداری آستیم بالاخره میخاد منو بگیره  یا نه ؟
فرهاد گفت : والا نمیدونم ولی اگر قصد ازدواج داری ، خب من هستم ! این جا بود که دیدم نه ، اوضاع من همچی بدم نیست و نباید زیاد از خودم نا امید باشم !
چاره ای نبود بالاخره شبی تصمیم گرفتم خودم قدم جلو بذارم و از آستیم خواستگاری کنم . و کردم . فردای آن روز رفتم هتل تهران پلاس و دیدم آستیم و اسماعیل خویی سر میزی نشستن . ابتدا به ساکن و قبل از سلام علیک گفتم : آستیم بالاخره تو میخای بیای خواستگاری من یا نه ؟
گفت : حالا چرا اینقدر عصبانی ! باشه کی بیام ؟
و جذابیت داستان تازه از این جا شروع میشه . ولی من اطمینان دارم که شما چون خانواده من و به ویژه مادر منو نمیشناسید هرگز نتونید درک کنید چه فاجعه ای در شرف وقوع بود !
مادری که فکر میکرد هر کی پنجاه پشت شجره نامه مکتوب پشت سرش نداره ، پس حتما از تو تخم مرغ در آمده !
شب آمدم خونه و در کمال شهامت به مامان گفتم : چه روز وقت داری  برای من خواستگار بیاد ؟
با بی اعتنایی نگاهی به من کرد و گفت : خواستگارت کیه ؟ از این گدا گشنه روشنفکرا که باشون معاشرت میکنی ؟
    گفتم : بله ، مادر جان . دقیقا حدستون درسته .. دیگه پاک  زده بودم به last cable  !!
گفت : لیاقتت همینه .
مامان ،  کلی تقویمش را زیر و رو کرد تا یک روز خالی پیدا کنه و بالاخره  دوشنبه ای را  اونم  فقط برای دو ساعت وقت داد .که این در فرهنگ مادر من یعنی end از خودگذشتگی ! چرا که ایشان اصلاحاضر نبود برای بچه هاش وقت بذاره . و از آن جا که آستیم پدر مادر نداشت قرار شد آقای کیمیایی بزرگ پدر مسعود به عنوان بزرگتر در این مجلس حاضر شود . از بد شانسی یک روز قبل از موعود آقای کیمیایی به شدت مریض و راهی بیمارستان شد و گفت , تاریخ خواستگاری را عوض کنید. که امکان نداشت . میدونستم اگر چنین چیزی را به مامان بگم ، به شدت قاتی میکنه و میگه : من از اول میدونستم نه خودت لیاقت داری ، نه خواستگارت که حتما یک بی سر و پا تر از خودته . در نهایت قرار شد مسعود و آستیم دو تایی در مجلس خواستگاری حاضر بشن .
در این جا من با ید شمه ای از position آن دوره این دو نفر را براتون به تصویر بکشم . مسعود ریش های بلندی داشت تقریبا تا روی شکمش با موهای کوتاه  . و آستیم برعکس ریش های کوتاه با موهایی تا پایین شانه ها !
روز و لحظه موعود من خیلی استرس داشتم . نگران بودم که مامان چه برخوردی با قضیه میکنه . با بی قراری راه میرفتم . نمیتونستم یک جا بشینم . در افکار خودم غوطه ور بودم که یکهو مامان گفت:
اجازه نداری برای اینا چای بیاری . ها !  تا این جا هر غلطی خواستی کردی ولی از این جا به بعد منم که دستور میدم  . با این حرف آب پاکی را ریخت رو دست من که یعنی از این جا به بعد  دیگه خفه شو !
و آرزوی چای آوردن برای خواستگار را به دل من گذاشت !
رفتم توی آشپزخونه و داشتم کوچه را بر انداز میکردم که ننه ، ننه بیچاره و مهربان من ، مثل همیشه آمد و در کنارم ایستاد و گفت : نگران نباش و.......در همین لحظه دیدم ماشین مسعود که یک بنز کوپه با سقف کروکی بود جلوی خونه ما ایستاد . ننه که این منظره را با ظاهر غیر متعارف  مسعود و آستیم دید با  لحنی سرشار از نگرانی و نا باوری  گفت : ای پریرخ جان . نکنه اینا باشن !!!!؟
و من در پاسخ گفتم : ننه جان از قضا خود خودشونن . که ننه دو باره گفت :
ای بختِم ! ای بدبختِم ! جالاخانم قیامت میکنه !
برگشتم توی هال اف اف را بزنم . دیدم مامان روی مبل مخصوصش تکیه زده و با غرور خاصی ، گاهی به چوب سیگار نقره بیست سانتیش هم افتخارمیداد و پکی میزد .
 
نمیدونم چرا تا اون لحظه ، فقط نگران شوک شدن مامان از دیدن آستیم و مسعود بودم و اصلا به فکرم نرسیده بود که این دو نفرهم ممکنه به همان اندازه از رفتار مادر من که حتما برایشان غیر متعارف بود شوک شوند . که البته بعدا فهمیدم که همینطور هم بوده است .
ما در تاریخ 17 مهرماه 1356 یا 2535 شاهنشاهی ازدواج کردیم  

#داستانهای

رضا موتوری

      فیلم " رضا موتوری " و سکانسی که آز آن حذف شد .

یک سکانس فوق العاده زیبا از فیلم " رضا موتوری " حذف شد که کیمیایی همیشه تاسف آن را میخورد . سکانس از این قرار است .

نمای خارجی - خیابان های تهران - روز

یک بنز آخرین مدل در یکی از خیابان های تهران درحرکت است . راننده ای پشت رل  و در صندلی عقب بنز یک سرمایه دار چاق و چله لم داده است . بنز از جلوی یکی از سینماهای تهران - شاید مولن روژ - میگذرد . سینما  ، یک فیلم ایرانی از " رضا بیک ایمانوردی " را نمایش میدهد و  جلوی در سیما صفی  طولانی به چشم میخورد .  سرمایه دار به راننده :
    نگهدار! برو یه بلیط بخر برم تو سینما بشاشم . بدجوری تنگم گرفته !
راننده : آقا ! این جا خیلی شلوغه ، صف را ببینید . تا نوبت به من برسه  طاقت میارید ؟
سرمایه دار : نه !  پس زود  بگرد  یک سینمای دیگه پیدا کن .
راننده چند خیابان را پشت سر میگذارد و به سینما شهر قصه میرسد .
سرمایه دار : آهان . همین خوبه ....زود بپر پایین یه بلیط  بخر !
این جا گردش دوربین را میبینیم که با یک نمای باز شروع میشود و در امتداد ، دریک نمای بسته روی سر در سینما زوم میکند . سینما شهر قصه ، فیلم  " رم " اثر فدریکو فلینی را نمایش میدهد .

و اما نتیجه اخلاقی : هر بار سری به دفتر" کارگاه آزاد فیلم " میزنم . کیمیایی میگه : تو عین همون سرمایه داره هستی که هر وقت  میخای بری توالت  سرو کله ت این طرفا پیدا میشه . وگر نه  شما را با ما چکار.........:)))
خدایی این آخر بی انصافیه  دیگه ، آقای کیمیایی .
#کیمیایی  

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

در تواتر آوارت . سوگ

 

در تواتر آوارت .....

حباب ها در خویشتن رها گشتند
 و دشنه های خاطره .
 به شریان های خسته ام .
 پناه آوردند .
 و آن گرمای قدیمی ،
 مردمکهایم را به رقصی مرطوب ،
 فرا خواند  .
   و آن درد ،
  {آن } درد هزار ساله ،
 دو باره تا انتهای مضطربم پیچید .
 تو در لحظه ، لحظه پیکرم زبستی .
 تو با قطره ، قطره خونم گشتی .
 تمامی این فصل تنهایی را ،
 که در سوگ بنفشه هایش نشسته بود ،
 گستره بازوانم ،
 از توانایی پناه ، تهی بود .
 و گیسوانم بوی حاکستر میداد .
 تو قدمت اندوه بودی .
 و شهر چشمانت را ؛
 همیشگی پائیز خونین کرده بود
 و بند بند انگشتانت ،
 آیه های جراحت بود ،
 وقتی که ،
  به میهمانی تنم میامد ،
 وقتی که در فریادم متلاشی میشدم .
........ وقتی که.
 بهانه ای برای گریستن نیست .
 بهانه ای برای پایان.
 بهانه ای برای سوگواری
 لباسهای سیاه ؛ گلهای سپید .
 و ناخن های به خاک فرو رفته..
 بهانه ای برای زخم آینه ،
 که بی تو ،
 هزار تکه است .
بهانه ای نیست .
 بهانه ای نیست.

درهفتم بهمن ماه 1365 سالروز مرگ محمد آستیم